خانه - 1. ابردانش - 1-1. امور عقلی؛ فردی و فرافردی - معنای واژه هنگ و فرهنگ و معادل کاوی آن در ادبیات اسلامی؛ سنت

معنای واژه هنگ و فرهنگ و معادل کاوی آن در ادبیات اسلامی؛ سنت

هنگ یعنی ترتیب و چینش رتبه مند که وقتی در حوزه فکر به کار می رود، می توان گفت که به معنای تدبیر و سنجش امور پشت سر هم است. «هنگ» گاهی در معنای مصدری است: یعنی ترتیب دادن و تدبیر کردن است و گاهی دارای معنای حاصل مصدری؛ یعنی ترتیب یافتن و تدبیر شده است.

فرخی می گوید که هیچ سالاری هم سنگ خداوند نیست و هیچ پادشاهی در کارها، بر آیین و تدبیر او نیست:

«خداوندا ندیدم هیچ سالاری به سنگ تو- نه اندر کارها شاهی به آئین و به هنگ تو». فرخی.

توجه به جایگاه سالار و شاه در «هنگ» و تدبیر و ترتیب بخشیدن به کارها، گویای «تفوق، علم و تدبیر و قدرت» فرد «هنگ» بخشی نسبت به افراد یا امور هنگ پذیر است؛ این امور که لازمه هنگ است و نمی توان آن را معنای هنگ دانست.

پس هنگ یعنی چیزی که دارای سر و شکل مشخص[۱] و مجموعه اجزاء یا افرادی است که نظام رتبه بندی و چینشمندی مدبرانه ای دارد.

اگر فر را به معنای شکوه و بزرگی بدانیم، فرهنگ یعنی ترتیب و نظام شکوهمند. بنابراین به نظام مترتب و چینشمندی که دارای برجستگی و لذا ماندگاری باشد، فرهنگ یعنی چینش مترتب شکوهمند می گویند؛ این معنا تا حد بسیاری معادل سنت است. سنت هم یعنی آنچه دارای نور و روشنی است و به سبب همین روشنی، دارای ماندگاری می شود و لذا «سنت» نامیده می شود. در این جا اما به جای عنصر روشنی، به عنصر شکوه و برجستگی (فرّ) توجه شده است:

«مردمان زمانه بی هنرند – زانکه فرهنگ شان ندارد هنگ» مسعود سعد سلمان.

در این جا فرهنگ به صورت «اعمّی» به کار رفته است نه «صحیحی» و لذا بلافاصله گفته شده است که این فرهنگ، اگر چه دارای «فرّ» هست، اما دارای «هنگ» نیست؛ یعنی امور شکوهمند توخالی و چشم پر کن که فاقد انسجام و ترتب و تدبیر است؛ مانند فرهنگ بی هنگ فرنگ. سنایی به خوبی فرد مطلوب خود را که در ادبیات دینی «امام» می باشد، عامل تحقق «فرهنگ» می داند:

«پر و بال از تو یافته رادی – فرّ و هنگ از تو یافته فرهنگ». سنایی.

رادی از تو پر و بال گرفته است و فرهنگ هم فرّ و هنگ را از تو گرفته است تا بتواند فرهنگ شود.

بنا براین می بینم که فرهنگ یعنی فر و هنگی که از شخص مطلوبی برآمده باشد.

«ای رئیس مهربان این مهرگان[۲] خرم گذار- فرّ و فرمان فریدون ورز با فرهنگ و هنگ» منوچهری

به نظر می رسد که در اینجا نیز «هنگ» به معنای رعایت ترتیب مندی و تدبیر است؛ یعنی فرمان و شکوه فریدون را با رعایت چینش سلسله مراتبی و با تدبیر برتر (فرهنگ) به انجام برسان.[۳]

«یاری بودی سخت به آئین و به هنگ- همسایه تو بهانه جوی و دل سنگ» فرخی

در اینجا نیز فرد مطلوب، آیین مند و هنگ ورز است ولی همسایه بهانه جو است؛ یعنی با این که آن فرد ضوابط را مدبرانه رعایت می کند، باز هم مورد آزار همسایه بهانه جو قرار می گیرد.

با توجه به مطلوبیت عقل درون برای فرد و نیز عقل برون برای جامعه، می توان گفت که عقل و امام، عامل رتبه پردازی و ایجاد نظم سلسله ای. از این رو، اوج تداعی معنای ترتیب، تدبیر و چینشگری در واژه هنگ را می توان در همتراز آوردن کلمه «هنگ» با «خرد» دید:

«برادر شد، آن مرد هنگ و خرد – سرانجام من هم بر این بگذرد» فردوسی.

یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ – نه هوش و نه دانش ، نه رای و نه هنگ. فردوسی.

در این شعر نیز مشخص است که «هنگ» به معنای تدبیر (ملاحظه امور مترتب) است. هوش ملزوم داشتن دانش است، دانش ملزوم داشتن رأی و تصمیم است و هر سه هنگامی مفید است که به تدبیر و هنگار (هنجار) بینجامد؛ یعنی فرد با تبعیت از خرد (عقل درون) یا امام (عقل برون) به هنگار برسد.

احتمالا کلمه «نهنگ» هم همان «نه هنگ» باشد که به معنای موجود تدبیر ناپذیری است که نباید با آن رو برو شد:

«گرت هوش است و هنگ دار حذر- ای خردمند از این عظیم نهنگ». ناصرخسرو

در اینجا ناصر خسرو با ایهام انگیز کردن «نهنگ»، نسبت به فرد یا گروه یا هر موجودی که بی تدبیر و هنگار ناپذیر است، پرهیز می دهد؛ نکته مهم آن است که شرط پندپذیری را «خردمند» بودن و بهنگ بودن می داند.

«جهان به خدمت او میل دارد و نه شگفت- که خدمتش طلبد هر که هوش دارد و هنگ». فرخی.

در ادبیات اسلام، جهان میل و حتی گرایش به خدمت عقل درون و عقل برون (امام) دارد و لذا هر کس که دارای هوش و فهم باشد و خردمندی پیشه کند، در پی خدمت به او است. در اینجا «هنگ» به معنای عقل و فهم است و هر کس که عقل درون داشته باشد، به عقل برون میل می کند. در اینجا هنگ حاوی مایه انتظام پذیری از «فرد برتر» است.

«ای زدوده سایه تو ز آینه ی فرهنگ زنگ- بر خرد سرهنگ و فخر عالم و فرهنگ هنگ» کسائی.

فرد مطلوب در این بیت کسایی کسی است که «بر خرد، سرهنگ» است. یعنی خرد هنگ است و او سرهنگ است؛ این تعبیر دقیقاً تداعی کننده نسبت بین عقل درون (خرد) با عقل برون؛ یعنی امام (سرهنگ و فخر عالم) می باشد. چنین فردی عامل تحقق هنگ برای فرهنگ است.

 امام عامل تحقق نظام مترتب و مطلوب و فخر عالم و سرسلسله هنگ می باشد؛ «نظاماً للمله»[۴] یعنی امام نظام آیین است.

«که او را سپارم به فرهنگیان- که دارد سر مایه و هنگ آن» فردوسی. فردی که اصل مایه و ظرفیت هنگ و خرد پذیری بالایی دارد را باید برای تربیت به اهل بیت فرهنگ سپرد؛ چنان که حضرت علی را برای تربیت به پیامبر (ص) سپردند.

فرد بهنگ یا با فرهنگ کسی است که انتظام پذیری مترتبانه و مدبرانه «سرهنگ» را بپذیرد؛ چنین فردی دارای «فرهنگ» یا بهنگ یا بهنگار (بهنجار) است. لذا دهخدا معنای «تمکین» را برای «هنگ» آورده است؛ البته روشن شد که هنگ به معنای تمکین نیست؛ بلکه لازمه تحقق هنگ از سوی انسان، تمکین در برابر ترتیب بخش و مدبر امور است. دهخدا هم چنین معنای سنگینی و وقار را برای «هنگ» برشمرده است که البته لازمه هنگ است نه معنای آن.

در گذشته هنگ را برای اموری چون «فهم و معرفت، دریافت، فهم، ادراک، فراست، دانایی و هوشیاری» به کار برده اند که به نظر می رسد ملزوم هنگ باشد نه معنای آن؛ یعنی کسی که دارای فهم و فراست است به هنگ می رسد؛ چنان که ناصر خسرو صراحتاً هنگ هوشنگ را ناشی از هوش و تدبیر می داند و اندرز می دهد که تو هم اگر می خواهی در گردونه گردون، به سروری برسی، باید هوش و هنگ بورزی:

«هوش و هنگت برد به گردون سر – که بدین یافت سروری هوشنگ». ناصرخسرو.

در شعر زیر نیز با تقدم هوش بر هنگ، به نحوی می توان سببیت هوش برای تحقق هنگ را فهمید:

«همه به تیغ گرفته است و از شهان ستده است- شهان پر دل جنگ آور بهوش و بهنگ» فرخی.

بر خلاف معانی ای که برخی برای «هنگ» برشمرده اند،[۵] نمی توان گفت که «هنگ» به معنای زور، ضربه، آسیب، فرخندگی، بهره مندی، توشه، غار یا دژ است. هر چند که مجازاً (به قرینه سبب و مسبب یا …) گاهی منظور از هنگ، جای خاصی است؛ مانند: غار[۶] یا دژ یا دیگر.[۷]

«وگرنه بیارای جنگ مرا – به گردن بپیمای هنگ مرا» فردوسی. در این جا هنگ می تواند به معنای تدبیر یا سپاه یا حتی عملکرد مدبرانه خاصی باشد. سپاه را از آن رو هنگ می گویند که مجموعه مترتب و دارای سلسله مراتب و چینش مندی مدبرانه است که از سرهنگ فرمان می برد.

هر چند که معنای دل پیچه را برای «هُنگ» برشمرده ان، اما شاید بتوان «هنگامه» را که برای غوغا به کار می رود، لازمه «هنگ گامی» و به خط شدن سپاه برای اقدام دانست. بنابراین، شاید بتوان «هنگام» را زمان خاصی دانست که اتفاقی هنگاری در آن رخ می دهد.

«نک منم سرهنگ هنگت بشکنم- نک به نامش نام و ننگت بشکنم» مولوی.

«کسی را که نزدیک او سنگ بود – ز چندین سپاه، آن دو سرهنگ بود» نظامی

الحمد لله رب العالمین؛ قم مقدس

—————————————

[۱]. «شجاعت از هنر و بازوی تو گیرد نام- مروت از سپر و همت تو گیرد هنگ» فرخی. «ای همه سیرت تو هنگ و ثبات – چه کنم بی‌ثبات و بی‌هنگم» (انوری: ۶۹۲).

[۲]. مهر، جشنی که ایرانیان در ۱۶ مهر برگزار می کردند. جشن، خزان، برگریزان، پاییزی

[۳]. «به منذر چنین گفت روزی جوان- که ای مرد باهنگ روشن روان» فردوسی. در این جا نیز به نظر می رسد که «خردمند و اهل تدبیر» بهترین معنا برای کلمه «باهنگ» باشد. «بدو گفت شیده که این نیست هنگ- که ما زنده و تو در آیی به جنگ» فردوسی. در اینجا نیز هنگ به معنای تدبیر یا شایسته به کار رفته است.

[۴]. «فَجَعَلَ اللهُ طاعَتَنا نِظاماً لِلمِلَّهِ وَ اِمامَتَنا أماناً من الفِرقَه» احتجاج طبرسی، ۱: ۲۵۸.

[۵]. واژه یاب: http://www.vajehyab.com/dehkhoda/هنگ

[۶]. ز هرشهر دور و بنزدیک آب – که خوانی همی هنگ افراسیاب. فردوسی. بدین اندر آن هنگ افراسیاب – در او ساخته جای آرام و خواب. فردوسی. ز گیتی یکی غار بگزید راست – چه دانست که آن هنگ دام بلاست. فردوسی.

[۷]. اگر هنگ را تدبیر یا سامان یافتگی بدانیم، شاید صداهایی که مانند صدای انسان حاکی معانی را به شکل مترتب و چینشمند بیان نمی کرد و دارای نوعی ابهام در ارائه معنا بود را «آ»هنگ دانست؛ زیرا پیشوند «آ» می تواند ضدساز باشد؛ مثل «بُرد و آبرد-یا همان آورد؛ یا وار- آوار یا زار- آزار؛ این مساله به ویژه برای نخستین زورگار شکل گری آهنگ تا حدی گویا است؛ زیرا چنین صداهایی معناداری روشن و لذا ابزاری مدبرانه و بهنگار برای بیان مقصود سامانوار و مترتب (فرهنگ) نبود. پس از آن آهنگ های خاصی نشانگر جنگ یا شادی یا مسافرت شد. یعنی آهنگ که امری غیرمقصود و غیر مدبرانه بود، به امری مقصود تبدیل شد و لذا کسی که آهنگ سفر می زد، می گفتند آهنگ سفر کرد یا … . شاید هم چنان که برخی گفته اند، بتوان «هنگ» را مجازاً به معنای قصد دانست؛ زیرا قصد سبب تحقق هنگ است (مجاز به قرینه سبب و مسبب).

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

ابر واژه شناسی دین؛ امام (دیّان) مأموم (مدینه)

بسم الله الرحمن الرحیم ریشه «دَ، یْ، ن» یعنی چیزی که مطلوب ما، در گرو ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *