خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - ابرکاوی آیه «الذین جعلوا القرآن عضین»

ابرکاوی آیه «الذین جعلوا القرآن عضین»

عضین از «عضو» و جمع «عضه» است که واو آن افتاده است.[۱] لذا گفته‌اند که «الذین جَعَلُوا الْقُرآنَ‏ عِضِینَ»، یعنی برخی قرآن را «عضه عضه» کردند؛ به بخش‌هایی ایمان آوردند و به بخش‌هایی کفر ورزیدند.[۲] برخی هم گفته‌اند که عضین، از «عضه» بوده است که «ه» آن افتاده است و لذا به معنای سحر است.[۳]

اما احتمالاً معنای «جعلوا القرآن عضین» تنزل قرآن به «عضوها» و نادیده گرفتن روح قرآن باشد؛ نه تکه تکه کردن آن. چنانکه ممکن است فقیهی، فقه را «عضین» قرار دهد؛ یعنی فقه را در ابواب صلاه، صیام، زکات و دیگر ابواب می‌بیند، اما ولایت؛ یعنی روح فقه که پیوند دهنده و حیات بخش همه این ابواب است را نادیده می‌گیرد. او حتی اگر همه ابواب فقه را حتی باب ولایت را بررسی کند، فقه را تبویبی عضینی کرده است و نظام فقه را تباه کرده است. چنین فقیهی، همه فقه را قبول دارد و تبعیضی روا نداشته است، اما آنها را در لایه اعضا و بدون امام و روح (الولایه) دیده است. نادیده گرفتن ثقل ناطق قرآن، یعنی گرفتن روح قرآن و تعضیت آن به مجموعه‌ای از اعضاء که حتی ممکن است ارتباطا عرضی بین شان ایجاد شده باشد و جداجدا نباشند.

بنابراین ممکن است که برخی قرآن را عضواعضو نکنند و بکوشند که همه قرآن را با هم ببینند، اما همگی را در لایه «عضو» ببینند و نظام آن را تباه کنند؛ چنین قرآنی فقط به درد سر نیزه معاویگان می خورد. در این جا «مجموعه اعضاء» تکه تکه نشده اند، بلکه رابطه عمودی (امامی و مأمومی) در نظام قران تباهیده شده است. ابرتباهی، در عضوپنداری قرآن است. نه عضواعضو کردن آن. ابرتباهی در حذف امام و حذف ارتفاع از جرم/ حجم و تبدیل قرآن به یک سطح است تا تقطیع یک سطح.

اگر بیان‌هایی مانند «فرّقوا القرآن (مانند: فَرَّقوا دینهم) یا بعّضوا القرآن یا جزّئوا القرآن» به جای «جعلوا القرآن» آمده بود، به معنای آن بود که قرآن را جداجدا و تکه کتکه کردند؛ اما عبارت «جعلوا القران عضین»، یعنی «قرآن را به گونه «اعضاء: عضوها» درآوردند». شبیه این‌که بگوییم، مادی‌گرایان، انسان را بیش از اعضایی چند، به حساب نمی‌آورند.

بیان امیرالمؤمنین (ع) نشان می‌دهد که تنزل «امام نظام» به عضو نظام و همه نظام را «عضوهایی» به‌شمار آوردن، ابرتباهی است:

الْعُقُولُ أَئِمَّهُ الْأَفْکارِ وَ الْأَفْکارُ أَئِمَّهُ الْقُلُوبِ وَ الْقُلُوبُ أَئِمَّهُ الْحَوَاسِّ وَ الْحَوَاسُّ أَئِمَّهُ الْأَعْضَاء.[۴]

بنابراین، خدای حکیم، با سوگند و ساختار بیانی سرسختانه‌ای تهدید می‌کند، چنین تبهکارانی را تهیدید می فرماید:

وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ کَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِینَ الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِین عَمَّا کانُوا یَعْمَلُون فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِین الَّذِینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَاهًا ءَاخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُون وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُون.[۵]

امام صادق (ع) در حدیث بلندی به سفارش خدای بزرگ، بر بیان فضیلت وصیّ پیامبر خاتم (ص) اشاره دارد. پیامبر (ص) به خدا عرض می کند که عرب قوم جفاکاری است و این امر را از من نمی پذیرند و پس از اعلام فضائل علی (ع) نفاق شان آغاز می شود:

 أَعْلِنْ فَضْلَ و صِیِّکَ، فَقَالَ: رَبِ! إِنَّ الْعَرَبَ قَوْمٌ جُفَاهٌ … لَایُؤْمِنُونَ بِی إِنْ أَنَا أَخْبَرْتُهُمْ بِفَضْلِ أَهْلِ بَیْتِی … فَذَکَرَ مِنْ فَضْلِ و صِیِّهِ ذِکْراً، فَوَقَعَ النِّفَاقُ فِی قُلُوبِهِم.[۶]

 تمسخر و تخطئه منافقین شدت می گیرد و آنگاه خداوند می فرماید: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ‏ أَنَّکَ یَضِیقُ‏ صَدْرُکَ‏ بِما یَقُولُونَ‏».[۷] پیامبر خدا (ص) در آیه «تبلیغ» هم صراحتاً نگران همین منافقین است؛ اما با تأکید خدا، «غدیر» برگزار می شود:

یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ‏ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ‏.[۸]

 در سوره حجر نیز همین مساله آمده است و خدا به رسولش می فرماید که با سرسختی آنچه را بدان امر شده ای بازشکاف و آشکار کن:

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِین الَّذِینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَاهًا ءَاخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُون.[۹]

سودجویان همواره به نفاق اعلان همراهی با حق می کنند اما در عمل، در پی سروری هستند، لذا با فریب گروهی از بدنه جریان حق، با رأس جریان حق می ستیزند. لذا کسی با «علی» به عنوان یک فرد از جریان حق مشکل نداشت و وقتی سخن از وصایت و سروری ایشان آمد، نفاق ها زبانه کشید. لذا آنان در پی این بودند که علی را یک عضو از اعضای جامعه کنند و با آیاتی از قرآن که مخالف این تبهکاری بود، مبارزه می کردند؛ خداوند به این ابرتبهکاری با زبان تهدید سرسختانه ای و تأکید های شدید لفظی و محتوایی روبرو می شود:

وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ کَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِینَ الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِین عَمَّا کانُوا یَعْمَلُون[۱۰]

اما برخی پنداشته اند که «مقتسمین» یعنی کسانی که کتاب آسمانی را تکه تکه می کنند و برخی را می پذیرند و برخی را نمی پذیرند و در همین فضای پنداری، «عضین» را نیز عضوها گمان برده اند؛ در حالی که اقتسام به معنای جزء جزء کردن نیست:

معناکاوی مقتسمین

«ق‌س‌م» یکی از ریشه‌هایی است که معنای دشواریابی دارد؛ برخی آن دارای دو شاخه معنایی «زیبایی و تکه کردن» می‌پندارند؛ ولی در معنای قَسَمی آن، درمانده اند.[۱۱] برخی نیز اصل معنا را تکه تکه کردن سنجیده دانسته اند و در تبیین معنای «قَسَم» و «زیبایی» دچار تنگنا شده اند.[۱۲]

اما معنای «ق‌س‌م»، «بهر و بهره»[۱۳] است؛ در فارسی نیز واژه «بخش» برای آن به کار می‌رود که از اسم مصدر از «بخشیدن» است. بنابراین، «ق‌س‌م» یعنی آنچه که بخشیده می شود یا بهره‌ای که به کسی داده می شود؛ چه همهچیزی باشد و چه تکه‌ای از چیز باشد. در واقع کاربرد رایج خدا قسمت کند، یعنی خدا روزی کند، یعنی خدا این بهره را نصیب کند، یعنی خدا این چیز را به ما ببخشد.[۱۴]

اما فراز «أُقسِمُ بالله …» یعنی چه؟ یعنی «بهره مند می شوم به واسطه خدا» و به این ترتیب ساختاری به نام «قسم» در ذهن ما درست شده است که با واسطه قرار دادن (باء الاستعانه) کسی یا چیزی که محترم است، می کوشیم تا به بهره خود از چیزی برسیم.[۱۵]

در جاهلیت، شکل نادرستی از استخاره به نام «استقسام» رایج بوده است که بهره مندی شان را به تیرها وا می‌بستند.[۱۶] اما معنای زیبایی چگونه درست شده است؟ از بهره مندی. اگر صورت کسی بهره مند باشد، زیبا است؛ چون بهره مندی صورت به ثروت یا قدرت یا استحکام یا … نیست؛ بلکه به زیبایی است.[۱۷] پس تقسیم یعنی بهره مند کردن کسی از چیزی که ممکن است با تکه تکه کردن چیزی همراه باشد. اما معنای تقسیم، تکه تکه کردن نیست؛ و چنین کاربردی، مجاز است.[۱۸] برخی حتی هنگام که خواسته اند معنای «تکه تکه کردن» را برشمردند، باز رگه های قوی معنای «بهره و نصیب» را به کار برده اند.[۱۹] بنابراین، تقسیم یعنی بخشیدن و دادن بهره و بخشش (بخش).[۲۰] اما اقتسام یعنی بهره برداری یا سودجویی از چیز که ممکن است ملازم به معنای تکه تکه کردن چیزی باشد یا واسطه کردن کسی (قسم خوردن) باشد.[۲۱]


[۱]. فیومی، احمد، المصباح المنیر: ۴۱۶.

[۲]. «أی: عِضَهً عِضَهً تفرقوا فیه فآمنوا ببعضه و کفروا ببعضه». فراهیدی، خلیل، العین، ‏۲: ۱۹۳. راغب، حسین، مفردات: ۵۷۱. فرّقوه اعضاءً. ابن درید، محمد، جمهره اللغه،‏۲: ۹۰۵

[۳]. «فی الأصل عِضْهه و العِضَهُ السحر.» ازهری، محمد، تهذیب اللغه،‏۳:  44

[۴]. کراجکی، محمد، کنزالفوائد، ۱: ۲۰۰. مجلسی، محمد، بحار الانوار، ۱: ۹۶. نوری، حسین، مستدرک الوسائل، ۱۱: ۲۰۷.

[۵]. حجر، ۸۹ تا ۹۷.

[۶]. کلینی، محمد، کافی، ‏۲: ۲۳ و ۲۴.

[۷]. همان: ۲۴. حجر، ۹۷.

[۸]. همان: ۲۷. مائده، ۶۷.

[۹]. حجر، ۹۴ تا ۹۶.

[۱۰]. حجر ،۸۹ تا ۹۲. و بگو هانا که من بیم دهنده رسواگری هستم؛ آن سان که بر سودجویان [بیمناکی] فروآوردیم؛ آنان که قرآن را عضوهایی قرار دادند پس سوگند به پروردگارت، حتما به سختی آنان را بازخواست خواهیم کرد.

[۱۱]. «القاف و السین و المیم أصلانِ صحیحان، یدلُّ أحدهما علی جمالٍ و حُسن، و الآخَر علی تجزئه شی‏ء. فالأوّل‏ القَسَام‏، و هو الحُسْن و الجمال. و فلانٌ‏ مُقَسَّم‏ الوجه، أی ذو جمالٍ. و القَسِمه: الوجه، و هو أحسن ما فی الإنسان. و الأصل الآخر القَسْم‏: مصدر قَسَمت‏ الشّی‏ءَ قَسْماً. و النَّصیب‏ قِسمٌ‏ بکسر القاف. فأمَّا الیمین‏ فالقَسَم‏. قال أهلُ اللغه: أصل ذلک من‏ القَسَامه، و هی الأیمان‏ تُقْسَم‏ علی أولیاء المقتول إذا ادَّعَوْا دمَ مقتولهم علی ناسٍ اتَّهموهم به‏». معجم مقاییس اللغه ؛ ج‏۵ ؛ ص۸۶. «الأقاسیمُ‏: الحُظوظُ المَقْسومَهُ بَینَ العِبادِ». القاموس المحیط، ‏۴: ۱۳۳.

[۱۲]. «التحقیق أنّ الأصل الواحد فی المادّه: هو تجزئه بحسب ما یدبّر و یقدّر». التحقیق، ‏۹: ۲۹۰. توجیه معنای «حسن»: «أمّا الحسن و الجمال: فیصحّ الإطلاق إذا کان النظر الی خصوصیه زائده، کأنّها قد قدّرت و نصیب اعطی للجمیل زائدا علی الجریان العامّ فیقال امرأه قَسِیمَهُ الوجه، و قسیمه، و رجل قسیم الوجه.» التحقیق، ‏۹: ۲۹۱. توجیه معنای «قسم»: «أمّا معنی الحلف: فهو مأخوذ من اللغه الآرامیه و السریانیه» التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ‏۹: ۲۹۱ و توجیهی دیگر: «أمّا القَسْمُ‏ بمعنی الحلف: فیستعمل من المادّه اکثر المشتقّات، و فی هذا المفهوم تناسب مع معنی التقسیم، فانّ الحلف هو التزام و تعهّد و تقطیع و فیه قاطعیه و فصل موضوع یقسم فیه عن غیره.» التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ‏۹: ۲۹۲.

[۱۳]. بَه+ر: بهر/ بهره: «القِسْمُ‏: الحظ من الخیر و یجمع علی‏ أَقْسَامٍ‏.» کتاب العین، ‏۵: ۸۶. «الأَقَاسِیمُ‏: الحظوظ المقسومه بین العباد» همان: ۸۷. «القَسْمُ‏ مصدرُ قَسَمْت‏ قَسْماً، و القِسْمُ‏: الحظُّ و النصیب، یقال: هذا قِسْمُک‏ و هذا قسمی‏.» تهذیب اللغه، ‏۸: ۳۱۹. «القِسْمُ‏: الحَظُّ من الخَیرِ، و الجمیع‏ الأقْسَامُ‏. و الأقاسِیمُ‏: الحُظُوظُ المَقْسُومَهُ.» المحیط فی اللغه، ‏۵: ۲۹۹. «القِسْمُ‏: النّصیب. و الجمع: أقْسام‏» المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۶. «القِسم‏: الحظّ، و النصیب. الجمع: أقسام‏. اقتسموه‏ بینهم و تقاسموه‏: أخذ کلّ منهم نصیبه.» الإفصاح، ‏۱: ۴۵۳. «اقتسموه‏ بینهم و تقاسموه‏: أخذ کل منهم نصیبه منه.» الإفصاح، ‏۱: ۴۵۳.

[۱۴]. «القِسْمُ‏ بخش، بهره، حَظّ و المَقْسِمُ‏ مترادف النصیب» مقدمه الأدب، متن: ۱۰۲. لذا خداوند می فرماید: «نَحْنُ‏ قَسَمْنا بَینَهُمْ مَعِیشَتَهُم». یعنی بخشیدن بهره ای به آنان نه جزء جزء کردن چیزی برای آنان. «القِسْم‏، بالکسر: النصیب و الحَظُّ». لسان العرب، ‏۱۲: ۴۷۸.

[۱۵]. «القَسَمُ‏: الیمین» کتاب العین، ‏۵: ۸۶. «القَسَمُ‏: الیمِینُ، و الفِعْلُ‏ الإِقْسَامُ‏.» المحیط فی اللغه، ‏۵: ۲۹۸. المغرب، ‏۲: ۱۷۸ جالب است که «یمین» نیز از ریشه «یمن» می آید و اصل در قسم و یمین، بهره و خوبی است. و القَسَمُ‏: الیمین. و الجمع: أقْسامٌ‏. و قد أقْسَم‏ باللَّه، و استقسمه‏ به. و تَقاسَم‏ القَوْمُ: تحالفوا. و فی التنزیل: قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّه.المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۷. «قاسَمَهُ‏ مُقاسَمَهً: حَلَفَ له.» تاج العروس، ‏۱۷: ۵۷۵

[۱۶]. «استَقْسَمُوا بالقِداح: قَسَموا الجَزور علی مقدار حُظوظهم منها.» المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۷. تاج العروس، ‏۱۷: ۵۷۵. «حُرّمَ علیکم‏ الاستِقسامُ‏ بالأزْلام، و الأزْلامُ سِهامٌ کانت للجاهلیهِ مکتوبٌ علی بعضها أمَرَنی رَبِّی و علی بعِضها نهانی ربی، فإذا أرادَ الرجلُ سَفراً أو أمراً ضربَ تلک القِداحَ فإن خرجَ السهم الذی علیهِ أمرنی رَبِّی مضی لحاجتهِ، و إنْ خرجَ الذی علیهِ نهانی رَبِّی لمْ یمضِ فی أمرِهِ فأعلم اللَّهُ أن ذلک حرامٌ.» تهذیب اللغه، ‏۸: ۳۱۹. «فی حدیث فیه طول، قلت: و هذا الحدیث یبین لک، أن الأزلام، قِداح الأمر و النهی، لا قِدَاح المیسر. قد قال المؤرّج، و جماعه من أهل اللغه: إنّ الأزلام قداح المیسر و هو وَهم.» تهذیب اللغه، ‏۸: ۳۲۰. و الاسْتِقْسَامُ بالأزْلام: کانوا یجِیلُونَها عند الأصنام بما أرادوا من الحاجات. المحیط فی اللغه، ‏۵: ۲۹۹. ظاهراً اصل اشکال در کیفیت مجرای کار و ارتباط آن بابتها بوده است؛ وگرنه شبیه استخاره است.

[۱۷]. «القَسِیمه: التی‏ قُسم‏ لها حظ وافر من الحسن.» الإفصاح، ‏۲: ۱۲۵۷. «القَسِیمُ‏ من الرجال: الحسن الخلق، و القِسْمَهُ: الوجه». کتاب العین، ‏۵: ۸۷. «فلانٌ‏ مُقْسِمُ‏ الوجهِ و قَسِیمُ‏ الوجهِ: او گشاده روی و خوشروی است. قَسَامَه: حسن و خوبی است و اصلش از- قِسْمَه- است گویی که هر جایی و عضوی از چهره‏اش بهره‏ای از حسن و خوبی دارد و تفاوتی ندارند. و نیز گفته‏اند: مُقَسَّمٌ‏ الوجه؛ یعنی … خوبی در جائی از صورت و روی او به تنهایی و بدون سایر قسمت‏ها ثابت نیست.» [ترجمه] مفردات، ‏۳: ۱۹۲. «القَسامُ‏: الجمَال».  المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۸. «و ربِّ هذا الأثَر المُقَسَّمِ؛ یعنی: مقام إبراهیم علیه السلام، کأنه‏ قُسِّم‏: أی حُسِّنَ. و القَسِمَهُ: الحُسن کالقَسام. و القَسِمَهُ: الوجه.» المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۸. «وجه‏ مُقسَّم‏: معطًی کلُّ شی‏ء منه‏ قِسمَه‏ من الحسن». أساس البلاغه: ۵۰۷. تاج العروس، ‏۱۷: ۵۷۰. «قَسُمَ‏ خوب‏روی شد قَسَامَهً و هو قَسِیمٌ‏ خوب‏روی‏» مقدمه الأدب، متن: ۱۰۲. «المقسَّم‏: المحسَّن، یقال: رجل‏ مقسم‏ الوجه: أی جمیل.» شمس العلوم، ۸: ۵۴۹۱. «القَسامه: الحسن. و رجل‏ مُقَسَّم‏ الوجه: أی جمیل کلّه». النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ‏۴: ۶۳. لسان العرب، ‏۱۲: ۴۸۲. «القَسَامه: القَسامه و القَسَام‏: الحسن و الجَمال، و المُقَسَّم‏: الحَسن الجمیل. قسُم‏ الرجلُ و الوجهُ‏ قَسامه و قَساما، فهو رجلٌ‏ قَسِیمٌ‏ و قسیمُ‏ الوجه، الجمع: قُسُمٌ‏، و هی‏ قسیمهٌ و قسیمه الوجه.» الإفصاح، ‏۲: ۱۲۵۷. «و القَسامُ‏ و القَسامَهُ: الحُسْنُ» القاموس المحیط، ‏۴: ۱۳۳. «المُقَسَّمُ‏: الجَمِیلُ‏ مُعْطی کلُّ شی‏ءٍ منه‏ قِسْمَهُ‏ مِن الحسْنِ». تاج العروس، ‏۱۷: ۵۷۰.

[۱۸]. «قَسَمَ‏ الشی‏ءَ یقْسِمُه‏ قَسْما، و قَسَّمه‏: جزأه.» المحکم و المحیط الأعظم، ‏۶: ۲۴۶.« قَسَّم‏ الشی‏ءَ بینهم: أی فَرّقه. شمس العلوم، ۸: ۵۴۹۱. «قَسَّمَه‏: جزَّأَه» لسان العرب، ‏۱۲: ۴۷۸.

[۱۹]. «الأقسام‏: جمع‏ قِسم‏ و هو الحِصّه و النصیب. و قسَم‏ بین القوم: أعطی کلا نصیبه. قسم بین القوم: أعطی کلّا نصیبه.» الإفصاح، ‏۱: ۴۵۳. «قسَم‏ القومُ الشراب و غیره بینهم و اقتسموه‏: أخذ کل منهم نصیبه. و قاسم‏ فلان فلانا الشی‏ءَ: أخذ کل منهما قِسمه‏، و کلاهما قَسِیم‏ للآخر. و استقسم‏: طلب‏ القِسم‏ الذی‏ قُسِم‏ له.» الإفصاح، ‏۱: ۴۵۳. «القِسم‏ وَ القِسمه: النصیب أو الجزه من الشی‏ء المقسوم.» الإفصاح، ‏۱: ۴۵۳.

[۲۰]. «القَسِیمُ‏: الذی یقاسمک أرضا أو مالا بینک و بینه.» کتاب العین، ‏۵: ۸۶. المحیط فی اللغه، ‏۵: ۲۹۸.

[۲۱]. برخی برداشت های لغویون: «کما أَنْزَلْنا عَلَی‏ الْمُقْتَسِمِینَ؛ یعنی کسانی که قسمتهایی از شهر مکه را میان خود تقسیم کرده‏اند برای اینکه راه خدا را از کسانی که‏ پیامبر را می‏خواستند ببندند. و نیز گفته شده: مُقْتَسِمِینَ‏ در این آیه کسانی بودند که با کید و مکر بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سوگند خوردند و هم پیمان شدند.» [ترجمه] مفردات، ‏۳: ۱۹۲ و ۱۹۳. «ابن عرفه فی قوله تعالی: کما أَنْزَلْنا عَلَی‏ الْمُقْتَسِمِینَ‏؛ هم الذین تَقاسَمُوا و تَحالَفُوا علی کیدِ الرسول: صلی الله علیه و سلم. لسان العرب، ‏۱۲: ۴۸۱.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

نقدی بر کانال تلگرامی «اخبار سوریه»

کانالی که ادعای تحلیل مسائل منطق ای داره ولی فاقد الزامات تحلیلگری است. این کانال ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *