خانه - فقه سیاسی - یادداشت سیاسی - آزادی آلی و آزادی عالی

آزادی آلی و آزادی عالی

بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم. متن ارائه شده در همایش معرفی کتاب آزادی علامه مصباح یزدی در مرکز همایش های دیموره دلا ساپینتزا، رم- ایتالیا

آزادی چیست؟ دو فهم از آزادی برای هر موجودی از جمله انسان وجود دارد؛ آزادی آلی و آزادی عالی.

آ. آزادی آلی

آزادی «آلی» یعنی آزادی، چیزی در خدمت یک موجود است؛ یعنی آزادی برای آبادی و بهتر زیستن یک موجود است. در این جا آزادی ابزاری برای تأمین نیازهای موجود است؛ پس آزادی برای دو گونه موجود، بی معنا می شود:

نخست، موجودی که بی نیاز باشد و هیچ گونه نیازی نداشته باشد. آزادی برای چنین موجودی بی معنا است؛ مثلاً خداوند چون بی نیاز است، به آزادی هم نیاز ندارد تا آزادی بتواند در خدمت رفع نیازهایش باشد. بنابراین خداوند در هیچ دینی به وصف «آزادی» توصیف نشده است؛ زیرا آزادی برای خداوند بی معنا است. زیرا خداوند نیازی ندارد که بخواهد برای برطرف کردن آن آزاد باشد.

دوم موجودی که تمام نیازهایش در برخی شرایط فراهم باشد، در آن شرایط، دیگر آن موجود نیازی به رها بودن از قید و بند برای تأمین نیازهایش ندارد و آزادی بی معنا است؛ مثلا هنگامی که شما به خواب نیاز دارید و به آن می رسید، با این که در کیسه کوچک، محدود هستید و در ورای خودتان، به هیچ چیزی جز هوای محدودی نیاز ندارید و آن هم تأمین است، به هیچ وجه احساس نمی کنید که چیزی به نام «آزادی» را کم دارید تا به دست آورید. چونان که هیچ انسانی هنگامی که در حمام است، احساس نمی کند که در سلول انفرادی گیر افتاده است تا برای آزادی دست و پا بزند.

در اینجا بین افراد مختلف تفاوتی در اصل ابزاری بودن آزادی برای تأمین نیازهای انسان یا هر موجود دیگری نیست. بلکه تفاوت در آن است که در چه حوزه ای آزاد هستیم و در چه چیزی آزاد نیستیم.

 آزادی عالی

اما فهم دیگری از آزادی نیز وجود دارد که آزادی را بسیار متفاوت می بیند؛ فهم دیگر بر آن است که آزادی ابزاری برای تأمین نیاز هر موجودی، از جمله انسان نیست؛ پس آزادی چیست؟ آزادی اصل هویت انسان است و تمام چیزها باید در خدمت آزادی باشد. به بیان ساده تر، «آزادی در خدمت انسان نیست؛ بلکه انسان در خدمت آزادی است».

این حرف هنگامی درست است که آزادی از خود انسان به انسان، نزدیک تر و مهمتر باشد. سخنی که ما درباره «خنسبت خداوند با انسان» می زنیم.

به بیان دیگر، جوهره اصلی انسان، انسان بودن انسان نیست، بلکه آزاد بودن یک «موجودیت» است. یعنی انسان و هر فرد انسانی، اولاً «هویت»ش غیر از «وجود»ش است و ثانیا «هویتش» اصل نیست، بلکه «وجودش» اصل است.

بنابراین، انسان یک موجودیت با هویت خاص نیست، بلکه یک موجودی است که وجود داشتنش، اصل است و چه چیز بودنش تابع خواست آزادانه خودش است و چیز از پیش تعیین شده ای نیست.

مثل یک لیتر آب که «وجودش» اصل است و آب بودن یا حالت خاصی از آب داشتن (گاز، مایع، جامد) هیچ ربطی به آب بودن آن نداشته باشد.

آنچه در انسان اصل است، این است که هیچ گونه «هویتی» بر «وجود آزاد» انسان، مقدم نشود. آنچه که هویتی برای انسان می سازد، وجود انسان است؛ مثلا نقاشی را فرض کنید که هویتش، نقشی است که خودش از خودش می کشد. نقاش مجبور نیست نقاشی خاصی بکشد و می تواند خودش نقاشی اش را به هر شکلی که خواست بکشد؛ این نقاشی یعنی هویت خود نقاش؛ می تواند خودش را آب بکشد یا سنگ یا گاو یا فرشته و جالب این که خود همین نقاشی هم هویت انسان به معنای این که انسان این است و جز این نیست، نمی باشد، بلکه نقاشی که حالا خودش را گاو نقاشی کرده است، دوباره می تواند خودش را اسب نقاشی کند؛ بنابراین هویت نقاش، هم گاو است و هم اسب است ولی اصل این نقاش، هویتش نیست، بلکه وجودش است و ویژگی اصلی و تعیین کننده و حیاتی وجود، آزاد بودن آن است. یعنی وجود انسان حتی از ذات و هویتش رها است.

در یک کلمه تعریف انسان چنین است: «انسان موجودی آزاد از هر چیزی است». بنابراین، تنها تصمیمی که انسان نمی تواند بگیرد، چون بر خلاف هویت (آزادی) وی است، این است که تصمیم بگیرد که «بنده» باشد؛ بنده خدا. این دقیقا ضد انسانی ترین هویتی است که به انسان داده شده است. لذا شما در قانون اساسی فرانسه می بیند که اگر اکثریت مردم هم جمع بشوند و بگویند ما دموکراسی را نمی خواهیم، خواست آنان مردود است.

بنابراین، انسانی انسان است که هیچ هویت خاص انسانی نداشته باشد و رها از هرگونه هویتی باشد و خودش هویت خودش را هر گونه که می خواهد بسازد، در عین حال، باز هم آنچه ساخته شده است، هویت انسان نیست، بلکه هویت انسان، در بند هیچ هویتی نبودن است.

در این نگاه «بودن» مهم است نه چگونه بودن یا حتی چه چیز بودن و چیز خاصی بودن. عنصر حیاتی و تعیین کننده هویت انسان، هویت نداشتن انسان است و این که چه هویتی بر این «وجود» سوار بشود، هیچ اثری در انسان بودن او ندارد. گفتیم که آنان انسان را مثل آب می دانند که هیچ حالت (گاز، مایع یا جامد) یا هیچ شکلی خاصی، نباید جزء هویت آن قلمداد شود و وجود آب را به آن محدود کند. اکنون مثال را کامل می کنیم و می گوییم که آب هنگامی آب است که بتواند تصمیم بگیرد که صد در صد غیر آب باشد و در همان حال که صد در صد بنزین شده است، صد در صد آب اهم هست.

نقد اجمالی

ذات هر چیزی یا وجود آن است، یا عدم آن. عدم که نمی تواند ذات چیزی باشد، بنابراین، وجود هر چیزی، ذات و هویت بخش آن است. پس تفکیک وجود از هویت و ذات، تفکیک نادرستی است. تفکیک وجود از ذات و هویت، تفکیک خیالی است.

اگزیستانسیالیزم دارای طیفی از فلاسفه متدین تا بی دین است. طبق قرائت سارتر و امثال وی، اصالت وجود، مبنای آزادی ای است که در ذات خود بی قید است، هر چند که در جامعه به دلیل تزاحم با آزادی دیگران، ناگزیر محدودیتی بپذیرد. اما این محدودیت، مقطعی و مصلحتی و سطحی است نه اصیل. یعنی در اصل هیچ اشکالی ندارد که یک انسان میلیاردها انسان بی گناه دیگر را بکشد. اما چون زورمان نمی رسد، نمی کشیم. چنین لیبرالیزمی، در ذات خود، نه تنها قاتل چند ارزش انسانی و چند فرد انسان است، بلکه قاتل هویت انسان است! حتی قاتل هویت خود قاتل است. زیرا می گوید تو یک موجودی هستی که هویت تو رها بودن از هر چیزی حتی هویت است.

تو هستی که باید خودت را شکل بدهی، بخار بشوی یا مایع یا جامد و به هر شکل و رنگی که بخواهی درآیی.

این لیبرالیزم یعنی قتل ذات هر کسی و وقتی کسی ذات خودش را می کشد، و هیچ هویتی را برای هیچ انسان دیگر اصیل نمی داند و اگر هم بداند، این هویت دیگران نباید مانع از آزادی تصمیم وی بشود، مخوف ترین تفکر جهان را شکل داده است.

فکر نشود که لیبرالیزم یعنی انسان محترم است! عمق لیبرالیزم اگزیستانسیالیستی، این است که انسان، «موجود» باشد نه «انسان». لیبرالیزم اصیل، یعنی «مساله این است؛ بودن یا نبودن!». نه این که مساله این باشد، انسان بودن یا انسان نبودن.

این لیبرالیزم یعنی «من آزادم پس هستم»؛ یعنی «آزادی از هر گونه هویتی، عین هستی» انسان است و هستی من یعنی آزادی من مقدم بر هویت «انسان بودن» من است. در واقع لیبرالیزم اگزیستانسیالیستی، برای آزاد کردن انسان، انسان را نابود می کند؛ می گوید هیچ انسان برای آزاد بودن باید هیچ هویتی نداشته باشد! جز آزادی؛ جز وجود.

در حالی که هر وجودی اثری دارد. هر وجودی یعنی یک ذات و هویت که منشأ آثاری است. این وجود و ذات، ظرفیت هایی برای بارور شدن دارد. آزادی یعنی یک موجودی اولاً ظرفیت های تکامل داشته باشد و ثانیاً بخواهد این ظرفیت ها ار بارور کند و ثالثاً مانعی برای بارور کردن ظرفیت ها نداشته باشد؛ پس آزادی یعنی آزاد بودن از موانع بارور شدن ظرفیت های ذاتی؛ نه آزادی در داشتن یا نداشتن هویت و ذات خاصی.

کشتن هزاران فلسطینی و یمنی و جنگ جهانی و حتی جنگ کیهانی، یک امر مقدس است، چرا چون با آزاد بودن انسان سازگار است، حتی کشتن ذات و هویت خود و انتخاب جنسیت یا هویتی دیگر، امری مقدس است. با الهام از بحث علامه مطهری

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

معنای واژه هنگ و فرهنگ و معادل کاوی آن در ادبیات اسلامی؛ سنت

هنگ یعنی ترتیب و چینش رتبه مند که وقتی در حوزه فکر به کار می ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *