خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - معنا شناسی تکلیف و اثبات خودشکن نبودن «جشن تکلیف»

معنا شناسی تکلیف و اثبات خودشکن نبودن «جشن تکلیف»

واژه تکلیف از ریشه «کلف»، در دراز مدت از سوی برخی، دچار معنای معکوس شده است. یعنی به جای معنای مهرانگیزی و شوق آمیزی، معنای رنج آلودی را تداعی می کند. در حالی که «تکلیف» یعنی به شوق درآوردن. همین معنا در تکلیف الهی مورد نظر است و از این منظر «جشن تکلیف» یک مفهوم کاملا همخوان و نا متناقض است.

برای ماده کلف معانی گوناگونی بر شمرده اند که بیشتر این معانی، معنای اصلی این ریشه نمی باشد و از لوازم یا نتایج این معنا یا اثر آن در برخی حالات باشد. به نظر می رسد که معنای اصلی ریشه «کلف»، «کشش و میل داشتن به چیزی»[۱] می باشد و تقریباً تمامی کتب لغت به این معنا برای ریشه «کلف» اشاره کرده اند.[۲] رای ریشه کلف کاربردهای گوناگونی بر شمرده اند که بیشتر این کاربردها، بر پایه معنای اصلی این ریشه نمی باشد برای ماده کلف معانی گوناگونی بر شمرده اند که بیشتر این معانی، معنای اصلی این ریشه نمی باشد و از لوازم یا نتایج این معنا یا اثر آن در برخی حالات باشد. به نظر می رسد که معنای اصلی ریشه «کلف»، «کشش و میل داشتن به چیزی»[۱] می باشد و تقریباً تمامی کتب لغت به این معنا برای ریشه «کلف» اشاره کرده اند.[۲]

ریشه«کلف» شبیه ریشه عشق است. چنان که می گویند، عشقه گیاهی مثل پیچک است که دور چیزی می پیچد و مثلا آن را زرد و بی رمق می کند. کلف هم معنای کلافه شدن چیزی دور چیزی را دارد. کلاف کردن یعنی تنیدن چیزی. کلف ماه هم در اصل یعنی هاله ای که دور ماه می گردد و کلافه شدن یعنی مُعشّق و در هم تنیدن شدن. این تفاوت بین عشق و کلف قابل بررسی است که شاید عشق کمتر به علت تولید انگیزه شدید توجه دارد و کلف بیشتر به منشأ تولید این انگیزه توجه می دهد.

از لوازم کشش به چیزی، برانگیختگی برای به دست آوردن خواسته است. این برانگیختگی و ولع، سبب بروز علائمی مثل سرخ شدگی در رخسار می شود[۳] و چه بسا این رنگ، به صورت مستقل در موارد دیگری مثل رنگ شتر[۴] یا غیره به کار رود. و البته به دست آوردن خواسته هایی که به آن کشش و «کلفت» داریم، می تواند همراه با دشواری هایی باشد که برخی آن را معنای غالب ماده «کلف» پنداشته اند.

خداوند انسان را به گونه ای آفریده است که سرشتش میل به کمال دارد. کمال یعنی جلب مصالح و دفع مفاسد. پس انسان فطرتاً گرایش و کشش به جلب مصالح و دفع مفاسد دارد. در این میان، علاوه بر عقل، دو چیز دیگر نیز برای کمال انسان ضروری است؛ الف. شناخت مصالح و مفاسد؛ ب. انگیزه کافی برای رعایت مصالح و مفاسد. و سگس

اگر خداوند مصادیق و مفاسد را نشان دهد و انسان را به آن برانگیزد، او انسان را «تکلیف» کرده است؛ یعنی کشش کمالی را در انسان ایجاد کرده است. خود امر و نهی از جانب مولای حکیم و ارحم الراحمین و اشد المعاقبین، سبب سطحی از تبشیر و تنذیر می شود و علاوه بر آن، به صورت ویژه نیز تبیشیر و تنذیر صورت می گیرد.

پس «تکلیفِ» درست، دو عنصر مصداق نمایی امور مطلوب و نیز شوق انگیزی برای رسیدن به آن را در بر دارد. این امر در زبان فقه به «واجب کردن» چیزی بر کسی بیان می شود.[۵] در حقیقت وجوب یعنی، ضرورت انجام کار یا حالتی، برای تحقق نتیجه مطلوب.

ماده «کلف» هنگامی که به باب تفعیل می رود، معنای متعدی و «شدت» را می یابد و اگر «کلف» به معنای کشش و محبت و ولع به چیزی است، «تکلیف» به معنای مشتاق کردن و برانگیختن به چیزی است.

 بنابراین برخلاف پندار برخی که «تکلیف» را به معنای به سختی انداختن[۶] می دانند، تکلیف یعنی مهرانگیزی و شوق آمیزی به لذت های برتر و ماندگارتر.

جشن تکلیف؛ یعنی بلوغ ولایتمداری و چه شیرین است.

اما «تکلف» به معنای چسباندن شوق و ولع به چیزی است. به سخن دیگر، تکلف یعنی خود را به شوق چیزی واداشتن. تکلف هنگامی به کار می رود که یکی از دو عنصر «تکلیف» یعنی شناخت چیز محبوب یا شوق کافی به آن و یا هر دو، در میان نباشد؛ در این حال اگر کسی عهده دار کاری شود، دو حالت دارد، یا آگاهی به خوب بودن آن دارد و تنها شوق وی برای انجام عمل اندک است؛ در این حال، تکلف معنای مثبتی دارد و خود را به کار واداشتن، اگر چه همراه با دشواری است، تکلف مطلوبی می باشد. و گاهی موجودی، به دلیل نبود آگاهی یا شوق یا هر دو، حالت یا کاری را به خود می بندد، در حالی که واقعیت وی با آن امر نمی سازد. از این جهت، تکلف معنای ناپسندی به خود می گیرد[۷].

معنای خود را به رنج انداختن، در ماده «تکلف» نیست؛ بلکه در هیأت «تکلف» است؛ یعنی در ساختار باب «تفعل». یکی از معانی این ساختار، «تکلف» است؛ یعنی خود را چیزی واداشتن که بی شک همراه با نوعی تحمیل دشواری به خویش است[۸].

کتابنامه معناشناسی «کلف»

  1. ازهری، محمد بن احمد، تهذیب اللغه، بیروت: داراحیاءالثراث العربی، اول، ۱۴۲۱ ق.
  2. ابن اثیر جزرى، مبارک بن محمد، النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، قم، چهارم، ۱۳۶۷.
  3. ابن درید، محمد بن حسن‏، جمهره اللغه، بیروت: دار العلم للملایین، اول، ۱۹۸۸م‏.
  4. ابن سیده، علی بن اسماعیل، المحکم و المحیط الأعظم، بیروت: دار الکتب العلمیه، اول، ۱۴۲۱ ق.
  5. ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغه، قم: مکتبه الاعلام اسلامی، اول،۱۴۰۴ ق.
  6. ابن منظور، محمد بن مکرم‏، لسان العرب‏، بیروت: دار صادر، سوم، ۱۴۱۴ ق.
  7. بستانی، فواد افرام، فرهنگ ابجدی‏، تهران: نشر اسلامی، دوم، ۱۳۷۵.
  8. الحسینی (مرتضی زبیدی)، سید محمّد بن محمّد بن عبد الرزّاق، تاج العروس، بیروت: دارالفکر، اول، ۱۴۱۴ ق.
  9. حمیری، نشوان بن سعید، شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، تحقیق: مطهر بن علی اریانی، یوسف محمد عبدالله و حسین بن عبدالله عمری، دمشق: دار الفکر، اول، ۱۴۲۰ ق‏
  10. حیدری، محمد، معجم الأفعال المتداوله، قم: المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه، اول، ۱۳۸۱.
  11. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، [ترجمه] مفردات الفاظ قرآن، مترجم و محقق: غلام رضا خسروی حسینی، تهران: نشر مرتضوی، دوم، ۱۳۷۴ ش‏.
  12. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، بیروت: دارالقلم، ۱۴۱۲ ق.
  13. زمخشری، محمود، أساس البلاغه، بیروت: دار صادر، اول، ۱۹۷۹ م‏.
  14. ـــــــــــــــ، الفائق فی غریب الحدیث، بیروت: دار الکتب العلمیه، اول، ۱۴۱۷ق.
  15. ـــــــــــــــ، مقدمه الأدب‏، تهران: موسسه مطالعات اسلامی دانشگاه تهران، اول، ۱۳۸۶.
  16. صاحب بن عباد اسماعیل بن عباد، المحیط فی اللغه، بیروت: عالم الکتب، اول، ۱۴۱۴.
  17. مهنا، عبد الله علی، لسان اللسان، بیروت: دار الکتب العلمیه، اول، ۱۴۱۳ ق.
  18. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، قم: نشر هجرت، دوم، ۱۴۰۹ ق.
  19. مطرزی، ناصر بن عبدالسید، المغرب‏ فی ترتیب المعرب، حلب: مکتبه اسامه بن زید، اول، ۱۹۷۹م.
  20. فیومی، احمد بن محمد مقری‌، المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، قم: مؤسسه دار الهجره، دوم، ۱۴۱۴.
  21. فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، بیروت: دارالکتب العلمیه، اول، ۱۴۱۵ق.
  22. طریحی، فخر الدین بن محمد، مجمع البحرین، تهران: المکتبه المرتضویه لإحیاء الآثار الجعفریه، ۱۳۷۵ش.
  23. موسی، حسین یوسف، الإفصاح، قم: مکتب الاعلام الاسلامی‏، چهارم، ۱۴۱۰ ق.
  24. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، بیروت- قاهره-لندن: دارالکتب العلمیه، سوم، ۱۴۳۰ق.

[۱]. «الکاف و اللام و الفاء أصلٌ صحیح یدلُّ على إیلاعٍ بالشی‏ء و تعلُّقٍ به. من ذلک‏ الکَلَف‏، تقول: قد کَلِف‏ بالأمر یَکْلَفُ‏ کَلَفاً. و یقولون: «لا یَکُنْ حُبُّکَ‏ کَلَفًا، و لا بُغْضُکَ تَلَفًا». معجم مقاییس اللغه، ج‏۵، ص۱۳۶. یعنی مهرت چنان شدید و آزمندانه نباشد و نفرتت چنان کشنده نباشد.

[۲]. «الکَلَفُ‏: الإیلاع بالشی‏ء، کَلِفَ‏ بهذا الأمر، و بهذه الجاریه فهو بها کَلِفٌ‏ و مُکَلَّفٌ‏». کتاب العین، ج‏۵، ص۳۷۲. «و الکَلَف‏ من قولهم: کَلِفَ‏ بالشی‏ء یکلَف‏ کَلَفاً، إذا أحبّه فهو کَلِفٌ‏ به». جمهره اللغه، ج‏۲، ص۹۶۹. «کَلِفْتُ‏ منک أمراً کَلَفاً، و کَلِفْتُ‏ بها أشدَّ الکَلَفِ‏ إذا أَحبها، و رجلٌ‏ مِکْلافٌ‏: مُحبٌّ للنساء، و رجل‏ کَلِفٌ‏ بالنساء: مِثلُه». تهذیب اللغه، ج‏۱۰، ص۱۴۰. «و الکَلَفُ‏: الإِیْلَاعُ‏ بالشَّیْ‏ءِ، کَلِفَ‏ بهذا الأمْرِ فهو کَلِفٌ‏ مُکَلَّفٌ‏». المحیط فی اللغه، ج‏۶، ص۲۶۶. «الْکَلَفُ‏: الإیلاع بالشی‏ء. یقال: کَلِفَ‏ فلان بکذا، و أَکْلَفْتُهُ‏ به: جعلته‏ کَلِفاً». مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۲۱. «کَلِفَ‏ فلان بکذا و أَکْلَفْتُهُ‏ به: به آن چیز حریص شد و او را به آن چیز حریص و شیفته نمودم». ترجمه مفردات الفاظ قرآن، ج‏۴، ص۶۳. «و کَلِفَ‏ بالمرأه کَلَفاً شدیداً». أساس البلاغه، ص۵۵۰. «الکَلَف‏: الإیلاع بالشَّیْ‏ءِ مع شغل قَلْب و مَشَقَّه. یقال: کَلِف‏ فلان بهذا الأمر و بهذه الجاریه فهو بها کَلِف‏ مُکَلّف‏. و منه المثل: لا یکن حبُّک‏ کَلَفاً؛ و لا بُغْضک تَلَفاً‏». الفائق، ج‏۳، ص۱۶۸. «کَلِفَ‏ بِهِ عاشق شد بر وى‏ کَلَفًا و هو کَلِفٌ‏ عاشق». مقدمه الأدب، متن، ص۱۶۱. «الکَلَفُ‏: الإِیلاع بالشی‏ء. یقال: قد کلف‏ هذا الأمرَ، و هو کَلفٌ‏ أی مولع، قال: کلِفت‏ بریم بنی عذره‏ / بیومٍ من الحی ذی عِرّه‏. شمس العلوم، ج۹، ص۵۸۸۷. «کَلِف‏ بالمرأه کلَفاً اشتدَّ حبُّه لها». المغرب، ج‏۲، ص۲۳۰. «عثمان‏ کَلِفٌ‏ بأقاربه؛ أى شدید الحبّ لهم. و الکَلَف‏: الولوع بالشى‏ء، مع شغل قلب و مشقّه». النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج‏۴، ص۱۹۷. «و کَلِف‏ بالشی‏ء کَلَفاً و کُلْفَه، فهو کَلِفٌ‏ و مُکَلَّف‏: لهِج به. أَبو زید: کَلِفْت‏ منک أَمْراً کَلَفاً. و کَلِفَ‏ بها أَشَدَّ الکَلَفِ‏ أَی أَحَبَّها. و رجل‏ مِکْلَاف‏: مُحِبّ للنساء». لسان العرب، ج‏۹، ص۳۰۷. «کُلِفتُ بِهذا الامر؛ أی أُولِعْتُ به. و فی الحدیث‏: اکْلَفُوا من العمل ما تُطیقون. هو من‏ کَلِفْت‏ بالأَمر إذا أُولِعْت به و أَحْبَبْته. و فی الحدیث‏: عثمان‏ کَلِفٌ‏ بأَقاربه. أَی شدیدُ الحبّ لهم. و الکَلَف‏: الوُلوع بالشی‏ء مع شغل قلب و مَشقه». لسان العرب، ج‏۹، ص۳۰۷. «کَلِفتُ‏: بِهِ (کَلَفاً) فَأَنَا (کَلِفٌ‏) أحبَبتُهُ و أُولِعتُ بِهِ وَ الاسمُ لکَلَافَهُ». المصباح المنیر فى غریب الشرح الکبیر للرافعى، ج‏۲، ص۵۳۷. «و کَلِفَ‏ به: أُولِعَ، و أکْلَفَهُ‏ غَیْرُهُ». القاموس المحیط، ج‏۳، ص۲۵۹. «و یُقال: کَلِفَ‏ به، کفَرِحَ‏ کَلَفاً و کُلْفَهً، فهو کَلِفٌ‏: أُولِعَ‏ به و لَهِجَ و أَحَبَّ، و منه‏ الحَدِیثُ‏: «اکْلَفُوا من العَمَلِ ما تُطِیقُونَ». و فی حَدِیثٍ آخَرَ: «عُثْمانُ‏ کَلِفٌ‏ بأَقارِبِه». أی: شَدِیدُ الحُبِّ لَهُمْ. وَ الکَلَفُ‏: الوَلُوعُ بالشَّیْ‏ءِ مع شغُلِ قَلْبٍ و مَشَقَّهٍ. وَ فی المَثَل: «کَلِفْتُ‏ إِلیْکَ عَرَقَ القِرْبَهِ» و فی مَثَلٍ آخرَ: «لا یَکُنْ حُبُّکَ‏ کَلَفاً، و لا بُغْضُکَ تَلَفاً». تاج العروس، ج‏۱۲، ص۴۶۵. «الکَلَف‏: کَلِف‏ الشى‏ءَ و به‏ یکلَفه‏ کَلَفا: أحبّه و أولع به فهو کَلِفٌ‏ و مُکَلَّف‏. و أکلَفه‏ به غیرُه: جعله یُولَع به». الإفصاح، ج‏۱، ص۱۳۰. «الأصل الواحد فی المادّه: تعلّق أمر بشی‏ء و عروض فیه مشقّه على خلاف الجریان العادىّ مادّیّا أو معنویّا. و من مصادیقه: تغیّر فی الوجه بکدوره أو لون علاه. و تعلّق أمر بإنسان فیه کلفه و مشقّه. و التکالیف المتوجّهه الى الأفراد من جانب اللَّه تعالى و من جانب رسوله». التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏۱۰، ص۹۹. «و کَلِفَ‏ بالشی‏ء کَلفاً و کُلْفه، فهو کلِفٌ‏ و مُکلَّف‏: لهِج به. و کلِفَ‏ بها أَشد الکَلَفِ‏ أَی أَحَبَّها. و رجل مِکْلاف: مُحِبّ للنساء». لسان اللسان، ج‏۲، ص۴۷۲. «کَلَفَ‏ زیدٌ فلانهَ أو بها. أحبّها حبّا شدیدا. أَکْلَفَهُ‏ به أَکْلَفَتْنِی‏ أخلاقُ و جمالُ فلانه بها. جعلتنی محبّا لها». معجم الأفعال المتداوله، ص۶۵۷.

[۳]. «و منه: أَخْذُ الکلف‏ فی الوجه للزومه، و تعذُّر ذهابه، کأنه فیه ولوعاً». الفائق، ج‏۳، ص۱۶۸. «و به‏ کُلْفَهٌ: أی سَوَادٌ خَفِیٌّ فی خَدَّیْه». المحیط فی اللغه، ج‏۶، ص۲۶۶. «الکَلَف‏: شی‏ءٌ یعلو الوجهَ فیغیِّر بشرتَه». معجم مقاییس اللغه، ج‏۵، ص۱۳۶. «کَلِفَ‏ الوَجهُ کَلَفاً أَیضاً تَغَیَّرَت بَشَرَتُهُ بِلَونٍ عَلَاهُ» المصباح المنیر فى غریب الشرح الکبیر للرافعى، ج‏۲، ص۵۳۷. «الْکَلَف‏ فی الوجه: تیرگى در چهره که به تصور مفهوم کلفه یعنى سرخى و سیاهى بهم آمیخته». ترجمه مفردات الفاظ قرآن، ج‏۴، ص۶۳. المحکم و المحیط الأعظم، ج‏۷، ص۳۵. الإفصاح، ج‏۱، ص۱۳۰.

[۴]. «إذا کان البعیرُ شدیدَ الحمرَه یخلِط حُمرَته سوادٌ لیس بخالصٍ فتلکَ‏ الکُلْفَهُ، و هو أَکْلَفُ‏، و ناقه کَلفَاءُ». تهذیب اللغه، ج‏۱۰، ص۱۳۹. و المحیط فی اللغه، ج‏۶، ص۲۶۶.

[۵]. «کلّفه‏ أمرا: أوجبه علیه». الإفصاح، ج‏۱، ص۱۳۰.

[۶]. «وَ یَتَعَدَّى إِلَى مَفعُولٍ ثَانٍ بِالتَّضعِیفِ فَیُقَالُ کَلَّفْتُهُ‏ الأَمرَ فَتَکَلَّفَهُ‏ مِثلُ حَمَّلتُهُ فَتَحمَّلَهُ وَزناً وَ مَعنًى عَلَى مَشَقَّهٍ أَیضاً». المصباح المنیر فى غریب الشرح الکبیر للرافعى، ج‏۲، ص ۵۳۸. «و کَلَّفَه‏ تَکْلِیفاً أَی أَمره بما یشق علیه. و تَکَلَّفْت‏ الشی‏ءَ: تجشَّمْته على مشقَّه و على خلاف عادتک». لسان العرب، ج‏۹، ص۳۰۷. القاموس المحیط، ج‏۳، ص۲۵۹. مجمع البحرین، ج‏۵، ص۱۱۵. «کَلَّفَ‏، تَکْلِیفاً: او را به کارى سخت گمارد» فرهنگ ابجدی، متن، ص۷۳۵.

[۷]. «تَکَلُّفُ‏ الشی‏ءِ: ما یفعله الإنسان بإظهار کَلَفٍ مع مشقّه تناله فی تعاطیه، و صارت‏ الْکُلْفَهُ فی التّعارف اسما للمشقّه، و التَّکَلُّفُ‏: اسم لما یفعل بمشقّه، أو تصنّع، أو تشبّع، و لذلک صار التَّکَلُّفُ على ضربین: محمود: و هو ما یتحرّاه الإنسان لیتوصّل به إلى أن یصیر الفعل الذی یتعاطاه سهلا علیه، و یصیر کَلِفاً به و محبّا له، و بهذا النّظر یستعمل‏ التَّکْلِیفُ‏ فی تکلّف العبادات. و الثانی: مذموم، و هو ما یتحرّاه الإنسان مراءاه، و إیاه عنی بقوله تعالى: قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ‏ الْمُتَکَلِّفِینَ‏». سوره ص، ۸۶. مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۲۱ و ۷۲۲. و نیز «و المُتَکَلِّفُ‏: المتعرض لما لا یعنیه». مجمع البحرین، ج‏۵، ص۱۱۵.

[۸]. «و تکلّفتُ‏ الشی‏ء تکلُّفاً، إذا تجشّمته». جمهره اللغه، ج‏۲، ص۹۶۹. الإفصاح، ج‏۱، ص۱۳۰. المحکم و المحیط الأعظم، ج‏۷، ص۳۵. «من لم یصبر على‏ الکُلَف‏ لم یصلْ إلى الزُّلَف. و کلَّفه‏ الأمرَ فتکلَّفه‏». أساس البلاغه، ص۵۵۰.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

آقازاده

انتساب یک بیانیه مشکوک و عجیب به علامه جوادی

📚 پیام نسبت داده شده به آیهالله جوادی حفظه الله درباره هاشمی، از نظر اضطراب ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *