خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - پرخشه های ۳ و ۴ از زبان فارسی؛ پسوند «ال» و میانوند «ا»

پرخشه های ۳ و ۴ از زبان فارسی؛ پسوند «ال» و میانوند «ا»

پرخشه هایی از زبان فارسی، وندپژوهی۳: پسوند ال

در برابر جنگ جهانی واژگان بیگانه، فارسی مقاوم است! دوستش بداریم و با آن دست بدهیم! در وندپژوهی یک، به پیشوند «چم»  پرداختیم و در وندپژوهی دوم به پیشوند «پ».

«ال» یکی از پسوندهای با شخصیت و ویژه زبان فارسی است که نوعی معنای همراهی یا فاعلی دارد:

۱. رفتن، برو، رو + ال = روال

۲. پوشیدن، بپوش، پوش + ال = پوشال

۳. ۳. کشیدن، بکش، کش + ال = کشال، کشاله

۴. جُوییدن، بجو، جو+ال = جُوال (جوال دوز) جوال پارچه بزرگی است که برای جستن هیزم یا … با خود می بردند و جُسته ها را در آن می نهادند.

۵. کندن، بکن، کن + ال = کنال (کنده شده) بنابراین می توانید با خیال راحت واژه «کَنال» را برای محیط مجازی خاص خود به کار برید و نگران بیگانه بودن این واژه نباشید.

۶. تپیدن، بتپ، تپ + ال= تپال، تپاله (آنچه که در خاک می تپد؛ مانند فضولات گاو).

۷. نهادن، بنه، نه + ال= نِهال

۸. تفیدن، بتف، تف + ال = تفال، تفاله

۹. دویدن، بدو، دو، دوال، یعنی یک لایه ماهیچه که عامل دویدن است. یا تسمه و بندی که هنگام دویدن به کمر خود یا اسب می بندند.

۱۰. چنگیدن، (چنگ زدن) احتمالا ریشه اصلی جنگیدن بوده است. بچنگ، چنگ + ال = چنگال.

۱۱. کوبیدن، کوب (کوپ) + ال= کوپال

۱۲. خلیدن: بخل، خل + ال = خلال؛ بنابراین خلال دندان، نخست این که «خَلال» است نه «خِلال» و دوم، به معنای چیزی که با آن دندان را می خلند نه این که خلال عربی و به معنای میان باشد.

پرخشه هایی از زبان فارس؛ وندپژوهی۴؛ میانوند «آ»

🔥در برابر جنگ جهانی واژگان بیگانه، فارسی مقاوم است! دوستش بداریم و با آن دست بدهیم!

میان وند «ا» در بن مضارع و حاصل مصدر، پس از آخرین مصوت قرار می گیرد و اسمی با معنای تقریبی همراهی می سازد:

۱.  آرمیدن، آرم، آرام

۲.  آزردن، آزر، آزار

۳.  آوردن، آور، آوار

۴.  بردن، بر، بار. بار (میوه)، آنچه که درخت بر شاخه خود می آورد. «باران» قیدحالت و «باریدن» مصدر جعلی از بار.

۵.  تپیدن، تپ، تاپ. گویا توپ هم شکسته «تاپ» باشد. توپ یعنی چیزی که می تپد.

۶.  تکیدن، تک، تاک. تکیدن یعنی باریک و لاغر شدن و «تاک» یعنی درختی که شاخه هایش تکیده (باریک) است. تکان قید حالت، تکانه هم اسم از تکیدن است. از این رو، «تک» به معنای «یک» نیست بلکه به معنای بسیار باریک و لاغر است که مجازاً به معنای «یک» است.

۷.  تنیدن، تن، تان و تانه و تونه: یک نخ تابیده شده.

۸.  جنبیدن، جنب، جانب که برای آسانی در گویش، «ب» پایان آن افتاده است و واژه «جان» درست شده است. بنابراین جاندار یعنی جنبنده که در عربی هم «دابّه» گفته می شود.

۹.  چریدن، چر، چار و چاره. اگر چریدن را به معنای گشتن در صحرا برای رفع نیاز غذایی بدانیم؛ احتمالا چاره یعنی وجود راهی برای رفع نیاز.

۱۰.  چشیدن، چش، چاش و چاشت.

۱۱.  خلیدن، خل، خال؛ یعنی چیزی که بر صورت خلیده است؛

۱۲.  خوردن، خور، خوار.

۱۳.  دمیدن، دم، دام: اگر دام از دمیدن باشد، احتمالا دمیدن در به دام انداختن نقش داشته است و یا در اعلام موفقیت در صید.

۱۴.  دویدن، بدو، دو، داو؛ داوطلب. یعنی طلب کردن همراه با شوق و ذوق و دویدن به سوی آن. شاید معنای داوطلب برای نخستین بار در این بررسی کشف شده باشد؛ معنای مناسبی در واژه نامه ها نیافتیم

۱۵.  رهیدن، ره، راه. راه اسم مصدر رهیدن است؛ چه زیبا است فارسی.

۱۶.  رستن: گویا بن مضارع از آن کاربرد ندارد و احتمالا «راست» اسم مصدر از رستن باشد. بنابراین راه (رهیدن) راست (رستن) پیوند زیبایی است. راستی هم یعنی کاری که سبب رستن می شود.

۱۷.  زییدن، زی، زای. مصدر ساختگی «زاییدن» هم از «زای» است، زایش

۱۸.  زریدن، زر، زار. زریدن: حرف زدن از سر نیاز و ناله. نیزار: جایی که نی ها با وزش باد، می زارند

۱۹.  سرودن، سُر، سار؛ بنابراین پسوند سار در اصل برای اشاره به صدا است؛ مثلاً چشمه سار یعنی توجه به چشمه از آن رو است که سُر و صدای دل انگیز دارد. احتمالا «سار» که نام پرنده ای است، به دلیل سرودنش سار خوانده شده. هم چنین احتمالا ساربان نیز به معنای آواز در دهنده کاروان بوده است؛ مثل قطاربان که پس از سوار شدن همه، سوت می زند. سُرا هم گونه دیگری از واژه «سار» است که دارای معنای فاعلی است؛ مثل حماسه سُرا. در واقع سرودن شعر به معنای آفرینش شعر نیست اما چون آفرینش شعر همراه با خواندن آن برای دیگران بوده است، معنای شعرسُرا برای شاعر هم به کار رفته است. پسوند سار به معنای آواز (شاد) است و پسوند زار به معنای آواز حزین و ناله؛ سار و زار گویا خویشاوند هستند.

۲۰.  سپردن، سپر، سپار؛ گویا سفارش هم در اصل همان سپارش بوده است

۲۱.  شخیدن، شخ، شاخ. شاخ یعنی چیزی استواری لازم را دارد. (شخ یعنی سفت است)، بنابراین شاخ حیوان یا شاخه درخت به معنای چیزی است که استواری متناسب با خود را دارد. شاخه در برابر برگ به کار می رود، یعنی بخشی از درخت که شخ و سفت است. شوخ هم دگرگونه شاخ است و به معنای سفتیِ است. مثلا شوخ چشم به معنای چشمی که نگاهش در دل می خلد. شوخ به معنای چرک هم یعنی کثیفی سفت شده بر پوست.

۲۲.  فشردن، فشر، فشار

۲۳.  کشیدن، کش، کاش (کاش یعنی آنچه در ذهن ما کشیده می شود: آرزو)؛ شاید کاشان هم بستار (قید) حالت باشد؛ یعنی جایی رویایی و آرزوگونه و بسیار زیبا؛ کاشی هم گویا از جهت نقشمندی چیزی برآن بوده است، در برابر خشت که نقشی بر آن نیست و یا به سبب کشیدگی و گستره (در برابر خشت و آجر که حجیم بوده اند تا کشیده).

۲۴.  کندن، کَن، کان و کانی. کانی ها یعنی چیزهایی که کندنی هستند مثل معدن.

۲۵.  گزیدن، گز، گاز؛ بنابراین لهجه امروزی برخی در کاربرد «گاز» زدن سیب به معنای دندان زدن، با ریشه کلمه سازگاری ندارد و گاز خودش دارای معنای مصدری از «گزیدن» است و حتی دندان گرفتن سگ نیز بهتر است با «گاز» گرفتن بیان نشود. بلکه بهتر است از فعل «گزیدن» بهره ببریم.

۲۶.  نگریستن، نگر، نگار؛ نگار یعنی کسی که نگریسته می شود یا نگریستنی است؛ و نگاره یعنی چیزی که نگریسته یا نگریستنی است یا نگریسته ای که کشیده شده است

۲۷.  وزیدن، وز، واز؛ واز به معنای وزش است. واژه هم گویا در اصل همان وازه بوده است؛ یعنی هوایی که می وزد و به تار صوتی بر می خورد

۲۸.  هِشتن (گذاشتن)، هل، هال و هاله. هال و هاله یعنی نهاده. هاله نور یعنی نوری که خداوند بر گرد چیزی نهاده.

و در پایان یک ضرب المثل جالب میبدی: «چَشدَه خور بدتر از میراث خور». چشدَه، همان چشیده بوده است و چشده خور یعنی چشیده خور. در برخی جاها ضرب المثل به این شکل است: «از نخورده بگیر بده به خورده» یعنی کسی که چیزی را خورد و چشید، طمعش بیشتر از کسی است که نخورده است.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

بررسی فقهی مواجهه درست با فضای مجازی صهیونی

به نام خدا سلام علیکم در حوزه فضای مجازی بحث مهمی هست که حضور در ...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *