خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - فرهنگ و ارتباطات - وندکاوی ۱ و۲ از زبان فارسی؛ زبان مقاومت؛ پیشوندهای «چم» و «پ»

وندکاوی ۱ و۲ از زبان فارسی؛ زبان مقاومت؛ پیشوندهای «چم» و «پ»

در این نوشته به وندکاوی «چم» و «پ» می پردازیم:

✳پَرَخشَه هایی از زبان فارسی۱: «چم»

در برابر جنگ جهانی واژگان بیگانه، زبان فارسی از ما پاسداری می کند! دوستش بداریم.

«چم» در اصل، «بن مضارع» از مصدر چمیدن است. چم به معنای راست و کشیده است. این معنا را می توان در کاربردهای پیشوندی و پسوندی زیبای این واژه دید:

۱. خم و چم: کج و راست.

۲. چم + ران؛ چمران: کسی که راست و مستقیم می راند؛ روحش شاد.

۳. چم + دان؛ چمدان: جایی که چیزها را می توان به گونه راست و بدون خم و تا شدن، در آن نهاد؛ چمدان در برابر بقچه است (پارچه ای که چیزها را در آن می گذاشتند و قاعدتاً چیزها تا می خوردند و چهار گوشه پارچه را بالا می‌آوردند و به هم گره می زدند. بنابراین چم دان در اصل، جامه دان نبوده است.

 ۴. پر + چم؛ پرچم: «پر»ی که چم یعنی راست و کشیده است.

۵. چم + وش: حیوانی که سرش را سیخ و سرکش نگه می دارد و در برابر فرمان راکب، انعطافی نشان نمی دهد.

۶. چمیدن: راه رفتنی حیوانی مثل آهو در بیشه با «سر و سینه کشیده». این گونه راه رفتن، همراه با خرامش و عشوه و ناز است.

۷. چم + ان؛ چمان: چم بُن مضارع از چمیدن که وقتی با «ان» بیاید، قید حالت می سازند، مثل خندان و روان؛ بنابراین «چَمان» یعنی افراشته و راستوار (مجازاً یعنی همراه با خرامش و ناز). ۸. چم + میان وند «ا» برای ساخت حاصل مصدر: چام (چامه) شعری که برافراشته و برجسته و دلربا است و به ترانه و نعمه می انجامد.

۹. چم + ن؛ چمن: چم بن مضارع به اضافه پسوند «ن» که یکی از پسوندهای «همراه»ی است: چَمن: یعنی سبزه همراه با افراشتگی و مجازاً همراه با خرامش؛ نه سبزه خمان و در هم پیچیده. بنابراین معنای «سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند»؛ یعنی سرو راستوار و افراشته (و ناز) من چرا میل چمن (سبزه های راستوار و ناز) نمی کند؟

۱۰. چم+ پا + تمه (احتمالا چم پا تنه بوده است: چمپاتَنَه): نوعی نشستن که پای انسان در آن حالت، چم (صاف) است (چمپا) و تنه نیز همین حالت دارد؛ سرپا نشستن؛ در این حالت از نشستن، کف پاها بر زمین است، و زانوها در بغل و کمر تقریباً حالت صاف دارد.

۱۱. چم + بِه؛ چَمبه: (در گویش میبدی امروزی: چُمبه) چَم بِه= چمبه (در گویش میبدی امروزی: چُمبِه) زدن برای راست و درست کردن کسی که چم بودن برایش بِه از کژ بودن است.

 ۱۲. چَم (در گویش میبدی: چُم) یعنی راست و خوش تراش. مثلا میگویند: چیز چُمی نیست؛ یعنی راست وار و خوش تراش و ناز نیست.

فرهنگ لغت های بزرگی فارسی نیز واژه «چم» را به درستی معنا نکرده اند و گاهی دقیقاً واژگون معنا کرده اند.

وندکاوی ۲؛ «پ»

در برابر جنگ جهانی واژگان بیگانه، زبان فارسی از ما پاسداری می کند! دوستش بداریم.

🌹در وندکاوی نخست، به «چم» پرداختیم(+). اینک و در بخش دوم، به پیشوند «پـ» اشاره می شود.

«پ» پیشوند دژساز (واژگون ساز) است؛ اما گونه ویژه ای از واژگونی، که همزمان، نگاه به اصل معنا در کنار نفی آن معنا را می رساند. به نمونه های زیر، ریزبین شوید:

۱. آلودن، پـ + آلودن = پالودن. پالودن یعنی چیزی را از آلودگی پاک کردن (آلایش، پالایش.

۲. رفتن، رو، روا: پـ + روا = پروا (تقوا) پروا یعنی در جایی که کشش به سمت روا شمردن کاری و رفتن به سوی آن است، ضد آن عمل شود (پروا). در اصل پروایم نیست؛ یعنی رفتن و روا شمردن و انجام کاری را درست نمی دانم نه این که حوصله آن را ندارم.

۳. رفتن، رو، روان، روانه، پ + روانه = پروانه؛ یعنی کاری که روانه بودن نیست، در عین حال، نوعی ارتباط با رفتن و روانه شدن نیز دارد؛ پروانه، یعنی چرخنده، یعنی نوعی رفتن که نرفتن است و تنها بر گرد خود چرخیدن است. پروانه پنکه و خودرو هم از همین ترکیب است؛ چنان که خود پروانه نیز به سبب گردش بر گِرد نور یا شمع یا گُل، و نرفتن از آنجا، پروانه نامیده شده.

۴. رسیدن، برس، رس، رسه، پـ + رسه = پرسه؛ یعنی پویایی به سویی هست، اما رسیدن در آن نیست.

۵. رَستن (رهایی ارزشی از بند)، پ+ رست: پرست و آنگاه مصدر جعلی «پرستیدن». بن مضارع «پرست»+ ش: پرستش. پرست+ و: پرستو. پرستیدن؛ یعنی حیات را در «بند» و «بنده» بودن و بندگی ببینیم. پ + رستار= پرستار؛ یعنی کسی که خود را در بند بیمار می نهد. چقدر زیبا است معنای پرستار! کسی که بخواهد پرستار باشد، پیش از آن باید رستار باشد؛ یعنی رهایی ارزشی از بندهای دُژ ارزش. در عین حال، نوعی رهای از همان رهایی ارزشی هست که بسیار با ارزش تر است؛ که با واژه «پرستار» بیان می شود. (عرفان ادباری بعد از عرفان اقبالی). بیمار مثل ارباب است و پرستار مثل نوکری که دل در گروه او دارد؛ بی تردید این زایایی استادانه زبانی نمی تواند جز از دینی برآمده باشد که می گوید هر کس پرستار بیمار باشد، مانند کسی است که تازه از مادر زاییده شده است؛ یعنی پاک از گناه.

۶. لنگیدن، بلنگ، لنگ؛ پ + لنگ = پلنگ؛ لنگ یعنی کسی که پایش دچار ضعف است و نمی تواند راه برود و پلنگ یعنی حیوانی که پای نیرومند و تیز دارد.

 ۷. است، پـ + است = پَـ اَست، پست: پست یعنی نوعی استن (بودن) که انگار استن نیست؛ زیرا کم ارزش است.

۸. آش (در هم و با هم)، پ + آش= پاش؛ یعنی از هم پاشیده. پاش+ اُفته (بن مضارع افتادن + ه) = پاشفته (پشفته) در زبان فارسی به گویش مرکزی (میبدی و شهرهای استان یزد) به قطره ای از مایع گفته می شود که از آن جدا شود و بیفتد. پ + شفته = پشفته؛ هم چنین احتمال دارد که پشفته از پیشوند «پ» با واژه «شفته» درست شده باشد. شفته یعنی چیز در هم تنیده و هماهنگ (شفته گونه دیگر سفت، و سفته است (شاید سفته دادن هم به معنای سفت کردن معامله باشد) و چفت هم گونه دیگری از همان شفت بوده است و شیفت انگلیسی هم از چفت و شفت فارسی آمده است. بنابراین احتمال، پشفته یعنی چیزی که از یک مجموعه هماهنگ و به هم پیوسته جدا شده است.

 ۹. آمدن، آی، آیان (قید حالت، یعنی در حالت آمدن)، پ + ایان= پایان؛ یعنی دیگر حالت آمدنی در کار نیست و پایان یافته ست. آمدن، آی، آینده (دارای حرکت آمدن) پ + آینده= پاینده؛ یعنی آمدنی جدیدی در میان نیست و چیزی که هست، پاینده است. اما نوعی حضور و اثر آمدن، هست. خود واژه پا و پایه و پایین نیز در همنی راستا قابل بررسی است. آیین یعنی چیز والا و نازل شده (آمدنده) و پایین دژ تای آن است.

۱۰. چیز، پـ + چیز = پچیز (پشیز) پشیز یعنی چیزی که چیز هست، اما ارزش چیزی ندارد؛ خیلی کم ارزش؛ شبیه است و پست.

۱۱. ستاندن، بستان، ستان، پـ + ستان = پستان؛ یعنی چیزی که ضد ستاننده است، یعنی دهنده شیر است.

۱۲. رَخشیدن، رخشان، رخش، رخشه، پ + رخشه= پَرَخشه: رخشیدنی که آن قدر کوتاه است که انگار رخشیدن نیست و زود پایان می یابد: پرخشه، در گویش میبدی و یزدی یعنی پشفته ای که همراه با رخشندگی است و از چیزی جدا می شود و خیلی زود خاموش می شود.

۱۳. آرَه و آرِه به معنای درست می باشد؛ مثلا «آره کار» (آرِکه) یعنی کاری که درست است؛ پـ + آره = پاره؛ یعنی چیزی که شأن آن درست بود است اما پاره است. پارسال یعنی سالی که تار و پود آن از هم گسیخته و از بین رفته است.

۱۴. گاه (وقت، بی گاه: بی وقت، شام)، پـ + گاه = پگاه؛ یعنی گاه نیست، اما ناگاه هم نیست؛ یعنی پیش از گاه است؛ سپیده دم.

۱۵. انگ (چیز بدی که به کسی یا چیزی می چسبانند) انگ + ل (گَل) = انگل (انگ گَل): چیز بد چسبنده به چیزی برای سورچرانی. احتمال هم دارد که از دو بخش «ان + گَل) درست شده باشد. گَل در گویش یزدی به معنای بسته یا چسبیده به چیزی. پ + انگل: پَنگل که در گویش میبدی، پِنگِل گفته می شود. پس پنگل یعنی چیز بدِ چسبنده به یک چیز که به سبب نقش پیشوند «دژساز پ»، می توان گفت که پنگل، انگل نیست اما بی ارتباط با آن هم نیست. اما معنای پنگل، کوچک نیست؛ هر چند که لازمه معنای آن (چسبیده به چیزی بودن) کوچکی باشد. پنگل در گویش میبدی، بار معنایی جالبی ندارد. بسیار بعید است که پنگل یزدی با فینگر انگلیسی ارتباطی داشته باشد!

امام خامنه ای، نوروز ۹۸ در حرم مطهر رضوی در مورد تغییر فرهنگ و ادبیات غنی کشورمان فرمودند: «کسانی که افکار، سبک زندگی، روش‌های غربی و لغات غربی را به طور پیوسته در داخل تزریق میکنند، در ادبیات و افکار و دانشگاه ها و مدارس ما، اینها همین تقی‌زاده‌های جدید هستند.»

🌻مرجع امیرتعقل و ابرفقه @abarin ا.امامی؛ دبیر فارسی_ رم

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

وندکاوی ۸؛ پیشوند دژساز «آ»

در پیایندهای نخست تا ششم، به وندکاوی «پ، چم، گ، ا، ر، ال، ن» پرداختیم. ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *