خانه - 1. ابردانش - 1-2. امور فکری - وندکاوی 11؛ ان- هن؛ پیشوندهای اَبَری بودن زبان فارسی

وندکاوی 11؛ ان- هن؛ پیشوندهای اَبَری بودن زبان فارسی

«ان» و «هن» پیشوندهای نشان دهنده «اندازه» چیزی هستند؛ گویا «ان» و «هن» زادُفت (بن مضارع مُرخّم) «افتن» و «هفتن» است؛ به معنای پیوند به اندازه و سنجیدگی.

برای نمونه، «داز»، یعنی «جدا شدن از چیزی» و ان+ دازه یعنی بخش حساب شده‌ای که جداسازی می‌شود. بنابراین تیرانداز یعنی آنکه با محاسبه و سنجیدگی، تیر را از چله رها می‌کند. به نمونه‌های زیر بنگرید:

1. ان+ بار

«باش» از ریشه باختن و به معنای گونه‌ای از بودن است که ناپایدار و در معرض نابودی است. «ان+ باش» یعنی بهره سنجیده و محاسبه شده از این «بودِ ناپایدار»؛[1] مثلاً گندم یک «باش» است و به‌اندازه داشتن آن را «ان+ باش» می‌گوییم که با واژ نمونه‌ساز «ت»، می‌شود: انباشت. زاد «باش+ تن» می‌شود «بار» و بار بهتر می‌تواند معنای «باش» را نشان دهد؛ یعنی یک هستی ناپایدار و غیر اصیل که مورد نیاز است و ماندگاری هم ندارد و در معرض از میان رفتن است. خود مصدر «ان+ باشتن» نیز زاد «انبار» را می‌دهد (می انبارم). ان+ بار نشان دهنده اندازه سنجیده‌ای از «بار» است که به سبب برجسته شدن رگه معنایی مکانی آن، اسمی برای جای ویژه و متناسب با بار شده است. به هر روی، «باش» و «بار» چیزهایی هستند که فقط اگر به اندازه باشند، انباشت و انبار هستند و اگر بیشتر شوند، «بار» هستند و تل+ انبار. «گاه» یعنی تخت و بارگاه یعنی تختی که ناپایدار است. باش+گاه نیز یعنی جای دست‌یابی به بودن ناپایدار و در معرض زوال؛ بر خلاف پرستشگاه که ما را به بودن پایدار می‌رساند. اگر بار را اسم مصدر بُردن (بر+ میناوند ا) بدانیم باز معنای مشابه «باش و بار» می‌یابد و اگر اسم مصدر بش+تن از ریشه بختن بدانیم، «بر و بار» به معنای میوه است.[2]

2. ان+ باز

«باز» زاد باختن است که خویشاوند باش و باژ می‌باشد و این را گسترانه در «سخواژ شهواژ خ» کاویده‌ایم. «باز» یعنی تلاشی که می‌تواند به از دست دادن یا به دست آوردن چیزی بینجامد. در این هنگام[3] اگر این زیان را با همکاری دیگران، بتوان سبک و گوارش‌پذیر کرد، «ان+ باز» انجام شده است. از این رو، انباز معنای شریک به خود گرفته است و در ریشه، یعنی بسنجه کردن زیان با همکاری در مهار آن و تحمل پذیر کردن آن.

3. ان+ بان

«بان» قید (بستار) حالت از مصدر «بودن» است: بو+ ان».[4] ان+ بان یعنی حالتی از بودن که به اندازه است (مانند بسته‌بندی متناسب).

4. ان+ دود

دو+د از مصدر دوختن، به معنای به هم آوردن چیزها و پوشش درست کردن است و دو+د را از آن رو که پوشیدگی می‌آورد، دود گویند. ان+ دود یعنی پوشیدگی سنجیده و متوازن برای چیزی؛ مانند زراندود، گل‌اندود. ز+ دودن نیز یعنی سِتُردن دود است.[5]

5. ان+ جام

جام، زاد جافتن است.[6] و که زادفت آن، «جا» می‌شود و شاید «جام» از زادفت با پسوند دنباله‌ساز «م» درست شده باشد؛ پس «جا+م» یعنی جای امتداد یافته. یکی از نمونه‌های «جام» همان پِیال (پیاله) است. پی+اله[7] نیز ساختی همانند «جام» دارد که به جای نگاه به درون چیزی (جا+م) به دنبالگی بدنه چیزی نگاه دارد: «پی» زادفت پیختن و به معنای جلوآمدگی و برآمدگی چیزی است. جامه یعنی چیزی که جا و امتداد دارد و تن در آن جا می‌شود. جام یعنی ظرفی که آب در آن جا می‌شود یا اسبی که می‌تواند سوار را چنان نیک، که گویا در خود جا می‌دهد. «ان+جام» یعنی جاداری نیک و به اندازه. به انجام رساندن کاری یعنی ظرفیت و گنجایشی (گُن، زادفت گفتن: به هم پیوستگی) که در چیزی است، را پر کنیم. مثلا وقتی یک جام را کاملا پر کنیم، پرکردن جام، به سرانجام رسیده است. فرجام نیز به معنای این است که یک جایی به شکوه و فر بایسته خود برسد که معمولا در این هنگام، کار به پایان خواهد رسید. ازین‌رو، پایان، لازمه معنای فرجام است؛ نه معنای آن. انجمن نیز گویا همان انجام با پسوند همراهی (ن) است که «ا» برای آسانی در خوانش افتاده است.

6. ان+ جیر

جیر یعنی قوت و «انجیر» یعنی قوتی سنجیده و مناسب.

7. ان+ داز

داز یعنی جداکردن که «گ+ داز» در برابر آن است. ان+ دازه یعنی جدا کردن چیزی از چیز دیگر به گونه محاسبه شده و سنجیده.

8. هن+ دازه

هندازه نیز یعنی به اندازه چیزی را جدا کردن و تقدیر کردن و در نظر گرفتن چیزی. هن+ داخته حاصل مصدر آن است و به معنای در نظرگرفته شده و محاسبه شده است. «هنداخته» آن کرده‌ام؛ یعنی محاسبه و تدبیر بایسته برای آن انجام داده‌ام. در گویش میبدی یعنی واژه «هناخته» داریم که «شاید» معنای کمابیش دیگری داشته باشد؛ «هن + آخته» یعنی به اندازه برکشیدن و از جا در آوردن چیزی. اگر هناخته را همان هنداخته ندانیم، می‌توان گفت که یک تهدید است؛ یعنی «برایت دارم»! یعنی شمشیرم را به اندازه برایت آخته‌ام و در کمین تو هستم. هنداز اسم فاعل مرخم است (هندازنده).

9. هن+ دزه یا هندسه

هن یعنی به اندازه، و «دز» و «دس+ ت» از دَختن به معنای حرکت همراه با پیوند و گرفتن است. هندسه گویا به معنای حرکت برای پیوند دادن میان خطها و یا از هنداسه به معنای به‌اندازه جدا کردن باشد.[8]

10. ان+ دام

«دَم» زاد «دَفتن» است که «دَو» هم زاد دیگر آن است. «دام» اسم مصدر آن است. دمیدن یعنی سر برآوردن (دمیدن خورشید) و گونه‌ای رویش و برآمدن است. شاید دام گذاشتن نیز یعنی چیز برجسته و چشم‌گیری را در راه شکار گذاشتن. و دام+داری نیز یعنی نگهداری چارپایانی که به دام افتاده‌اند. ان+ دام یعنی سربرآوردن و رویش متناسب و سنجیده. گویا دام+نه نیز به سبب بخش برآمده کوه نام‌گذاری شده است و دامن نیز چیزی است که پوشش برآمده‌ای برای پاس‌داشت آزرم و حیا بر میانه تن بانوان، چنین نامیده‌اند. دامنه یا به معنای جای همراه با سربرآوردن گیاه است، یا جای همراه با دمیدن باد یا جای برآمده از دشت.

11. ان+ دوه

«دوه و دُه» یعنی غم بسیار که از ریشه دوختن (به هم آمدن و تنگ شدن فضا) و زاد «دوستن» می‌باشد. «شه به ناز و نشاط شد مشغول – کز دُه و گیر گشته بود ملول» نظامی. معین نیز «ده دلی» را به معنای تشویش گرفته است؛ که اگر آن را «دُه‌دلی» بدانیم به معنای غمین‌دل است؛ نه مشوّش. ان+ دوه یعنی غم سنجیده و مُقدّر شده.

12. ان+ دوختن

دوختن یعنی بستن چیزی به چیز یا جای دیگر و ان+ دوختن یعنی بسنجه و محاسبه شده چیزی را در جایی ببندی.

13. ان+ دیش

«دیش» از ریشه دیختن و به معنای جای دهنده چیزی برای نگهداری یا پرورش و فرآوری آن است.[9] زادهای دیگر آن، «دیس، دیز، دیک و دیگ» است. دیگ آش و دیزی آبگوشت و دیس برنج[10] و دیش ماهواره (ریشه فارسی است)، همگی خویشِ همند. پر+ دیس یعنی پروردگاه برتر (بِه‌شت: «ش» زادفت شفتن و به معنای به‌هم آمده و پوشیده؛ یعنی جنت است و بهشت یعنی باغ پر درخت برتر). قوه فکر را از روی پروردن و پختن داده‌ها و آماده بهره‌بری کردن، «دیش» می‌گویند و دیشیدن مصدر جعلی به معنای پروردن چیزها است. پس «ان+ دیشیدن» یعنی بِه‌پروری و سنجیده‌پروری؛ که به معنای پرورش چیز مُقدَّر و سنجیده شده از سوی امام فکر (العُقولُ أئمّةُ الأفکار: فرمایش امیرالمؤمنین که بنیاد ابرفقه است) و به گونه سنجیده و به‌اندازه است. به دو نمونه بسیار سنجیده کاربرد «دیش» در شعر کهن (رودکی) که نشان‌گر «اندیش» نبودن «دیش» است، بنگرید: «خویش، بیگانه گردد از پی سود – خواهی آن روز؟ مزد کمتر دیش!» اگر نمی‌خواهی که به سبب مزدگرفتن از خویشان، آنان را بیگانه کنی، پس این «دیش» (افکار نادرست) را کم کن. کمتر دیش یعنی این افکار باطل و نسنجیده را کم کن؛ معنای دیش آشفته اندیشی است. و نیز «هر کو برود راست، نشسته است به شادی – و آن کو نرود راست، همه مرده، همی دیش».[11] یعنی کسی که راستی ورزد شادی می‌درود و کسی که کژی ورزد، مرده‌ای است که همواره در تشویش و دیش است. در اینجا نیز دیش در برابر اندیشه است.

14. ان+ گیز

«گیز»، گیس و گیج زاد گیختن هستند و به معنای «در هم افشانی و تضارب در همدیگر» است؛ یعنی نوعی در هم ضرب شدن که همراه با در هم تنیدگی و زیر و رو شدن چیزها است. موی بلند درهم افشان را «گیس» می‌گویند و عربی شده آن «غیس» است. بادغیس نیز جایی که هوایش افشان و پر نسیم بوده است یا جایی که آبادی‌های انبوه و در‌هم‌افشان زیرین و زبرین دارد. «گیج» نیز یعنی در هم افشانی و زیر و رو بودن چیزها. «گیز» یعنی زیر و رو و در هم افشان شدن و تاپ و تاب برداشتن برای رسیدن به چیزی. در زبان عربی به این چگونش، «تقلب» گویند. کار «قلب»، تقلب و زیر و رو شدن برای رسیدن به خواسته‌اش است؛ چنان که در فارسی نیز «گیز» به معنای درخت «صنوبر» است؛ که با شکل صنوبری قلب، همگون است و شاید در آغاز، گیز (غیز، غیژ) را برای «قلب» به کار می‌بردند و غیژیدن به معنای با قلب (سینه‌خیز) به سوی چیزی رفتن. که گوهر آن، تپ و تاپ و زیر و رو شدن و در هم افزایی است. «ان+ گیز+ ه» یعنی تپ و تاپ و زیر و رو شدن در چیزی که فکر (و الأفکارُ أئمةُ القلوب) تقدیر و سَنجه کرده است و نیز به شیوه و در اندازه درست. بی‌گمان معنای «اندیشه» و «انگیزه» بسیار نیرومندتر و سنجیده‌تر از معنای واژگان «فکر» و «قلب» در زبان مقدس عربی است؛ این داوری بسته به اندازه کاوش چندین ساله بنده در معناشناسی این واژگان عربی است؛ اما اگر «گیز» را برابر قلب بنهیم، «انگیزه» را باید برابر «قلبٌ عقولٌ» نیروزایی بنهیم. بنابراین برونه قلب درست (عقول)، انگیزه متناسب با فرمان عقل است. ما «گیزا» را بهترین برابر برای «سلبریتی» می‌دانیم.

15. ان+ گب+ ین

«گب»، زاد گفتن است. «ف» یعنی وزش و رهایی و «فِت» یعنی نمونه‌ای از وزش نهفته و رها. واژِ دُژساز «گ»، جلوی وزش و رهایی آن را می‌گیرد و «گف» یعنی پیوندیده؛ که هم‌وند (لازمه) آن، بزرگ شدن و آشکار شدن و از دست دادن رهایی پیشین است؛ و «گفت» یعنی نمونه‌ای از پیوند چیزی رها، با تارهای گلو و دیگر واژها که سبب بزرگی و آشکار شدن آن وزش می‌شود. زادهای «گفتن»، «گل، گن، گب، گپ، گَم (گمان نیز گمانا به معنای به هم آوردن قرائن برای پی بردن به چیزی باشد) گَو و زادفت گ» می‌باشد که همگی معنای به هم پیوندی و چسبندگی دارند؛ مانند گِل، گَل، گله، گُنده و گفت. «گب» نیز یعنی به‌هم پیوستگی و چون عسل به هم پیوسته است، زنبور عسل را نیز به تناسب، عسل آن، «گَب+ت» می‌گویند. گبین صفت منسوب «گب» است؛ یعنی چسبنده و انگبین یعنی به نیکی و سنجیدگی به هم پیوسته.

16. ان+ گار

در گویش میبدی «انگار بگیر یا انگار بده»، یعنی انگشتان دو دست را در هم کلاف کن تا بتوان روی آن پا گذاشت و بالا رفت. «گیر» از ریشه گیختن و زادبرِ «گیشتن» است. گویا «گار»، اسم مصدر آن با میناوند «ا» باشد؛ بنابراین ان+ گار یعنی گرفتن سنجیده چیزی (قلاب کردن دست برای جا گرفتن پای کسی که می‌خواهد بالا برود). شاید هم «ان+ گره» بوده است یعنی یک گره سنجیده در دستان برای پاگذاشتن و بالا رفتن کسی. بینگارید نیز شاید از ریشه گیختن باشد؛ یعنی چیز سنجیده‌ای را در نظر بگیرید و شاید از پیشوند «ان» با «نگریستن» باشد.

17. ان+ گال

شاید «انگار» خوانش نادرست درهم‌تنیدن انگشتان دست باشد و «ان+گال» درست باشد؛ که گمانا چنین است. گِل و گَل، از گَفتن؛ یعنی به‌هم بسته بودن چیزی به چیز دیگر است. «ان+ گل» یعنی چیزی که با سنجیدگی و برنامه، به چیزی دیگری بند می‌شود. اسم مصدر «گل» با میانوند «ا» می‌شود: «گال» که به معنای چیز بند شده به چیز دیگری است. لذا پشگلی که به دمبه گوسفند بند می‌شود را گال گویند. شاید پُشگل یا پَشگِل خوانش درست آن باشد؛ یعنی چیز چسبنده (گِلین یا گَلین) که از پشت گوسفند بیرون می‌آید یا گل گوارش شده (پخته)؛ ازین‌رو، پُخ نیز از پختن است یعنی چیز گوارش شده (مدفوع)؛ زاد گُختن، گُس می‌شود که زادبر «گُستن» با نشستن «ه» به جای «س» و افتادن نشان مصدری درست می‌شود. «گ» در انگ هم زادُفتِ (بن مضارع مُرخَّم) «گفتن» است؛ مانند این که «انگ»، را کوتاهه «انگل» بدانیم؛ یعنی چسبیدن چیز مزاحمی به کسی. ان+ گال یعنی نوعی پیوند سنجیده و محاسبه شده بین دو چیز.

18. هن+ گام

به گمان بیشتر، «گام» زاد «گاختن» با پسوند دنباله‌دار «م» باشد. گاختن یعنی جنبش یافتن (بنگرید سخواژ شهواژ خ؛ ریشه گاختن). هن+گام یعنی به‌اندازه جابجا شدن. اما معنای زمانی آن، از ورزادبر (مصدر فرزندی) گاختن؛ یعنی «گاستن» درست شده است، که بیشتر جابه‌جایی زمانی را نشان می‌دهد. زاد گاستن، «گاه» می‌شود و زادفت آن «گا»؛ که با پسوند دنباله‌داره «م» هن+گام می‌شود؛ یعنی زمان سنجیده در حال گذر.

19. ان+ نگار

نگر، زاد نگریستن است و نگار اسم مصدر آن است. (شاید هم زاد نختن یا نیختن با پسوند «ار» باشد) به گمان بیشتر، انگار از «ان+ نگار» است که یکی از «ن»ها برای آس‌خوانی (آسان خوانی) افتاده است. هنگامی که نگرش به چیزی سنجیده (با فرمان عقل) و به شیوه سنجیده باشد، «اَنگار» کرده‌ایم. هن‌وندی واژگان «اندیشه، انگیزه، انگار و انجام» شاه‌مندی و امام‌ورزی ساختار زبان فارسی را نشان می‌دهد. الله اکبر از این شکوه!

20. ان+ گش+ ت

«گش» شهزاد گختن است. «گ» نوعی معنای باژگونه را برای «تحرک خ» می‌آورد. گختن یعنی به جای حرکت کردن، از جایی، پیوند خوردن و به هم کشیده شدن و جفت شدن با چیزی و از آن جنب و جوش یا ول‌بودن پیشین افتادن و اگر هم جنب و جوشی هست، در راه رسیدن به قرار است. «گش» یعنی گرفتنِ چیزی ؛که با پیشوند «ان» می‌شود «انگش»؛ یعنی سنجیده گرفتن چیزی. انگش با پسوند نمونه‌ساز «ت» می‌شود: انگشت؛ یعنی وسیله و ابزاری برای گرفتن سنجیده چیزی.

روز شهادت حضرت مادر؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها سوگاسوگ باد! بِرِشا 16 دی 1400

پی نوشتــــــــ


[1]. این معناشناسی در کتاب موشکافانه «سخواژ شهواژ خ» آمده است؛ که ان شاءالله به زودی بچابد.

[2]. انباریدن، مصدر ساختگی از بن مضارع انباشتن است: «بد زمین‏ است این! سزای، آن است که دیوارش بیران‏ کنند و کوشکش پست کنند و جویش بانبارند و غرسش‏ بسوزند» روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ‏12: 169. کوشک یعنی ساختمان و برامدگی.

[3]. در برخی جاها با سنجش بر و زبر کار و پس از یافتن حجت فقهی برای انجام آن، باز هم گمان زیان دیدن هست و این کار یعنی «بازی».

[4]. نگه بان یعنی برپا بودن نگاه نسبت به چیزی؛ مراقبت از چیزی. پاس بان یعنی حالت برپا بودن پاس برای چیزی و مهر+ بان یعنی حالت بودن گرمای مهر (خورشید).

[5]. شاید دود زاد «دوفتن» باشد و به گمان بیشتر، زادفت دوختن باشد.

[6]. یا زادفت با پسوند دنباله ساز «م» است یا زاد میمی از آن. واژه سجاف نشانی بر مصدر جافتن و زادفت جا است.

[7]. پی+روز از پیختن و روختن است؛ یعنی برآمدن روشنایی؛ همان معنای «اظهر علی» در عربی. ظهر نیز به معنای برآمدگی پشت است و در عین حال معنای آشکاری و روشنی نیز به سبب برآمدگی، به خود گرفته است. پیام نیز از پیختن (با الف فاعلی و م دنبالگی) یا از یافتن با پیوشند «پ» است. پی کسی بودن نیز یعنی جلورفتن برای دست یافتن به وی. پیوند نیز یعنی جلوآمدگی چیزی برای وند بسته شدن به چیز دیگر.

[8]. امام رضا (ع): «… فَتَعْلَمُ مَا الْقَدَرُ؟ قُلْتُ: لَا، قَالَ: هِيَ‏ الْهَنْدَسَةُ وَ وَضْعُ الْحُدُودِ مِنَ الْبَقَاءِ وَ الْفَنَاءِ. ثُمَّ قَالَ: وَ الْقَضَاءُ هُوَ الْإِبْرَامُ وَ إِقَامَةُ الْعَيْنِ». کلینی، کافی، 1: 383.

[9]. شبدیز یعنی جادهنده و بازتاب دهنده شب در خود. یعنی به رنگ شب بودن یا یادآورنده شب، یا درخود دارنده ویژگی شب.

[10]. سویه پروردن در اینجا، تزیین و آمیختن با خورشت یا آچارها (مخلّفات) است.

[11]. اکبری، منوچهر، رودکی سرآمد شاعران فارسی، تهران: خانه کتاب، دوم: 1388؛ ص 84.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

مهندسی معکوس تکنولوژی صلوات؛ درآمدی بر امیرشیمی +پاورپینت

تکنولوژی تولید ماده شفابخش (عسل): روزی رسول اکرم و علی علیهما السلام در نخلستانی بودند؛ زنبور ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *