خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - «گ»پژوهشی؛ هشدار به آیت الله کُشی زبانی سوروسیستی و ترامپیستی

«گ»پژوهشی؛ هشدار به آیت الله کُشی زبانی سوروسیستی و ترامپیستی

درآمد ابرپژوهانه زبانی

خلاصه دو جریان باطل در جهان (سوروسیزم و ترامپیزم) به مرزکُشی و مرزکَشی بر می گردد. سوروسیستها در پی برچیدن مرزهای درست خلقت هستند و ترامپیستها در پی تولید مرزهای کاذب در خلقت هستند. شبیخون فرهنگی زبانی، یک عملیات تروریستی نرم از سوی سوروسیست های و یک ترور سخت زبانی و فرهنگی می از سوی ترامپیستها می باشد.

بنیاد هر دو جریان سوروسیستی مرزکُشی و ترامپیستی مرزکشی نیز به برتری نژاد غرب مدرن می رسد که آن نیز به شیطان پرستی و استکبار شیطان در برابر خدا و کینه به آدم و بنی آدم می رسد.

«وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمین» روم، ۲۲. از نگاه من، پیکار با زبان فارسی به معنای «قتل» آیت الله خمینی یا قتل همه سیاهپوستان یا قتل همه سفید پوستان است. یزدان پاک و دانا می فرماید: دگرگونه بودن زبانها و رنگ های شما از آیات خداوند است و نشانه هایی برای دانایان در آن است.

آیا معنای «گفتن، گریستن، گرویدن، گزیدن، گره، گرُو، گران، گرامی و …» را می دانید؟ به احتمال زیاد، نه؛ حتی اگر به منبع با ارزشی مثل واژه نامه دهخدا بروید. اینک شما با یک فرضیه کشف زبانی نوینی مواجه هستید که چیزهای شگفتی را پیش پای شما می گذارد تا بیشتر قدر زبان آسمانی[۱] فارسی را بدانید و از زبان بیگانه غربی، جدایی بگزینید. نمونه کاوی های میدانی بسیار زیادی تقدیم شده است تا متوجه بشویم فارسی چه زبان حیرت آوری است.

زبان فارسی از پرپیوندترین و مشتق ترین (زایاترین) زبان های دنیا است و شایسته است که ترکیب ها و زایش ها و پیوندهای آن بازشناسی شود. ریزبینی ها نشان می دهد که یکی از عوامل زایایی (اشتقاق) و پیوند در زبان فارسی، پیشوند «گ» است. با توجه به بازشناسی تازه این پیشوند، هم در اصل بودن چنین پیشوندی و هم در معنایابی و نمونه یابی آن، نادرستی هایی راه یافتنی است. به ویژه این که ما، زمان بسنده برای پژوهش و پرداخت بیشتر نداریم و گونه چنین پژوهش هایی نیازمند یک دوره مارپیچی برای جاافتادن و بازخوانی است. بنابراین نوشته را به گونه پیشپژوهه به آوردگاه فارسی پژوهی پیشکش می کنیم؛ شاید به دردی بخورد.

پیشوند منفی ساز «گ»، به گونه ای به معنای واژه آسیب می زند و آن را به معنای ضد خودش نزدیک می کند. احتمال دارد که هر یک از حرکات «ـُ، ـَ و ـِ» بر روی «گ»، گونه معنایی ویژه ای را ایجاد کند. طبق قاعده واژگان برساخته از پیشوند «گ»، با مصوت کوتاه شروع می شوند؛ مانند: «گ + ره (بن مضارع رهیدن): گره»، «گ + رفتار: گرفتار»؛ «گ + ریستن: گریستن»؛ «گ + ستردن: گستردن»؛ «گ + زَر: گزر»؛ «گ + رامی (رام): گرامی»؛ «گ + آه: گاه»؛ «گ + است: گست»؛ «گ + دست: گدست» و … نمونه کاوی های بسیار متنوع و محققانه را در زیر بیابید.

نمونه کاوی

۱. رفتن: گرفتن.

آ. گ + رفتن؛ گرفتن. رفتن یعنی جدا شدن از جایی. هر گاه چیزی را از رفتن، باز بداریم، «گِرَفتن» انجام شده است.

ب. گ + رفتار؛ گرفتار. رفتار یعنی انجام کاری و گرفتار یعنی گیرافتادن و ناتوانی در انجام کاری.

ج. گ + رو: گرو. رو، بن مضارع از رفتن است و گرو یعنی بازداشتگی از رفتن؛ یعنی آزاد نبودن برای رفتن و در گرو بودن. سپس مصدر جعلی «گرویدن» از آن درست شده است: یعنی به جای رفتن و جدا شدن از چیزی، به آن پیوند خوردن؛ پیوندی که رفتنی در آن نیست. به گمان بیشتر، گرویدن در اصل برای نرفتن و پیوند خوردن با آنچه که در ما هست، به کار می رفته است؛ مثل گرویدن به خداوند که در درون هر آفریده ای هست. رونده: گرونده.

د. گمانا که واژه «گروه» هم در اصل «گروی» (حاصل مصدر) بوده است؛ که در معنای مصدر لیاقت (گرویدنی) بوده است و «ی» به «ه» تبدیل شده است. از این نگاه، گروه یعنی گرویدنی و جدانشدنی و با هم بودن. شاید هم گروه از ریشه رهیدن باشد؛ چنان که خواهد آمد.

ه. رو + میان وند اسم مصدری «ا»: راو/ رای. گ + راو (رای): گراو (گرای). آنگاه برای آسانی در خوانش «و» از پایان واژه افتاده است. گراییدن نیز مصدر جعلی از گ + را می باشد. بنابراین گرای یعنی پیوند بخور به چیزی: «به دانش گرای و بدو شو بلند».

۲. رو (روییدن): گرو

گ + رو (بن رُوییدن): رُستن): گرِو؛ یعنی ناروینده یا ضد روینده. شاید واژه «گَر» در اصل، گَرو» بوده است که برای آسانی در خوانش، «و» پایانی آن افتاده است. گر یعنی سری که موهای آن نمی روید و مو ندارد. از این رو، به سرتراش و دلاک نیز، به سبب تراشیدن موها، گَر و گرا می گویند.

۳. ره (رهیدن): گره

آ. گ + ره: گرَه: ره یعنی رهیدن و رهایی از چیزی و گره یعنی نارَهایی و گیرافتادگی. گره یعنی فروبستگی و گیر در کار یا در طناب یا در هر چیزی.

ب. ره + میانوند «ا» می شود اسم مصدر: «راه»، راه یعنی رهایی که بر مسیر رهایی از چیزی، «راه» گفته می شود. گ + راه: گراه. گراه یعنی رهایی ناپذیر یا گسست ناپذیر که برای آسانی در خوانش، «ه» از پایان آن افتاده است. گمانا که «گرای» در اصل «گراه» بوده باشد؛ هر چند که شاید از «گ + رفتن» باشد.

 اگر «گراه» را اصل گراه بدانیم، گرا یعنی چیزِ نارهیدنی و ناگسستنی؛ و گرا دادن یعنی چیز جدایی ناپذیری از یک فرد یا هدفی را به کسی دادن (نشان قطعی کسی یا چیزی را به کسی دادن).

اگر «گراو» را ریشه گرا بدانیم، گرا یعنی نوعی رفتن به سوی چیزی نه نشان آن چیز.

این احتمال وجود دارد که پسوند «گراف» نیز در ریشه، همان «گراه» یا حتی «گراو» باشد. اگر از ریشه رهیدن باشد، گراف یعنی نقاط نارهیدنی و همراه چیزی که سنجیده می شود و اگر از ریشه رفتن باشد، گراف یعنی نقاطی از چیزی که سبب پیوند با آن می شود. بنابراین جغرافی یعنی نقاطی از زمین که ما را به خود وا می دارد.[۲]

ج. فرق رهیدن با رستن: رهیدن (ره، راه، گره) تا جایی که بنده متوجه شدم، رهیدن بیشتر به معنای رهایی جسمانی و مادی است ولی رستیدن (رستگاری) بیشتر به معنای آزادی معنوی و حیاتی و اساسی است؛ لذا رستن با پیشوند «پ» می شد پرستن و پرستش (یعنی در بند خداوند رفتن: «بند»گی) ولی «ره» با پیشوند «گ» می شود: «گره» و خیلی فرق است بین گره و پرستش و بین «ره و راه» با «رستگاری». پرستار نیز از پیشوند منفی ساز (نا وار) «پ + رست + ار» درست شده است. پرستار یعنی کسی که به لحاظ روحی و معنوی در بند بیمار قرار می گیرد؛ نه این که تنها به تن یا تخت بیمار «گره» بخورد؛ بلکه پرستار خود را در بند خود بیمار می نهد و دور خود او می گردد و این سبب فعال شدن ویژگی «آیینگی» مغز و بهبود می شود. براستی که برخی نامگذاری ها شبیه معجزه است.[۳]

۴. راد: گراد

گ + راد: گراد. راد در اصل یعنی سرزندگی و بزرگواری و بخشندگی و ضد آن زَفت[۴] می باشد که به معنای گرفتگی و ترشرویی و بُخل می باشد. «کجا نه زفت خواهد بود و نه راد _ همان بهتر که باشی راد و دلشاد» بنابراین گراد یعنی ناسرزنده (دلمرده)، کهنه و ژولیده.

۵. رزه (رژه): گَرزه

گ + رزه: گرزه. رزه یا رژه یعنی ریسمانی که بنّاها به سبب راستی آن، چینش دیوار را تراز سازند (ناظم الاطباء). بنابراین رژه یعنی منظم کردن و تراز کردن سربازان در یک خط. اما «گ + رزه: گَرزه»: یعنی چیزی که مثل ریسمان است؛ اما ریسمان نیست؛ بلکه ماری زهرناک است.

۶. رد: گَرد

گ + رد (نشان): گَرد: رد یعنی نشان و گَرد یعنی بدون نشان بودن و دیده نشدگی. بنابراین، گرد برای ذره بسیار ریزی به کار می رود که رد و نشانی ندارند. احتمالا گِرد نیز همان «گِ + رد» بوده است؛ یعنی چیزی که نشانی از لبه و گوشه در آن نیست؛ چون در طبیعت، هر چه می بینیم غالبا غیر گرد و لبه و پوزه دار است. شاید «گُرد» به معنای پهلوان نیز در اصل به معنای فردی است که از او رد و نشانی نیست و کمیاب یا نایاب است.

۷. رمیدن (رامیدن): گرامی

گ + رام: گرام/ گرامی. رام از بن مضارع رمیدن (رم) با میانوند اسم مصدر ساز «ا» می شود: رام. رمش و رامش در اصل یعنی غیرحمله کنند و رمنده و لذا گله گوسفند و گاو را «رمه» می گویند. گ + رام (سرفروآور): گرام؛ یعنی سر فرونیاورنده. گرامی هم صفت آن و به معنای سربلند و عزیز است. گرامیدن هم مصدر جعلی از گرام است؛ یعنی عزیز و سربلند داشتن.

۸. راندن: گران

آ. گ + ران: گران. ران بن مضارع راندن است و به معنای روانه کردن می باشد. گ + ران یعنی ناراندنی یا سخت راندنی. بنابراین نه معنای سنگینی معنای گران است و نه معنای قیمت بالا. اصل معنای گران جابجایی ناپذیری یا سخت بودن جابجایی چیزی است که «سنگینی» از آن گرفته شده است؛ بنابراین «گرز گران» یعنی گرزی که جابجایی آن دشوار است و «خواب گران» یعنی خوابی که بیداری پذیری آن دشوار است. در فیزیک نیز واژه «گرانیگاه» به معنای نقطه ثقل و تحرک (راندن) ناپذیری. گران جان و … نیز به معنای سخت جان است.

ب. گ + رانیدن (راندن): گرانیدن. «گُرانیدن» یعنی به درنگ واداشتن. بنابراین دهخدا به نقل از ناظم الاطباء، به درستی آن را به معنای درنگش و نگاه داشتن کسی یا چیزی آورده است.

۹. ریختن: گریختن

آ. گ + ریختن: گریختن. ریختن یعنی چیزی را از جای خود خارج کردن و به پایین (زمین) ریختن؛ مثلا ریختن آب یا ریختن خون یا ریختن آبرو یا ریختن مو. چهره شادابی ریخته را «ریخت» گویند. قاعدتا ریختن همراه با از دست رفتن جایگاه و از بین رفتن چیزی است. «گ + ریختن: گریختن». گریختن یعنی چیزی که در معرض ریختن و از بین رفتن بوده است ولی نریخته است و از آن وضعیت «گریخته» است.

ب. گمانا که واژه «گریزه» به معنای قاچاق نیز ریشه ریختن با پیشوند «گ» باشد؛ گ + ریز (بن مضارع ریختن): گریز/ گریزه. گریزه یعنی چیزی که در معرض ریختن (از دست رفتن و لو رفتن) بوده است ولی نریخته است و قاچاق شده است. و گمانا که گریزه از «گ + ریزه» درست شده باشد؛ یعنی چیزی که ریز (به معنای خُرد) نیست، اما انگار ریز بوده است و لذا پنهانی و نادیدنی از گمرک (آشکار و رک کننده چیز گم) رد شده است. شاید ریز به معنای خُرد نیز در از ریشه ریختن درست شده است، یعنی چیزی که به سبب خُردی و کوچکی می ریزد.

۱۰. ریستن: گریستن

گ + ریستن: گریستن. ریستن: یعنی به رشته درآوردن چیزهای پراکنده؛ چه به رشته درآوردن پشم به شکل نخ باشد و چه به هم آوردن واژه ها در رشته سخن باشد و چه به رشته درآوردن ذرات مدفوع به شکل خاصی باشد؛ چنان که جلال الدین بلخی می سُراید: «چون در اینجا نیست وجه زیستن _ بر چنین خانه بباید ریستن». و نیز: «ریستن گیردت ز خوردن زشت _ به درَت باید آمدن ز بهشت». اوحدی. پس ریستن در اصل به معنی به هم آوردن چیزها و خارج کردن آن به شکل رشته به هم پیوسته است. بنابراین «واریس» یعنی پس رشتن؛ یعنی درآمیختگی و به هم ریختگی یک چیز منظم و ریسه وار است. ریسه هم یعنی چیز به هم پیوسته و به رشته درآمده؛ گمانا که «ریشه» و ریشه هم «همریش» و خود همریش هم یعنی دامادی که به سبب رشته پیوند با دختر خانواده ای، با داماد دیگر ریسه تشکیل داده باشند (همریسه؛ همریش). ریس مان هم یعنی رشته وار شده. اما «گ + ریستن: گریستن»، یعنی خارج کردن چیزی به شکل ناپیوسته و مثلا قطره قطره؛ چه خارج کردن اشک به شک غیررشته ای (قطره قطره) باشد (که گویا اصل معنای گریستن هم همین است) و چه خارج کردن اصوات به شکل بریده بریده و منقطع باشد.

۱۱. زییدن (زندگی کردن): گزیدن

آ. گ + زییدن: گزیدن (گزییدن): زییدن مصدر جعلی از بن مضارع زیستن (زی) می باشد. گزییدن (گزیدن) یعنی آسیب دیدگی زندگی یا از بین رفتن آن. شاید چون نیش زدن مار و عقرب هم سبب آسیب به زندگی یا مرگ می شود، آن را گزیدن و گزیدگی گفته اند و به آسیب های جدی هم «گزند» می گویند و گزندگی هم از گ + زندگی درست شده است.

ب. گ + زی (بن مضارع): گزی/گز. گزی یعنی گزیدگی و گزندگی. گویا برای آسانی در خوانش، «ی» آن افتاده است و «گز» درست شده است؛ آنگاه پیوندهای دیگری به خود دیده است:

ج. گ + زی: گز + ک: گزک. گزک یعنی چیزی که دستاویزی برای زهر زدن و گزیدن کسی است.

ممکن است که گزک را از «گ + زک» بگیریم؛ زک در گویش مازندارنی به معنای اندک است (فرهنگ فارسی)؛ لذا گزک یعنی چیزی اندک و خردی را زیاد جلوه دادن و اسباب خرده گیری و بهانه تراشی کردن. ممکن است گزک را ترکیبی از گ با زک با معانی دیگر «زک» هم گرفت.

د. گ + زی: گز + ک: گزک: گزک یعنی چیزی برای آسیب زدن به یک طعم و تغییر دادن آن طعم چیز؛ بنابراین آجیل یا میوه ای که برای گزش (آسیب و تغییر دادن) طعم بد چیزی (شراب) به کار می رفته است را گزک می گفتند (برهان): «ساقیا می اگرم خواهی داد _ گَزَکَش لعل لب میگون است».

ه. گ + زی: گز. از تکرار واژه «گز» (کوتاهه گزی) گزگز درست می شود که همان سوزش و گزش پای خواب رفته است.

و. گ + زایش: گزایش. بن مضارع «زیستن» می شود «زی» و زی با میان وند (ا) می شود اسم مصدر «زای» سپس مصدر جعلی زاییدن (به زندگی آوردن) از آن درست شده است. گزایش به معنای آسیب زدن یا از بین بردن زایش است. در حاشیه برهان چ. معین، واژه گزایش از «گزای و گزاییدن» گرفته شده است.

ز. گ + زاینده: گزاینده. «گزاینده ی هر که جوید بدی؛ فزاینده ی فرّه ایزدی» فردوسی.

ح. گ + زاییدن: گزاییدن. «ستم گاری و اندر جان خود، تخم ستم کاری _ ولیکن جانت را فردا گزاید بار تخم سم» ناصرخسرو.

ط. گ + زی/ زید: گزی؛ گَزیَه، گَزیَت، گَزید: گزیه همان جزیه در زبان عربی است که در آنندراج «گزیه»؛ ثبت شده است. جزیه را معمولا واژه ای آرامی می دانند، اما ممکن است از «گ + زی» درست شده باشد. اگر چنین باشد، گزیه یعنی چیزی که سبب گزیدگی در اموال یا شخصیت کسی می شود؛ بنابراین خراج و مالیات را گزیه یا جزیه گویند و پولی که سبب گزیدگی و تحقیر شخصیت «اوتوا الکتابِ» مشمول آن، می شود، جزیه گویند.[۵]

۱۲. پیشوند گز

گز به معنای آسیب زا به حیات (گ + زی) پیشوند آسیب زا به معنا یا منفی سازنده یک معنا است. گمانا که نامیدن درختی به «گز» به سبب آن باشد که این درخت در بیابان (بی + آب + ان)؛ یعنی محیطی آسیب زا به حیات گیاهی یا ضد حیات گیاهی می روید. خداوند می فرماید: «و جعلنا من الماء کلَّ شیءٍ حیٍ» طبعا بیابان به سبب بی آب بودن، هویت و حیاتش در بی حیاتی است. از این رو، هنگامی که درخت «گز» در کویر بروید، این رویش برای حیثیت و هویت و هیمنه بیابان گزنده است.

آ. «گزرنگ»؛ پیشوند گز + رنگ». گمانا که گزرنگ: یعنی آسیب ناکی رنگ، رنگ باخته یا رنگ پریده که نمونه آن «سفید بودن» است. بنابراین واژه نامه آنندراج، گزرنگ را «سفید» معنا می کند. اما شاید که «گزرنگ» را به معنای رنگ گزانگبین (سفید) بدانیم؛ گزانگبین پس از گزش نوعی پشه بر برگچه ها و شاخه های گَوَن، رشته های سفید رنگی را بر روی شاخه های آن فرآوری می کند که «انگبین گون» یا گزانگبین می باشد. شیرینی گز را در اصل، از انگبین گون (گزانگبین) می سازند.

ب. گزدُم: گونه ای از بندپایان که دمش گَزنده است. گ + زی + دم: گزی دم: گزدُم یا گَژدم: عقرب

۱۳. زر: گزر

گ + زر: گَز. زر یعنی طلا و گویا رنگ زرد هم از واژه زر با پسوند صفت ساز «د» گرفته اند. گزر یعنی چیزی که زر نیست؛ اما به سبب همانندی آن با رنگ زر و مدفون بودن در زمین، گزر و زردک نامیده می شود: «نه سنایی زر سرخ است و نه ما از گزریم.» سوزنی.

۱۴. زرد: گُزَرد

گمانا که «گُزَرد نیز در اصل «گ + زرد» بوده است. زرد نشان پژمردگی و بیماری بوده است؛ چنانکه بیماری ای به نام زردی هم داریم. «بُرهان» بر آن است که گُزرد یعنی درمان و علاج و ناگُزَرد نیز به معنای بی درمان (لاعلاج) است. حاشیه برهان چ معین، پنداشته است که اصل واژه «گُزِرد» است که از گزیر (چاره) آمده است. این احتمال با واژه «گُزِر» می سازد نه «گزرد».

۱۵. زیر: گزیر

گمانا که گزیر نیز در اصل «گ + زیر» بوده است. زیر بودن یعنی شکست خوردن و گیر افتادن و گُزیر یعنی رهایی از شکست و مقهور بودن.

۱۶. زاو/ زاف: گزاف

آ. گ + زاو: گزاو/ گزاف. زاو یعنی قوی و نیرومند، استاد بنّا. گزاو (دگردیسه گزاف) یعنی سست و غیر استادانه. در حاشیه برهان چ معین گَزاف رنگان ( به معنای شتاب) را مصحف گزاونگان دانسته است. بنابراین امکان تبدیل «و» به ف» وجود دارد. گمانا که گزاونگان نیز به معنای گزش آونگ (آوند، آویزه، آویخته) و حرکت بخشی به آن باشد و از اینجا معنای شتاب را از آن برداشت کرده اند.

ب. گ + زف: گَزف. [گَ/ گُ] قیر|؛ مایع سفت سیاه (برهان و آنندراج). ازِف در گویش مازندرانی به معنای «ابر سیاه باران زا» است. بنابراین گمانا که گَزف به معنای سیاهی مفیدی است (قیر)؛ که نه در آسمان است، نه می بارد و نه ابر است؛ یعنی از این جهات به معنای «زف» ضربه زده است تا واژه جدیدی بسازد.

۱۷. ستردن: گستردن

گ + ستردن: گستردن. ستر یعنی زدودن و پاک کردن و کندن. پس معنای گستردن می شود گسترش و بیشتر کردن. برخی گستر را وی ستر (هندی باستانی) می دانند. حاشیه برهان قاطع چ معین. ممکن است «وی» همان نقش پیشوند «گ» را بازی کند و در اصل یکی باشند. گمانا که بیشتر هم وی ستر باشد.

۱۸. سیخ: سخ

گ + سیخ: گسیخ. سیخ در گیلگی سخ گفته می شود. گ + سخ: گسخ + تن: گسختن. سیخ یعنی چیز سفت و به هم پیوسته. ناظم الاطباء در معنای «گسختن» می نویسد: «… سست گردانیدن، جدا کردن، شکسته شدن، سست گشتن».

۱۹. سل: گسل

سَل: چیزی که از به هم بستن چوب ها با بوته و ترکه نازک گیاهان، برای گذر از آب (بلم، پل چوبی) درست می شود. (برهان، آنندراج، دهخدا، معین). گُسل: از هم گسستن؛ گسلاندن: از هم جدا کردن. گمانا که بین سل و سلول پیوندی باشد.

۲۰. آه: گاه

گ + آه: گاه. آه، حاکی از در تنگنا بودن و رنج کشیدن است؛ گ + آه: گاه. بنابراین گاه یعنی در تنگنا و رنج نبودن. چه آن را به معنای تخت سروی بگیریم و چه به معنای زمان و مکان، در هر حال گاه می تواند از ریشه باژگونه آه باشد. گاه یعنی تخته یا تخت سروری: «به گیتی بهی بهتر از گاه نیست _ بدی بتر از عمر کوتاه نیست». شاید تخته را نیز از جهت در اختیار قرار دادن مکانی (نسبت به چوب که گرد و افتادنی است) گاه می گویند. در گویش میبدی، به داربست بنایی «گاه» می گویند و از گاه افتادن یعنی از آن افتادن.[۶]

۲۱. است: گست

گ + است: گست: است یعنی «هستی» و «گست» یعنی آسیب یا ضدیت با هستی؛ نیستی: «سخن ها که گفتی تو بر گست باد؛ دل و جان آن بدکنش گست باد» فردوسی. بر گست باد یعنی بر باد (نابودی) باشد. گست خو: یعنی خویی که هستی کاه و جانکاه و آزاردهنده است؛ بدخو. پیشتر درباره پیشوند «پ + است: پست» نوشته بودیم.

۲۲. تیر: گتیر

گ + تیر: گتیر. تیر: خدنگ، چوب، پیکان، تیره؛ تیراندازی کردن. مثل تیر، مثل فشنگ، یعنی شتابان. واتیر یعنی واکنش تیرگونه و شتابان. در زبان عامیانه «واتیر زدم توی گوشش». بنابراین گتیر معنای «ضد شتاب»، درنگ و ماندگاری دارد: «در نظر آید جهان مثل گتیر _ میرود عمر گرامی همچو تیر». تیر و گتیر از نظر معنایی رو در روی هم هستند؛ یعنی شتاب و درنگ. اساساً واژه «جهان» نیز، قید حالت از (جَه + ان) است. بنابراین اقدام جهانگیری در معناگیری «سراب» از گتیر دقیق نیست. در این شعر نیز به ویژه بهتر است که «درنگ» را معنای «گتیر» بدانیم تا در برابر گذر شتابان «تیر» باشد.

۲۳. چَه: گُچه

گ + چه (چاه): گُچه. گچه یعنی چیزی که چاه گون است، اما چاه نیست. گچه (کُچه) در گویش مرکزی ایران (یزد) به معنای دهان است.

۲۴. دست: گِدست

گ + دست: گِدست. دست واحد سنجش و گز کردن بوده است (از نوک بینی تا سر انگشت دست که حدود یک متر می شود) و گدست یعنی واحد سنجشی که دست نیست؛ بلکه کوتاه شده آن (وجب) است.

۲۵. داختن: گداختن

گ + داختن: گداختن. داختن یعنی فروریختن (مازندرانی) و گداختن یعنی برافشاندن به سوی بالا. دازه و گدازه نیز همینگونه است؛ گدازه یعنی ذراتی که از دهانه آتش فشان به بالا افشانده می شود.[۷]

۲۶. دادن: گدادن

آ. گ + دا: گدا. بن مضارع دادن (ده) با میانوند اسم مصدر ساز «ا» می شود داه/ دای. در همین مناسبت معنایی، «دای» یعنی هر رَگ (رج: ردیف) از چینه گِلی که یک افزونه و دهشی به چینه است. دایه نیز از «دای» است؛ زیرا آن بانو، دهنده شیر است. «گ + دای (داه): گدا (گدای/ گداه». حرف پایانی «گداه/ گدای» برای آسانی خوانش افتاده است). بنابراین گدا یعنی کسی که به جای دادن چیزی، آن را گدادن (دریوزگی) می کند.

ب. گ + داد: گُداد. داد، دادنی (شایسته برای دهش و بخشش؛ چیز خوب) «گ + داد: گُداد»؛ ندادنی، کهنه و پارینه جامه. (چیزی که شایسته دهش نیست). اگر داد را به معنای عدل بگیریم، گداد یعنی چیزی که اجزایش گسیخته است و در جای خود نیست (پاره).

ج. گمانا که «گدَه یا گدِه: دندانه کلید، زبانه کلید». نیز در اصل گ + ده بوده است. ده یعنی دادن و وقتی کلید دندانه دار می شود، یعنی مانع دسترسی می شود.

۲۷. دار: گدار

آ. گ + دار: گدار. دار: درخت. «دار» یعنی «درخت»: «تن ما چو میوه ست و او میوه دار – بچینند یک روز میوه ز دار» اسدی توسی. بنابراین «سپی دار» یعنی درخت سپید، «دارکوب» یعنی پرنده کوبنده درخت. دار زدن نیز در اصل یعنی به درخت آویختن. «دار بند» یعنی بند و بست درخت تاک و سپس به هر بند و بست برایستاده ای گفته شده است. داربست و دار قالی نیز یعنی بستن چیزی شبیه درخت انگور که نیاز به ستون واره هایی دارد. دارو (وهابزاده، ماهنامه حافظ، ش. ۲۷) نیز یعنی چیز درختی یا گیاهی که سبب درمان می شود. یعنی نظام درمان پارسیان، گیاه پایه بوده است.[۸]

بنابراین، گدار یعنی بدون درخت: بخشی از جنگل که درختانش قطع شده است و از این رو، گذرگاه و معبر است؛ گدار نامیده می شود. سپس گدار برای هر جایی از رود یا دره یا باتلاق یا کویر که درخت یا چیز دیگری مزاحم گذر کردن نبوده است و معبر و گذرگاهی بوده است، گدار گفته اند (گذرگاه میان کویر: فرهنگ فارسی). گویا واژه گدار، نخستین بار در مناطق شمال ایران که جنگلی است، ساخته شده است. زیرا تنها در جای جنگی است که بی درخت بودن (گدار) جُستنی است. بی گدار به آب زدن نیز یعنی بدون وجود معبری و گذرگاهی وارد آب شدن و گیر افتادن؛ کنایه از نسنجیدگی در انجام کاری.

ب. گ + داره: گداره. دار یعنی درخت و گویا بالاخانه را نیز از آن جهت که در اصل (در مناطق جنگلی در بالای درخت یا داربند چوبین می ساخته اند) و درخت را از درخت بودن می انداخته و به خانه تبدیل می کرده است، «گداره» گفته اند.

۲۸. فِت: گفت

گ + فِت: گُفت. فِت یعنی کم و آهسته. «فِت فت یعنی آهسته و بشتاب گفتن (فرهنگ فارسی). بنابراین گفت در اصل یعنی زیاد، بلند، و بزرگ. فرهنگ فارسی معنای صفتی «گفت» را چنین می داند: گنده، ستبر، پارچه درهم با سوراخهای تنگ. روشن است که وجه «گفت» دانستن چنین بافتی، کلفتی یا محکم بودن آن است. گمانا که هنگفت نیز افزونی در گفت باشد و شاید «هان گفت» بوده است. البته گفت بیشتر برای سخنِ «گُفت» یعنی سخن بلند که جوهره صدا دارد، به کار می رود؛ چنان که «فِت» نیز بیشتر ناظر به سخن گفتن آهسته و سریع است. در گویش مرکزی (یزد) فِتّی به معنای شتابان و بی سر و صدا کاری انجام دادن است؛ مثلا: فِتّی از کنارم رد شد. چون اصل در سخن، «گُفتن» و صدای با جوهره است، پچ پچ کردن (فِت) همراه با نوعی ناپسندی یا نیت منفی است. در گویش میبدی به سخن «فت فت»، پِتُ کُت، گفته می شود.

۲۹. لوله: گلوله، گوله

گ + لوله: گلوله و گوله. لولیدن (جنبیدن کرم)، بلول، لول، لوله. لوله یعنی چیز استوانه ای شکل توپر یا توخالی. گلوله یعنی چیزی که در عین شباهت به لوله، لوله نیست و گرد است. گوله نیز گویا کوتاهه گلوله است.

۳۰. مان: گمان

گ + مان: گمان. مان یعنی همانند یا ماندن. اگر «مان» را به معنای «همانند» بگیریم، گمان یعنی آسیب زدن به این همانندی (شباهت غیر قطعی) بنابراین «مانا و همانا در برابر گمانا» هستند. وقتی گفته می شود: «به گمانم این چنین است» یعنی نوعی شباهت غیر قطعی در این چیز می بینم. اگر «مان» را به معنای ثابت بودن و ماندگاری بگیریم، گمان یعنی چیزی که ثبات و ماندگار اش دچار آسیب است. اگر این واژه را «گُمان» بگیریم، یعنی چیزی هست که پوشیده است (گُم با پسوند «ان» که قید حالت ساز است). بنابراین سه گمانه درباره گمان زده شد.

۳۱. مار: گمار

آ. «گ» + مار: گمار. معروف است که مار به دلیل حرارت زایی یا میدان مغناطیسی یا وجود گاز خاصی، بر گنج می نشیند یا بر گرد آن می گردد. گمانا که «گ + مار» یعنی مار نبودن، اما مانند مار، بر چیز با ارزش یا فردی مسلط بودن: «تنت کان و جان گوهر علم و طاعت – بدین هر دو بگمار تن را و جان را. ناصر خسرو. بدن تو معدن باارزش و جان تو گوهر دانش است؛ بنابراین بر این دو گوهر باید نگهبانی گمارد. توجه به این نکته مهم است که «مار» در تاریخ و ادبیات مورد توجه خاص برخی بوده است؛ شاید واژه بیمار هم بی«مار» بوده باشد؛ لذا امروزه مار را علامه داروخانه می گذارند و بی ما ربودن شهر یا منطقه ای یعنی عدم وجود دارو؛ در حالی که واژه دارو، انگار از «دار» به معنای درخت و کلا گیاه آمده است؛ یعنی دارو در ادبیات کهن ما، گیاهپایه است نه حیوان پایه یا شیمی پایه.

ب. گمار: چمچه، کمچه، کمچه نیز از جهت داشتن دسته ای بلند، مثل مار و سری پهن همانند کفچه مار (کبرا)، «گ + مار» می گویند. کف + چه: کف کوچک. یادآور می شود که این مطالب، نه قابلیت اثبات قطعی دارد و نه می توان این گمانه ها را در راه رسیدن به یک پژوهش تراز، نادیده گرفت؛ لطفا با این نگاه نوشته را بخوانید.

۳۲. نا: گنا/ گناه

نا (نای): توان، تاب. گِنا یا گُنا (گنای/ گناه) یعنی ناتوانی و کم آوردن یا کم کننده و نقص آور. این نقص آوری و ناتوانی اگر ذهنی باشد، می شود دیوانگی. گویا در بخش هایی از استان فارس، گنا به معنای دیوانه است. شاید بین گن و جن نیز ارتباطی باشد؛ زیرا جن (شیطان) عامل گناه است و سوگند به گمراهی انسان خورده است. از این زاویه، گنا در اصل جنا (جن + آی) به معنای آمدن جن و جن زدگی و دیوانگی. معمولا «گناه» را از ریشه «ویناس» می دانند؛ تبدیل «و» به «گ» در پهلوی و ایرانی باستان نمونه هایی دارد.

۳۳. نَد: گند

گ + ند: گند. ند یعنی کِشته، رشد، افزونی، نیکویی و باژگونه یا آسیبه آن می شود: گند؛ به معنای نرستنی، رشد نکردن و خراب شدن، بدی.

۳۴. نِفَه: گَنَفَه

گ + نفه: گنفه. نفه در گویش مرکزی (یزدی) به معنای خشتک شلوار است و گنفه ضمن اشاره به خشتک، به پیدایش آسیبی در آن جا اشاره دارد؛ یعنی خیس از جنب شدن. نفه را «نیفه» هم می گویند. اما اگر «گَنَفَه» را از (گنابه) بدانیم، «گن» به معنای جن (شیطان) و آبه یعنی منی. بنابراین گنابه همان جنابه و معادل اصطلاح امروزی شیطونی شدن است.

۳۵. وار: گوار

گ + وار: گوار. وار یعنی رام و هماهنگ. معنای مثل و مانند هم از این هماهنگی و رامش گرفته می شود. مثلاً سنگواره یعنی هماهنگ شده با سنگ نه مانند سنگ. احتمالا بارگاه هم در اصل وارگاه به معنای رام تخت شاه و تحت اشراف تخت شاه بوده است. گویا بار به معنای اجازه سلطنتی نیز همان وار بوده است؛ بار (وار) دادن یعنی رامخواهی و ذلیل و هماهنگ بودن فرد متقاضی حضور.

هموار نیز به معنای زمین رام و صاف و هماهنگ با راهرو است و ناهموار هم یعنی زمین نارام و ناصاف و وحشی و ناهماهنگ. «گ» + «وار»: یعنی چیزی که «رام» نیست، اما نارام هم نیست؛ چیزی همراه با پیچش و پستی و بلندی است؛ اما ناهموار و ناپیمودنی هم نیست. گوارش: غذا مسیر پیچ در پیچ و پُرزانه و پست و بلندی را می پیماید تا هضم شود. گوارا بودن یعنی گوارشی بودن. اما ناگوار یعنی سختی هست و در عین حال گوارا و قابل گوارش هم نیست. اما گوارا یعنی پیچ در پیچ بودن اما مفید بودن.

۳۶. وَز: گَوَز(ن)

آ. گ + وز: گوز (گوزن). وَز بن مضارع از وزیدن است. بنابراین گَوَز یعنی تیزپا به گونه ای که انگار مثل باد می وزد، اما وزنده نیست. فرهنگ انجمن آرا و آنندراج واژه «گَوَز» را برای گوزن ثبت کرده اند؛ اما پنداشته اند که کوتاهه گوزن است؛ در حالی که اصل واژه، همین «گَوَز» است. پسوند «ن» به معنای همراهی است؛ مانند ده (بن مضارع دادن): دهن؛ گرد (بن مضارع گردیدن): گردن. چم (بن مضارع چمیدن): چمن. رس (کوتاهه بن مضارع ریسیدن یا بن مضارع رسیدن): رسن.

ب. گ + واز: گَواز. واز اسم مصدر از وزیدن با پیوستن میانوند «ا» در بن مضارع است: واز. بنابراین گواز یعنی جلوگیری از وزش؛ جلوگیری یا کم کردن سرعت جریان چیزی. به کنایه، کم کردن روی کسی یا چیزی و جلوگیری از ادامه وضعیت وی. بنابراین گفته شده است که «گواژیدن» یعنی ریشخند.

۳۷. وِل: گول (گُل)

گ + وِل: گول (گُل). ول یعنی مطلق العنان، هرز و رها؛ گمانا که شکوفه را نیز به جهت رها شدن از فروبستگی، وِل گویند. بنابراین از پیوند گ با ول و تغییر آوایی، واژه گول درست می شود که به معنای غیررها، گرفته شده و محافظت شده است؛ «گل» را در زبان پهلوی و کردی و گیلکی «گول» گویند.

۳۸. یاغ، یاه: گیاغ (گیاه)

گ + یاغ (یاه): گیاغ (گیاه). یاغ به معنای سرکش و نارام است (در فرهنگ آپادیس: یاغ همان یاغی گرفته شده) در نتیجه معنای گیاغ یعنی رام و ناسرکش. دهخدا و معین و دیگران، گیاغ را همان گیاه دانسته اند. بنابراین شاید بتوان گفت که «گیاه» را به سبب در دسترس بودن، در برابر حیوان که حالتی گریزان و نارام دارد، گیاغ گفته اند.

۳۹. یهان: گیهان

گ + یَهان: گیهان (کیهان). یهان یعنی یزدان؛ یکی از نام های خداوند. بنابراین گیهان یعنی وجودی که غیر خداوند است؛ یعنی عالم مخلوقات.[۹]

ـــــــــــــــــــــــــــــ پانوشت

[۱]. ر.ک: ابرزبان شناسی، ابوالفضل امامی میبدی

[۲]. ر.ک ابرجغرافیا؛ درسنامه کارشناسی ارشد مطالعات اسلامی در ایتالیا. ابوالفضل امامی

[۳]. ر.ک: پرخشه هایی از زبان فارسی؛ وند پژوهی «پ»؛ واژه پرستار.

[۴]. زفت کردن (زف کردن) در گویش میبدی «زَفت دادن» به معنای نگه داری و جلوگیری از ریخت و پاش.

[۵]. ر.ک: فقه سیاست خارجی با کتابی ها؛ ابوالفضل امامی.

[۶]. اگر گاه را بیشتر به معنای تخت سروری بدانیم، سرگاه نیز یعنی بخش بالایی تخت. خانگاه (خانقاه) نیز یعنی جای خان یا تختگاه کسی که فرضاً خان و پیر و مراد دل ها است. گاهواره نیز یعنی مانند تخت پادشاه. گویا در ابتدا برای فرزند شاه چنین چیزی درست کرده بودند. بنابراین فرق گاه با جا در معنای شکوه نهفته در «گاه» است؛ اگر چنین برداشتی درست باشد، دانشگاه به معنای محل دانش نیست، به معنای جای شکوهمند و سلطنتی دانش است. دانشِ گاه هم یعنی دانش سروری و سیاسی (دانش مربوط به تخت و سلطنت). خرگاه (خرگه) یعنی تخت بزرگ سروری (آسمان) که به نحوی معنای «کرسی» یا «عرش» می دهد. لذا گاه یعنی زمان یا مکان با ارزش؛ مثل گاه نماز یا پرستشگاه. احتمالا آگاه هم از پیشوند منفی ساز «آ» با «گاه» بوده است؛ یعنی کسی که بر تخت ننشسته است، بلکه در میان معرکه است. بنگاه؛ یعنی ریشه شکوه و سروری.

[۷]. ان شاء الله پیشوند «ان» در انداختن، اندازه، اندوختن، اندودن و … هم بررسی خواهیم کرد.

[۸]. احتمالا «دارا» نیز یعنی فردی که درخت دارد؛ لذا ثروتمند و دارا است. احتمال هم دارد که دار از ریشه «داشتن» بوده است و چون درخت، داشتن اَرزمندی بوده است، درخت را دار (بن مضارع داشتن) نامیده اند.

[۹]. رته (راته) ابزاری که کلوخ های درشت زمین شخم زده شده را صاف می کردند، «رَتَّه/ راتَّه» می نامیدند (کلوخ کوبی که همزمان کار صاف کردن زمین را هم تا حدی انجام می داده است. بنابراین رته کردن، احتمالا در اصل «رد ته کردن» یعنی ردها (نشانه های) برآمده را ته کردن و تسطیح کردن. احتمالاً «گراته» از «گ» + «راته» درست شده است که به معنای «موانع پیاپی در چیزی» می باشد و منفی شده راته/ رتّه باشد. همین معنای میبدی «رته» در گویش مازندرانی نیز به گونه ای دیده می شود؛ رته در گویش مازندرانی یعنی ردیف شدن و «پشت سرهم قرار گرفتن».

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

فقه انتخابات؛ دستگاههای انتخاب نامزد اصلح

به نام خدا ۱. دستگاههای انتخاب اصلح؛ مباحث مقدماتی سلام درآمد عبادی و عرفانی بسم ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *