خانه - 1. ابردانش - 1-4. امور حسی - وندکاوی 10؛ پیشوند «ش»

وندکاوی 10؛ پیشوند «ش»

در راستای بررسی‌های پایه برای شناخت ساختار واژگانی زبان فارسی و چابک‌سازی آن برای جهانی شدن فارسی، یکی از گمان‌ها بر این است که در زبان فارسی پیشوند «ش» داشته‌ایم. چه آن را یک حرف بدانیم و چه آن را زادُفت (زاد یعنی بن مضارع و زادُفت یعنی بن مضارعی که واژ پایانیش می‌افتد) مصدر «شختن» یا «شفتن» بدانیم. اکنون این دیدگاه را بر بررسی سپرده‌ایم و نمونه‌هایی را پیشکش می‌کنیم؛ شاید ره‌گشا باشد.

معنای واژ یا زادفت «ش»، «بهینگی و برگزیدگی» است و پیشوند «ش» معنای بهینگی و بیشینگی را به هسته واژه می‌دهد.

1.    شاستن

ش+ آستن. آستن از ریشه آختن؛ یعنی برون آوردن از پوسته و ناخالصی‌ها برای به دست آوردن چیزی است؛ که نتیجه اش بهینه شدن چیزی در ویژگی‌هایش است؛ مانند سخت‌تر شدن. بن مضارع آستن، آه است. آه+ ن: آهن؛ که دارای سرسختی بسیار است (فیه بأسٌ شدید). آست+ ر: آستر؛ که برای سفت و محکم کردن پارچه لباس است. «ک» واژ کاهنده و ضربه زننده است: ک + استن: کاستن و کم کردن. «ش» واژ برگزیده سازی است؛ ش+ استن: بِه‌آستی. بن مضارع شاستن، «شاه» می‌شود؛ یعنی چیز یا کسی که از ناخالصی و «رجس» «تصفیه» و بهینه شده (مصطفی) و برای استحکام یک مجموعه به کار می‌رود (امام: نظاماً لِلأمّة). واژ «ن» برای نشان دادن نمونه چیزی است. ن+ شاستن یعنی نمونه‌ای از شاستن؛ یعنی پوست گندم را کنار زدن و با ناب سازی، مغز آن را به دست آوردن. گیرا اینکه نشاسته برای سخت و پایدار کردن پارچه به کار می‌رود (آهار).

2.    شپیختن و شپوختن

پوختن یعنی پوزه دار کردن و به جلو بردن و پیختن نیز یعنی برجستگی و جلورفتگی و شپیختن و شپوختن، وضعیت بیشینه آن دو ریشه است؛ یعنی بیرون شدن از جا خود و وارد شدن به جای دیگران که لازمه آن، درگیری شدن با چیز دیگر است و پاشیدن و افشاندن، نمونه آن است. سپوختن نیز معنایی همانند دارد که با این تفاوت که پیش رفتن یاد شده بیشتر به تجاوز و ستم همراه است.

3.    شتافتن

ش+ تافتن. «ف» یعنی وزش (گازی بودن) و آ دژساز آن است؛ یعنی در هم تنیدگی و پیوند (آف و آب) و «ت» گویا واژ معکوس سازی است (مانند ریسیدن و تریسیدن)؛ یعنی چیز در هم تنیده را آزادسازی و در هم تابیده می‌کند؛ مانند مارپیچ (فنر) که با «تفتن» (بن مضارع تَو+ ان) به نیرو (انرژی) و جنبش در می‌آید. شتاب یعنی افزایش و بهینه سازی تاب و تکان.

4.    شخیدن

ش+ خیدن. خ یعنی جنبش و خیدن یعنی چیزی از حالت راست بودن تکان بخورد و خمش و جابجایی بیابد. شخیدن یعنی وضعیت برگزیده تکان خوردن نه لرزش و خمش.

5.    شرنگ

ش+ رنگ؛ (هندونه ابوجهل) رنگ، از مصدر «رنختن» است که یکی از بن‌های مضارع آن رنج و دیگری رنگ و … می‌باشد. معین نیز معنای «رنج» را برای رنگ آورده است. پس به نظر می‌رسد که «ش+ رنگ» به معنای «رنج بسیار» باشد که در آن زهراست. گویا رن (زادفت رنخ) نیز به معنای کسی که رنگ و نیرنگ دارد که با پسوند همراهی «د» می‌شود «رِند». گمانا که «رن» ، زادِ رفتن باشد. ان شاءالله بررسی خواهد شد.

6. شکار

ش+ کار؛ شکار یعنی کار گزیده‌تر و سودمند‌تر و بهره دار‌تر (شِکَردن). روشن است که چند ساعت زمان گذاشتن برای شکار آهو یا گوزن، آسن‌تر و سوداتر از چندین سال پرورش آنان است.

7. شکفتن

ش+ کفتن. «کُوْ» بن مضارع (زاد) کفتن است که با میانوند اسم مصدر (ا) می‌شود. کُفتن را اگر نیرومندتر کنیم، می‌شود «کافتن» که زادِ آن «کاو» است (کاویدن). کاوه نیز اسم مصدر کُفتن و کافتن است؛ که با آهنگری سازگاری دارد. ش+ کُفتن، یعنی شکفتن. به گمانی، کُفتن، نرمینه کوفتن است و شکفتن یعنی کوبش نرمی که سبب واشدن چیزی می‌شود. مانند آرام دست زدن به کسی که خواب است برای بیدار کردن وی.

8. شکافتن

ش+ کاف: شکافتن. کافتن بن مضارعش کاو است و مصدر جعلی آن، کاویدن و شکافتن یعنی به خوبی باز کردن چیزی. کاف یعنی خط و شیاری که روی چیزی افتد و «شکاف» یعنی بِه‌کاوی؛ یعنی ژرفا و گشادی آن کاف. «کاف یعنی شکاف که اندر چیزی افتد از چوب و در و دیوار و غیره» لغت فرس اسدی، چ اقبال: 169.

9. شکوه

کوختن یعنی برآمدگی و گنبدی شدن و کوز و کوس (صدای برآمده) و کوش (کار برجسته) از آن است. از مصدر کوستن، بن مضارع کوه بیرون می‌آید. شکوه (ش+ کوه) یعنی برجستگی و بزرگی بیشینه و بهینه.

10. شکر

ش+ کر. کر از بن کَختن است و دیگر بن‌های آن کَز، کژ، کش و … می‌باشد. از زادِ «کش»+ تن، بن مضارع «کر» درست می‌شود. «کر» یعنی ضربه «ک» به تحرک «خ» که به کاستی تحرک (جُنب و جان) یا کژی و تباهی چیزی می‌انجامد و گویا «کر» بودن نیز از همین ریشه باشد. هر گاه چیزی را از تحرک بیندازیم و در جایی بگذاریم که زمینه زایش آن به وجود آید، این کار را «کِشت» گویند که بن مضارع آن «کِر» است. «کِر» را مجازاً به جای برگزیده جانداران برای تخمگذاری (کِشت) می‌گویند؛ چنانکه در گویش یزدی «کِر مورچه» یعنی لانه مورچه (از آن رو که جای تخم گذاری است). آنچه پس از کشت یا … به دست می‌آید نیز «کر» می‌نامند: «کار بی‌علم، کام و کر ندهد؛ تخم بی‌مغز، بار و بر ندهد» سنایی. هم چنین زاییده برخی جانوران (بُز: کَره، استر: کُره) و انسان (در گویش لری و کردی) را نیز «کر» می‌گویند. کَره‌ای که از شیر گرفته می‌شود نیز از همین ریشه است. حتی «car» به معنای خودرو نیز از همین ریشه است؛ چنان که در سخواژ «کار»، آن را به گستردگی بررسی کرده‌ایم. در گویش مازنی نیز به توده برداشت شده از زراعت «کِر» گویند. مصدر جعلی «کردن» نیز از کر ساخته شده است که کار، اسم مصدر (میانوند ا) آن است. «ش+ کر» یعنی کر و فراوری بهینه از «نی و چغندر».

11. شکستن

ش+ کستن. کَس از مصدر کَختن به معنای کج کردن است و کستن هم یعنی کج کردن چیزی؛ و شکستن یعنی خیلی کج کردن که آن را می‌شکند. از نگاه ریزتر، خود کَستن نیز از پیشوند کاهنده «ک» با هسته «س» است. «س»، یعنی گونه‌ای از هستی؛ از این رو، کَ+ س یعنی هستی کاسته و دون؛ مانند شخص مجهول: «کَسی».

12. شکیب

ش+ کیب. کیب، زاد (بن مضارع) کیفتن است و زادهای دیگر آن، «کیم و کیپ و …» است. کیب به معنای جادادن چیزی است. «کیف» نیز یعنی جایی که چیزها را در آن می‌گذارند. «کیپ» نیز یعنی جادادن به اندازه پر شدن چیزی. «کیم» نیز به معنای جادادن چیزی در چیز دیگر (امتزاج) برای بهینه کردن آن است؛ که دانش آن را کیمیا گویند (کیم+ یا). «یا» زادُفت یافتن است. از این رو، شکیب یعنی جادادن چیز بیشتری در خود؛ بِه‌تاب‌آوری. «یارب چو آفریدی رویی بدین مثال- خود رحم کن بر امت و از راه شان مکیب» شهید. «از راهشان مکیب» یعنی «در راهشان بکیب»: آنان را در راه، جای بده! [1]

13. شکم

ش+ کم: کَم یعنی«الک و سرندی که از پوست باشد. ش+ کم یعنی سرندگاه و گوارشگاه غذا؛ جدا کننده غذا و فضولات آن. «کَم» زاد «کفتن» است به معنای کف (ناچیزی) است. کف کردن نیز یعنی اندکی و کف چیزی نیز یعنی همان اندک و کمینه.

14. شکَنج

ش+ کنج. کنج گویا به معنای چین و شکن است و کنگ زاد دیگر آن است. شاید به سبب شکنداری، کنگر و بال پرنده را از ریشه کنگ می‌آورند. ش+ کنج: شکن بیشینه. شکن و شکنجه نیز نتیجه فشار است.

15. شَگاه

گاه یعنی جا و شگاه یعنی جای برگزیده و مهم؛ ازاینرو، تیردان را «شَگاه و شگا» گفتهاند.

16. شگفت

ش+ گفت. گَفت و گُفت معنای به هم چسبیدگی و گیرایی را دارد؛ و شگفت یعنی گیرایی بهینه. «ف» یعنی وزش و رهایی، واژ دژساز «گ» یعنی جلوی وزش و رهایی را گرفتن و آن را به چیزی پیوند دادن. «فت» یعنی وزش نهفته و شتابان و «گف و گفت» یعنی جلوی وزش یادشده را گرفتن و آن‌ها را به تارهای گلو و دیگر واژها پیوند دادن و صدای آشکار و درشت، ساختن. از مصدر «گفتن» زادهای «گل، گن، گب، گپ، گو و زادفت گ» می‌آید. گِل یعنی همان پیوند سفت و گَله یعنی به هم پیوستگی چارپایان. «گَب» یعنی چسبندگی چیز که «ان+گب+ین» یعنی عسل. در این بررسی «شگفت» یعنی گیرایی و چسبندگی و درشتی برگزیده و شکوهمند.

17. شگرف

ش+ گرف. گرف، ریشه گرفتن است؛ زاد آن، گرو می‌شود (گیر، زاد گیشتن است؛ که به جای زاد گرفتن به کار می‌رود). گرف و گرو و گر، گویا به معنای قفل کردن روی چیزی است که گروگان و گرا دادن و گراف (اسم مصدر بامیانوند ا) از آن‌ها است. گرف یعنی نشان چیزی را در اختیار گرفتن و ش+ گرف یعنی نشان برگزیده و بهینه چیزی. ازین‌رو، از «گرف» برای نشان‌گذاری بر روی چیزی بهره می‌برند: «زرگر فرو نشانَد، گرف سیه به سیم؛ من باز برنشانم، سیم سیه به گرف». کسائی. پیش، از این خود «گرفتن» را سخواژیده بودیم که از پیشوند دژساز «گ» با «رفتن» درست شده است؛ یعنی جلوگیری از رفتن. معنای همانند نشانه‌گذاری (تحجیر) برای در اختیار گرفتن و جلوگیری از رفتن کسی در آنجا. از این نگاه، ش+ گرف» معنایی نزدیک به گیرایی ویژه است.

18. شگرد

ش+ گرد. «گرد»، زاد یا اسم مصدر گرفتن است. «گرد» یعنی نشان بودن چیزی برای کسی که به در اختیار گرفته شدن آن چیز می‌انجامد. حتی گرد کردن اعداد نیز برای آسانی و چیرگی بر آن است. چیزی که گرد است، مقاومتی ندارد و به هر سو که بخواهی می‌توانی بچرخانی. شگرد یعنی کارویژه و فن‌ویژه کسی در انجام کاری، به گونه‌ای که هر جور که بخواهد و به هر سو که بخواهد می‌تواند چیزی را بچرخاند. «شگرد» یعنی شیوه ویژه و بهینه برای نشاندار کردن و گرو گرفتن چیزی.[2]

19. شَگُل

شَگُل یعنی مُهری بر خرمن؛ که با تصویر سایه چوب‌ها بر تل گندم جدا شده از کاه، تا زمان تقسیم آن، می‌گذاشتند. شاید با اصطلاح «همین گُل جا» پیوند داشته باشد. ش+گل یعنی جای ویژه‌ای را نشان کردن. در این حال «گل»، زادفت گفتن و در معنای در هم پیوستگی چیزهایی است.

20. شِـگِـَل

دانستیم که گِل و گَل یعنی به هم بستگی. شِ+ گِل یعنی بستن بهینه چیزی. شگل یعنی ریسمانی برای سخت بستن دستان استر با آن.

21. شگون

ش+ گون. گون زاد گوفتن و به معنای پیوستگی ویژه میان برخی چیزها و ساخت یک «گونه» است؛ شگون یعنی گونه خوب. فال نیک، خجستگی. گمان دیگر بر این است که هسته واژه «ش+ گو+ ن»، «گو» باشد؛ گو یعنی گفتن و ش+ گو یعنی بِه‌گویی؛ که به پیشگویی و فال گفته می‌شود و «ن» پسوند همراهی است.

22. شلختن

ش+ لَخت. لخت یعنی کمی سفت و کمی شل؛ مانند لخته خون. لذا چیز کمابیش شُل را لخت می‌گویند و بخشی از زمان به هم بسته را، «لختی» می‌گویند؛ ش+ لخت+ ه یعنی چیزی که شُل بودنش بسیار است.

23. شلنگ

لنگ به معنای پا است و شلنگ یعنی گام بهینه و نیرومند (ورزشانه) و بلند و برجسته (گام برداشتن به حالت رقص شتری). دهخدا: «شِـَلنگ: برجستن. برجستگی و فروجستگی شاطران از برای ورزش. برجستن از جایی به جایی. شاید از شاه بمعنی بزرگ و لنگ بمعنی پای از بن ران تا نوک پنجه باشد. گام فراخ. مشق راه رفتن بسیار بر نهجی که پاشنه پای به سرین رسد. قدم بلند و گام بزرگ. شاه شلنگ؛ قدم بسیار بلند.»

24. شمردن

«مُفتن» یعنی کم ارزش یا بی ارزش؛ مانند «مفت». مو نیز یعنی کم ارزش یا کوچک و مُل در گویش میبدی نیز این گونه است. مُر نیز یعنی کم ارزش و چیزی که به حساب و شمار نمی آید. اما «ش+ مردن» یعنی ارزش دادن به مُر و «زنده کردن» چیزی مُرده. گویا «مُر» به معنای نشمردن و تخمین است و ش+ مر به معنای شمردن دقیق است: «بیامد به پیرامن تیسفون؛ سپاهی ز اندازه و ز مر برون»؛ فردوسی. اندازه یعنی شمردن دقیق و «مر» یعنی تخمین. نیز: «و ز آن سوى ديگر، گَو اسفنديار؛ همى كشتشان بى‏مر و بى‏شمار». فردوسی، ص 665.

25.   شنا

ش+ نا. نافتن یعنی گود کردن و زادهای آن «ناو، ناب، نام و … نا است؛ نا+ خدا، همان ناوخدا است و ناف و ناودان و ناودیس و ناو، یعنی چیز گود. ناوگان نیز نام فارسی است که به سبب نیرومندی ناوگان ایران باستان، نامی جهانی شده است. شناو (شنا) یعنی گونه بهینه کارکرد ناو (غرق نشدن در آب). شناو+ ر نیز یعنی گونه بهینه ناور. واژه نامه‌ها، شناب، شنار و شناو را نیز به معنای شنا آورده اند. دهخدا: «پیغامبر (ع ) فرموده است: عَلِّموا صِبیانَکم الرمایَةَ و السِّباحَةَ؛ گفت بیاموزید فرزندان را تیراندازی و شناو. نوروزنامه».

26.   شناختن

ش+ ناختن. ناختن به معنای جنبش لطیف و گیرا است که بن مضارع آن، ناز می‌شود. ش+ ناختن یعنی جنبش گیرا و بهینه. واژه شناخت در زبان فارسی، همتای «معرفت» در زبان عربی است. گیرا این که ریشه «عرف» نیز یعنی برجستگی ممتد چیزی و معرفت یعنی دریافت مستمرّ این ویژگی برجسته ممتد. ش+ ناخت نیز یعنی معرفت؛ یعنی اثر این جنبش برجسته و بهینه چیزی بر انسان.

27.   شِوا

«شِوا» به معنای دهلیز و راهرو، از ریشه «واختن» است. زاد آن، «واز، … و وا» است. در اینجا ش+ وا» می‌شود واز بودن بهینه: دهلیز و راهرو. اما یک شِوا هم داریم که به معنای «کَر: ناشنوا» است. مصدر این شوا، شِفتن است؛ یعنی پیوند و به هم بستگی که چفت و سفت و شیفته نیز همخانواده آن هستند. شِو، بن مضارع شفتن است و به معنای به هم سفت شده است؛ درست مانند واژه «صُم» در زبان عربی است که به معنای به هم بسته بودن گوش (کَری) است.

28.   شهنشاه

ش+ هن+ شاه: شهنشاه. هن یعنی به اندزه و سنجیده. هن+ شاه یعنی شاه سنجیده و شَ+ هنشاه؛ یعنی شاه برگزیده و سنجیده، شاه شاهان!

پی نوشت ـــــــــــ


[1]. کیب در معنای صفتی: «پیچ و پیچیدگی، مختلط و درهم» ناظم الاطباء. «کیب» در عربی نوعی از حصیر کوچک و ستبر. گفته شده است که این کلمه ریشه پارسی دارد ولی من در این زبان آن را نیافته ام». به نقل از دهخدا. گمانا که معنای «مختلط» دقیق تر باشد یعنی چیزی را در چیزی جای دادن و حصیر هم یعنی چیزی را در میان چیز دیگری جا دادن و یک بافته درست کردن.

[2]. دهخدا: «شگَـِرد، به معنی طرح کار هم هست؛ شگرد کارش را کشید. این سخن به زاد گرف و اسم مصدر «گراف» که از همین ریشه گرفتن است، نزدیک است. «روش کار و فنی است که بیش از هر فن دیگر زیرچاق انسان باشد، چنانکه گویند: فلان پهلوان در کشتی شگردش کنده کشیدن یا لنگ بستن است. فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده». این معنا بهتر است.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

وندکاوی 13؛ پیشوند «س» با معنای بهینگی

«س»، واژی با معنای هستی و بن مضارع کوتاه (زادُفت) از مصدر اصلی (ورزاد) سختن، ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *