خانه - 1. ابردانش - 1-1. امور عقلی؛ فردی و فرافردی - علامه طباطبایی‌؛ انقلابی، ضدانقلاب یا غیرانقلابی؟ نقدی به حکیمی و محقق داماد

علامه طباطبایی‌؛ انقلابی، ضدانقلاب یا غیرانقلابی؟ نقدی به حکیمی و محقق داماد

JU89در پی انتساب تهمت غیرعلمی و نامشروعِ «اسلام، شهید انقلاب» به علامه طباطبایی، ناگزیریم نسبت ایشان با انقلاب را برای صیانت از حقیقت، بررسی کنیم. ساختار ارزیابی ما، مبتنی بر فقه استراتژیک است. عصاره پردازه فقه استراتژیک اسلامی چنین است: «العقولُ ائمّه الافکار و الافکارُ ائمهُ القلوب و القلوب ائمهٌ الحواسِّ و الحواسُّ ائمهُ الاعضاء». عقل گوهر وجودی و امام درون است و عنصر حیاتی و تعیین کننده ارزش فرد است. فکر (که اشتباهاً عقل خوانده می شود) و قلب و حس و عضو در صورتی که تابع عقل باشند، ارزش دارند؛ زیرا ارزش انسان به عقل است. اگر عقل وضعیت مناسبی داشته باشد، معنایش این است مستعد تبعیت از عقل برون (امام و ولیّ امر مشروع ) است. متأسفیم که در این مقاله، مجال تبیین دقیق «فقه استراتژیک» و تطبیق دقیق آن بر محل بحث نیست.

بر این اساس، اصل هویت فرد و جامعه، «عقل» است (که البته کاملاً غیر از آن چیزی است که در زبانها می چرخد؛ یعنی قوه ادراک و شناخت نیست). ارزش هر فرد هم صرفاً به میزان عقل وی است. اگر عقل درست باشد و فرد در محیط استضعاف آور نباشد، فکر هم درست می شود و علم درستی می آموزد، قلب هم درست می شود و انگیزه مناسبی تولید می کند و حس (شبکه عصبی و ارتباطی) هم درست عمل می کند و یک مجموعه مناسب درست می شود و کارها انجام می شود.

پس اگر کسی در شرایط مجاهدت برای حل مشکلات، به مجاهدت برنخاست، قاعدتاً دچار فقر عقلی شده است؛ این احتمال هم وجود دارد که مستضعف باشد. اگر مشکل یاد شده، مشکل «حیاتی» بود، فقر آن عالم در «عقل» نیز، «فقر حیاتی» است. چنین کسی ممکن است فکر قوی، قلب قوی، حس و ارتباطات قوی و عضو قوی هم داشته باشد؛ اما عقلش ضعیف است.

در حالت بسیار نادری و براساس احتیاطات موجه سازانه ای که ما در فهم معادله به خرج داده ایم، ممکن است که عقل فرد هم ضعیف نباشد، اما دچار فقر تعقل باشد. مثلاً فرشتگان گوهر وجودی خوبی دارند اما بسیاری از فرشتگان دچار فقر تعقل هستند؛ شاید بحث «تعلیم» اسماء به ادم و «عرضه» آن به ملائکه و اعتراف ملائکه به محدودیتِ «تعلم: لا علم لنا الا ما علمتنا» ناظر به همین امر باشد.

برخی از علمای بزرگ شیعه، در مبارزات منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ شرکت نکردند. ظاهراً علتش آن بود که آنان معتقد بودند که قیام امام خمینی در برابر رژیم شاه به سرانجام نمی‌رسد؛ یعنی درک درستی از واقعیات جامعه نداشتند و لذا نتوانستند حیاتی ترین و بزرگترین مسیر حق و باطل تاریخ ایران معاصر را درک و همراهی کنند.

از منظر قرآن، شناخت حق و باطل در گرو منطق روشنی به نام «فرقان» است؛ فرقان نیز وابسته به تقوا است: «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناً …» انفال، ۲۹. به هر میزان که کسی تقوای لازم و متناسب با هر امری را کسب کند، ضریب خطای وی در آن مساله کاسته می‌شود.

مساله جدی آن است که انسان در مسائل حیاتی، کف تقوا را برای از دست ندادن «فرقان» لازم، حفظ کند. مساله حیاتی، مساله ای است که حیات حاکمیت جریان حق به آن وابسته است. رعایت حیات «امامت» ولیّ امر مشروع، از کسی ساخته است که جوهره درونش (عقل) در تراز قوت و تقوای لازم باشد. ممکن است که کسی در حوزه عقلی دچار نقص اساسی باشد، اما در حوزه های دیگر، دارای قوت باشد؛ یعنی در انواع و اقسام خوبی ها بکوشد و عالِم درجه یک پنداشته شود و در لطافت و معنویت سرآمد شمرده شود و در ارتباطات و رفتارش نیز یکی از بهترین ها به حساب آید، اما در عین حال انسان ترازی نباشد؛ به این فرموده پیامبر (ص) دقت شود:

پیامبر (ص) فرموده اند که «تمام نیکیها تنها با عقل دست یافتنی است و کسی که عقل ندارد، دین ندارد. گروهی در محضر رسول خدا مردی را ستودند تا اینکه تمام ویژگی های خوب را در وی برشمردند، آنگاه رسول الله (ص) فرمودند: عقل او چگونه است؟ گفتند: یا رسول الله! از کوشش او در عبادت و انواع خوبی ها به شما می‌گوییم و شما از عقل او می‌پرسید! آنگاه رسول خدا فرمود: براستی که احمق به سبب نادانی اش، مصیبتی عظیم تر از ستم یک انسان فاجر به وجود می‌آورد …». [۱]

در فراز نخست، «عقل» قطعاً در برابر جهل است اما در فراز بعدی، ظاهراً عقل در برابر جهل نیست؛ اگر چنین باشد، آن فردی لزوماً فاقد عقل نیست؛ ممکن است دچار فقر «تعقل» باشد؛ یعنی نتواند استفاده به جا از فکر، قلب، حس و عضوش بکند.

امام خامنه‌ای جمله بسیار شگفتی دارد که تفاوت فقر عقل و تعقل را نشان می دهد: «اگر کسی درس بخواند، تا ملای درجه یک بشود و به قدری تقوا داشته باشد که سلمان عصر گردد؛ یک چنین ملای عالم عادل فقیه متقی همه چیز تمام، اگر دنیا را نشناسد، چنانچه خدا رحمش نکند، ممکن است همین آدم وسیله‌ای برای شیطان بشود…». حوزه و روحانیت، ج۱، ص ۱۲۸. برای درک بهتر سخن آیت الله خامنه ای، به این سخن امام علی (ع) درباره کمیل بن زیاد دقت فرمایید که او را چگونه معرفی می‌کند.[۲]

این سخن امام خامنه ای بسیار پیچیده است و حدود ۱۵ سال برای فهم و صورت بندی و درک لوازم آن تمرکز کردیم و از مهمترین بسترسازان طراحی فقه استراتژیک همین جمله بود. نتیجه ای که تا کنون بر پایه امیرپردازه (العقول ائمه الافکار و …) به آن رسیده ایم و نهایت احتیاط را در آن روا داشته ایم، چنین است:

  1. ابرکاوی انواع جهاد

بر پایه حدیث یاد شده (العقول ائمه الافکار …) از امام علی (ع) ما شش گونه جهاد داریم؛ پنج جهاد مربوط به پنج لایه هویتی انسان و یک جهاد مربوط به رابطه این لایه ها و «امامت» عقل بر زیر مجموعه به گونه درست:

أ. جهاد اکبر: جهاد عقلی که در پی پاک سازی گوهر وجود از آلودگی ها و تقویت آن است؛

ب. جهاد کبیر: جهاد فکری که در پی پاک سازی فکر و تقویت آن است؛

ج. جهاد وسط: جهاد قلبی که در پی پاکسازی قلب و تقویت آن است؛

د. جهاد صغیر: جهاد حسی که در پی پاک سازی شبکه ارتباطی و تقویت آن است؛ مانند جهاد ارتباطی و رسانه ای.

ه. جهاد اصغر: جهاد عضوی که در پی پاک سازی عضوی و تقویت آن است؛ شامل جهاد نظامی و اقتصادی.

معیار خوب یا بد بودن انسان، «عقل» وی است و معیار صلاحیت فرد برای پیشوایی در امور، «تعقل» وی است. تعقل یعنی به کارگیری فکر و قلب و حس و عضو در راستای تکامل. طبعاً مدیریت نادرست فکر، قلب، حس و عضو، کاری غیر عاقلانه، است؛ در این جا، عقل در برابر جهل نیست.

پس ممکن است که کسی دارای عقل خوب، فکر قوی، قلب قوی، حس قوی و عضو قوی باشد، اما تعقل قوی نداشته باشد؛ یعنی همه این ها نتوانند در یک وضعیت تراز، با هم دیگر همکاری درست بکنند؛ مثلاً تیمی را در نظر بگیرید که همه اعضای تیم، بهترین بازیکنان جهان در جایگاه خود هستند؛ در عین حال، این تیم، تیمی قوی نیست؛ زیرا هماهنگی بین افراد تیم، قوی نیست. پس ممکن است که کسی اهل جهاد اکبر، کبیر، وسط، صغیر و اصغر هم باشد، اما باز هم از ابزار شیطان شکست هایی بخورد و بازیخورده او در حوزه امامت و هماهنگ سازی لایه های هویتی باشد و لذا اسباب گمراهی دیگران نیز بشود؛ چنانکه پیامبر (ص) فرمودند، خطر چنین افرادی بسیار بزرگ است.

برای دچار نشدن به شکست در برابر شیطان و ابزار شیطان نشدن (با وجود تمام امتیازات عقلی، فکری، قلبی، حسی و عضوی) چه باید کرد؟ در این جا به جهاد دیگری به نام «ابر جهاد» یا «جهاد تعقلی» نیازمندیم که در گروِ «ولیّ شناسی و تبعیت از ولیّ امر» است

و. ابرجهاد یا جهاد تعقلی: ابرجهاد برای آن است که فرد بتواند عقل، فکر، قلب، حس و عضو جهادی را در مسیر درست به امامت عقل درون و برون بسپرد. قطعا برخی علمای بزرگ در مشروطه و نیز در مبارزات منتهی به انقلاب اسلامی، به روشنی فاقد ابرجهاد یا جهاد تعقلی لازم بوده اند:

  1. ضرورت درس آموزی از خطاهای بزرگان در شرایط حیاتی

همواره حجت مُطاع الهی وجود دارد و همواره هم کسانی از حجت الهی تبعیت نکرده اند و همواره هم کسانی این سرپیچی را با «اجتهاد»های خود توجیه کرده اند: «اجتهد و اخطأ»! که برخی دچار فقر عقل و برخی دچار فقر تعقل بوده اند.

آ. شیطان در برابر خداوند، اجتهاد کرد و خطا کرد! برخی در برابر پیامبر خدا (ص) چنین وانمودند که اجتهاد کردند و خطا کردند! برخی در برابر امیر المؤمنین چنین می‌نمایند که اجتهاد کردند و خطا کردند! برخی هم در برابر ولیّ امر مشروع در زمان غیبت، چنین می‌نمایند که اجتهاد کردند و خطا کردند. همه این موارد، دو رکن مشترک دارند: «اجتهاد در برابر ولیّ امر» و «اشتباه در مساله ای حیاتی» که به سرنوشت «امامت» ولیّ امر مشروع، مرتبط بوده است؛ برای نمونه یک اجتهادِ احتمالا حیاتی را بررسی می‌کنیم:

طبق اسناد معرفی شده، آخوند خراسانی و همسوهای وی در مساله مشروطیت، برای کسانی که «سر مویی با مشروطیت مخالفت» کنند، «حکم محاربه با امام زمان» را به عموم مردم اعلام[۳] کردند؛ مصداق برجسته مخالفان مشروطه، آیت الله شیخ فضل الله نوری بود. مرحوم شیخ فضل الله هم نظرش این بود که حامیان آن مشروطه، «مرتد فطری» هستند[۴] که مصداق برجسته آن، آخوند خراسانی است. روشن است که در این مساله، حق با شیخ فضل الله بود و مشروطه در راستای منافع انگلیس حرکت کرد و جناب آخوند و علمای همسو با وی اشتباه می‌کردند. اما سخن آن است که در آن زمان که آخوند «حکم خدا» را اعلام کرد، آیا جبهه ای که برگزیده بود، جبهه حق بود یا جبهه باطل؟ آیا ممکن است که کسی ولیّ امر مشروع الهی باشد و در عین حال، در «الحوادث الواقعه» نه تنها جبهه حق را نشناسد، بلکه خدمتگزار جبهه باطل باشد؟ آیا چنین فردی «حجت خداوند بر مردم» است؟

آیا اسلام در عصر غیبت، سازوکاری برای گمراه نشدن مردم ندارد؟ گمراهی ای در حد «اشتباه بین جبهه حق و جبهه باطل»! آن سازوکار چیست؟ آیا ممکن است که بگوییم کسی عالم به اسلام است، اما حتی قادر نیست که جبهه و جریان حق و باطل را تشخیص بدهد؟ و رفتار وی در راه سرنگونی جریان حق و سرفرازی جبهه باطل باشد؟

آیا آخوند خراسانی صلاحیت اجتهاد و صدور حکم در مساله مشروطیت را داشت؟ قطعا نداشت! اگر صلاحیت داشت و تقوای متناسب با این کار را داشت، قطعا خداوند «فرقان» به وی می‌داد و اگر هم کاستی ای بود، امام زمان جبران می‌کرد؛ چنان که شیخ مفید را در مساله بسیار ساده تری یاری کرد (جلوگیری از دفن مادر مرده ای که جنین در رحم داشت و شیخ مفید حکم دفن مادر با جنین را داده بود).

تکلیف مردم نسبت به کسانی مثل آخوند خراسانی که ولیّ امر نیستند و خود را در جایگاه ولایت می‌بینند چیست؟ تکلیف عالمان اهل بصیرت در برابر امثال آخوند خراسانی چیست؟ آیا سازوکار امام زمان (عج) در عصر غیبت اشکال دارد یا اشکال در افرادی است که خودولیّ‌پندار هستند؟ و اهل بصیرتی که این افراد را به دیگران نمی شناسانند.

این تناقض است که کسی عالم به دین باشد؛ اما در عین حال، عالم به اساس و شیرازه دین؛ یعنی ولایت امر و ولیّ امر نباشد؛ بلکه خود را نیز ولیّ امر بپندارد. آیا حجت خداوند بر «خودولیّ‌پنداران» تمام نیست؟ تراز عبودیت و تقوای چنین افرادی چقدر است؟ آیا کسانی که نتوانند ولیّ امر زمان خود را بشناسند، بلکه بلکه خود را ولیّ امر بپندارند، تراز تقواشان بیش از مردم عادی ای است که مطیع ولیّ امرخود هستند؟ ابداً!

اولاً مساله ولایت امر و حاکمیت بر جامعه، مساله عادی شرعی نیست و یک امر حیاتی شرعی و اساس دین است و نمی‌تواند دارای روشنی کافی نباشد و ثانیاً مجتهدی که بخواهد در این امر اجتهاد کند، باید دارای شرایطی باشد که آن نیز امر مستوری نیست و این شرایط یعنی: روشن بودن ابعاد گوناگون داخلی و خارجی در حوزه های امنیتی، سیاسی و اقتصادی، در بازه زمانی حال و آینده که امری بسیار پیچیده است و هر کسی نباید به خود اجازه بدهد برای آینده همه این امور، تصمیم غیر علمی بگیرد.

بی شک عدم تبعیت از ولیّ امر هر زمانی، اگر در مساله ای حیاتی مثل انجام انقلاب یا مسائل دیگر باشد، یک اشتباه  استراتژیک است که می‌تواند ناشی از عدم تقوای استراتژیک باشد.

هر کسی حق ندارد از پیش خود اجتهاد و خطا کند و در این حوزه اسلام باید به شایسته ترین افراد مراجعه شود. به راستی چه درسی باید از «اجتهد و اخطأ» های اشتباه بگیریم؟ آیا تقوا و رعایت حریم دین خداوند است که ما را به آن می‌رساند تا در یک مساله حیاتی، با حرکت یا سکون خود، جبهه حق را تضعیف و جبهه باطل را تقویت کنیم؟

آیا خودولیّ‌پنداری در انقلاب اسلامی ایران رخ نداده است؟ آیا پس از انقلاب رخ نداده است؟ آیا در فتنه ۸۸ رخ نداده است؟ چه درسی باید از این خطر بزرگ بگیریم؟ تا کی باید چوب ادعای «اجتهد و اخطأ» بخوریم؟ آن هم خطایی در حد ظلم به جبهه حق و یاری جبهه باطل!

امام خامنه ای در دیدار با مردم ۶ اردیبهشت ۱۳۶۹: «پس، یک طرف قضیه، همین تحجرها و نیندیشیدن ها و اشتباههای عمده و بزرگ است که ما در طول دوران خلافت بنی‌امیه و بنی‌عباس، آن را مشاهده می‌کنیم. بعضی ها آدمهای مقدس‌مآب و متدین و اهل عبادت و اهل زهد بودند و در کتابها اسمشان در شمار عباد و زهاد و اخلاقیون و آدمهای حسابی ثبت شده است؛ اما اشتباه می‌کردند؛ اشتباهی به عظمت اشتباه جبهه حق با باطل. بزرگترین اشتباهها این است. اشتباههای کوچک، قابل بخشش است. آن اشتباهی که قابل بخشش نیست، این است که کسی جبهه حق را با جبهه‌ی باطل اشتباه کند و نتواند آن را بشناسد

عالم باید دارای بصیرت و زمان شناس باشد؛ وگرنه کمینه، دچار فقر تعقلی شده است؛ زیرا امام صادق (ع) می‌فرماید: «یا مُفَضَّلُ، لَایفْلِحُ مَنْ لَایعْقِلُ، وَ لَا یعْقِلُ مَنْ لَا یعْلَمُ، … وَ الْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَاتَهْجُمُ عَلَیهِ اللَّوَابِسُ‏». کافی، کلینی، قم: دارالحدیث، ۱: ۶۱.

این یعنی ابزار عبودیت (تعقل)، علم است و این علم بر دو بخش است، یک بخش شناخت حقایق امور از راه فکر یا دین و بخش دیگر، شناخت واقعیات جامعه. لذا اگر کسی آیت الله بهجت که سهل است، سلمان عصر هم باشد و ملای درجه یک در حد شیخ انصاری و ملاصدرا و علامه طباطبایی و آیت الله خوئی هم باشد، اما نتواند از پس شناخت وظیفه خود در مختصات زمان و مکان برآید، ممکن است که جورچین شیطان را تکمیل کند؛ نه جورچین عبودیت؛ و اگر مختصات آن مساله حیاتی باشد، ممکن است که فاجعه حیاتی شکل بگیرد.[۵] فاجعه ای که به بیان امام خامنه ای «قابل بخشش» نیست.

  1. بررسی مواضع علامه طباطبایی در انقلاب

برخی با استناد به امور نادرستی مثل مفسر بودن یا داشتن حالات معنوی یا مکاشفاتی، ابتدا فردی را شخصیت تراز معرفی می‌کنند و بعد خود را در محذوریت توجیه مواضع اشتباه آن فرد قرار می‌دهند. آنچه در دست است و قدرت داوری به ما می‌دهد، نشان می‌دهد که علامه شخصیت تراز اسلام نبوده است! منظور این نیست که انسان کامل نبوده است؛ این که واضح است. ممکن است کسی بی سواد باشد و هیچ مکاشفه ای هم نداشته باشد، ولی در حد ظرفیت خود، شخصیت تراز باشد؛ مانند کفن پوشان ورامین و بسیاری از مردم عادی انقلابی.

افراط و تفریط ویژگی جریان جاهل است؛ «مبارزِ انقلابی» پنداشتن علامه طباطبایی و اغماض از ضعف های ایشان در مسائل حیاتی، نتیجه اش آن است که آن سوی طیف جهالت، عده ای علامه طباطبایی را ضد انقلاب معرفی کنند. سخنان غیر علمی برخی افراد آلوده به جنایات کودتای ۸۸ و نیز تحلیل های آقای محمد رضا حکیمی[۶] با استمداد از «ضد انقلاب» دانستن علامه طباطبایی در این راستا است. حکیمی به این ادعا استناد می کند که علامه طباطبایی گفته است: «این انقلاب یک شهید دارد و آن هم اسلام است»!

افتخار این انقلاب چیست؟ امام خمینی و مردم موعود (مائده، ۵۴) و شهدا و اسرا و مجروحین و مجاهدین و ولایت فقیه و ترویج منطق تشیع در منطقه و جهان و استقامت و پیشرفت های گوناگون (به اعتراف دشمن و افراد غیر وابسته انقلاب)،آن هم در برابر یک دنیا توطئه است. اگر انقلاب اسلامی نبود آن وقت معلوم می‌شد که جهان چه می‌شد و آقایان غیر «حکیم» باید کژدم قلمش را بر خود فرو می کرد! انقلاب مقدس ۵۷، نیاز به انقلابی تراشی از این عالم و آن سیاستمدار ندارد؛ چنان که با ضد انقلاب تراشی معاندین نیز این اقیانوس آرام، متلاطم نمی‌شود.

باید واقعیت علامه طباطبایی را نشان داد نه این که آن قدر قداست به وی بدهیم که ضعف مواضع وی، سبب ارزش زدایی از انقلاب و امام و شهدا در ذهن برخی افراد شود! علامه یک مبارز انقلابی نبود و مرتکب اشتباه بزرگی هم شد؛ اما ما حجتی نیافتیم که او ضد انقلاب بوده است. اگر علامه چنان تهمت زشتی به انقلاب زده باشد، ارزش خود را کاسته است نه ارزش انقلاب را.

۳-۱. خامنه ای: مانع کبیره؛ علامه: گناه کبیره!

امام خامنه ای در ۲۶ مرداد ۱۳۷۱: «حق نداریم مأیوس شویم. یأس از رحمت خدا، از گناهان کبیره است. کسی حق ندارد از رحمت خدا مأیوس شود؛ ولو موانع آن رحمت را هم زیاد ببیند. اما چرا مأیوس شود؟ بعضی جاها، یأس، گناه کبیره نیست، اما مانع کبیره است. در دوران مبارزات قبل از پیروزی انقلاب، به بعضی کسان می‌گفتیم: “شما که به حکومت اسلامی و نظام اسلامی عقیده دارید و قبول دارید که اسلام از ما یک جامعه اسلامی می‌خواهد، پس چرا اقدام نمی‌کنید؟ …” می‌گفتند: فایده‌ای ندارد. چه فایده‌ای دارد؟ نمی‌بینید دشمن چطور مسلط است!»

آیت الله خامنه ای (حفظه الله) می‌گوید که علامه طباطبایی «در فضای مبارزه وارد» نمی‌شد و علت این اشتباه وی را چنین بر می‌شمرد: «عدم شناخت از واقعیات جامعه»:

«پدرم با مرحوم علامه طباطبایی خیلی دوست بودند، ساعت ها در منزل پدرم می‌نشستند و با یکدیگر صحبت می‌کردند … من به عنوان یک طلبه جوان، درباره مسایل مبارزه با ایشان بحث می‌کردم و می‌گفتم: شما چرا در این فضای مبارزه وارد نمی‌شوید؟ … ایشان می‌گفتند: … ما در برهه‌ای از زمان می‌توانستیم تأثیر بگذاریم – مرادشان زمان مشروطه و بدو ورود تمدن جدید بود- ولی گناه بزرگی واقع شد که آن وقت، این کار تعقیب نشد؛ اما دیگر حالا وقت گذشته است و فایده‌ای ندارد … این مبارزات به نتیجه‌ای نخواهد رسید و این نظامی که ما می‌بینیم بر سر کار است، با این حرفها و با این یک ذره و دو ‌ذره، از بین نخواهد رفت”. شما ببینید، عالم روشن بینی مثل علامه طباطبایی – که دیگر در مورد روشن بینی و اگاهی ایشان، هیچ‌کس شک ندارد – تعبیرش از واقعیت جامعه این طوری بود که می‌گفت فایده‌ای ندارد!» حوزه و روحانیت، آیت الله العظمی خامنه ای، ج۱، ص۵۶.

این اندوه امام راحل در منشور روحانیت هم ناظر به همین منطق علامه طباطبایی است؛ برخی می‌گفتند: «با گوشت و پوست نمی‏توان در مقابل توپ و تانک ایستاد و اینکه ما مکلف به جهاد و مبارزه نیستیم». صحیفه امام، ج ‏۲۱، ص ۲۷.

۳-۲. چند نکته در فهم درست مساله:

آ. آیت الله خامنه ای فقیه بصیری است که سالها در کشاکش مبارزه با طاغوت و مواجهه مستمر و متعدد خود با اقسام عالم بی بصیرت بود. هم چنین مرتبط با تجارب امام و بسیاری از دوستانش با علمای مختلف از جمله مقدس مآب هایی که در تقوا مثل سلمان فارسی می‌نمودند و در علم ملای درجه یک بودند، ولی بیشترین خون دل به امام خمینی دادند. لذا فردی کاملاً مسلط به شرایط مواجهه و ضوابط سخن درباره علما است و سخن وی با افراد دیگری که در تراز علمی و عملی و تجارب ایشان نبودند و کاملا مباشر با علامه طباطبایی «بحث» نمی‌کردند، خیلی تفاوت دارد. اگر آیت الله خامنه ای سخنی می‌گوید، نظریه پردازی نیست، بلکه توصیف محتاطانه وضیعیت است که سالها با آن زیسته و گریسته بود.

ب. سخن ایشان نشان می‌دهد که این موضع، موضع علامه بوده است و عوض نشده است؛ چون اگر این موضع برای اوایل نهضت در دهه چهل بود، نباید به صورت عام مطرح می‌شد؛ چون تهمت و گناه کبیره است؛ آن هم از یک فرد مسلط و نکته بین و منصف و خیرخواهی مثل آیت الله خامنه ای.

۳-۳. بازه زمانی و مکان انجام شدن این گفتگو

این ملاقات ها در مشهد بوده است و علامه طباطبایی هم در طول دوره نهضت، بارها به مشهد رفته اند و به خانه دوست عالم شان آسید جواد خامنه ای می‌رفتند. چنان که علاوه بر آیت الله سید علی خامنه ای، سید محمد خامنه ای نیز در کتاب خاطرات خود به این دوستی و این حضور مکرر علامه طباطبایی به خانه پدرشان اشاره دارد: «علامه طباطبایی بعضی از سال‌ها با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خود به مشهد مشرف می‌شدند و یکی دو ماه می‌ماندند و بیشتر اوقات، صبح‌ها برای دیدن آقای ابوی به منزل ما می‌آمدند و ساعتی با هم می‌نشستند و باهم از هر دری صحبت می‌کردند». به نقل از تسنیم.

با توجه به این که آیت الله خامنه ای در سال ۱۳۳۷ برای تحصیل، عازم قم شدند و در نیمه پاییز ۱۳۴۳ به مشهد بازگشتند و تا قبل از انقلاب در مشهد زندگی می‌کردند و خانه پدر ایشان نیز در مشهد بوده است، زمان آن دیدارها در گستره زمانی سال ۴۴[۷] و دست کم، نیمه پاییز ۴۳ تا قبل از انقلاب بوده است. صرف نظر از این تاریخ بندی دقیق، ظهور کلام آیت الله خامنه ای نشان می‌دهد که این موضع علامه یا مربوط به سالهای نزدیک به انقلاب بوده و یا اگر از سال ۴۴ به بعد شروع شده است، تا پایان، تغییر قابل ذکری در آن مواضع رخ نداده است. اینک برای دفع شائبه از کلام آیت الله خامنه ای درباره «عدم ورد علامه طباطبایی در فضای مبارزه» شواهدی که به ظاهر ناقض آن است را بررسی می‌کنیم.

۳-۴. محل نزاع و تدقیق مساله مد نظر آیت الله خامنه ای

پس از روشن شدن بازه زمانی گفتگوی علامه طباطبایی و آیت الله خامنه ای، لازم است محل نزاع (موضوع اصلی بحث) را نیز به دقت معین کنیم. اشکال آیت الله خامنه ای به کدام موضع علامه بوده است؟ این مساله باید «دقیق» روشن شود تا بتوانیم درباره شواهدی که گویای نقض سخن آیت الله خامنه ای است، با دقت ارزیابی شود. موضع علامه طباطبایی این بوده است: بی فایده بودن مبارزات مربوط به براندازی نظام شاه: «این مبارزات به نتیجه‌ای نخواهد رسید و این نظامی‌که ما می‌بینیم بر سر کار است، با این حرفها و با این یک ذره و دو ‌ذره، از بین نخواهد رفت». حوزه و روحانیت، آیت الله العظمی خامنه ای، ج۱، ص۵۶.

پس اولا علامه سکولار و قائل به جدایی دین از سیاست نبوده است، ثانیاً قائل به ناتوانی روحانیت شیعه از انجام انقلاب و مدیریت آن نبوده است؛ ثالثاً مثل انجمن حجتیه مخالف قیام و تشکیل حکومت اسلامی نبوده است؛ بلکه کوتاهی در این امر را «گناه بزرگ» می‌دانسته است، «گناه بزرگ»؛ اما مساله تنها این بوده است که این زمان را برای انجام انقلاب مناسب نمی‌دانسته است و این قیام را بی نتیجه می‌دیده است.

۳-۵. دوره بندی مبارزات علما؛ مبارزات اصلاحی (تا اواسط سال ۴۲) و مبارزات انقلابی تا ۵۷

پس از قیام ۱۵ خرداد ۴۲ و سرکوب شدید و سپس دستگیری طالقانی و بازرگان در تیرماه ۴۳ و محکوم شدن به زندانهای بلند مدت و با تلاش رژیم برای وعید و یأس و فریب و وعده به همراهان آیت الله خمینی، کم کم جوی درست شد که برخی از بزرگان و علمایی که در قیام نیمه خرداد ۴۲ همراهی کرده بودند، حساب خود را از «فضای مبارزه» جدا کردند. بریدن از مبارزات یا جزم بیشتر در عدم ورود به مبارزه، به ویژه پس از سخنرانی امام در چهارم آبان سال ۴۳، در روز تولد شاه و عدم تحقق موج مطلوب تشدید شد. این مساله به دلیل: آ. محاکمه و زندانی شدن برخی از علما و دانشگاهیان مبارز؛ ب. و ریزش برخی از همراهان سابق به دلیل سرکوبگری شدید رژیم یا وعده و امتیاز دادن رژیم به برخی افراد؛ ج. و دستگیری امام در ۱۳ آبان ۴۳ و تبعید وی به وجود آمد

۳-۶. آیا سندی دال بر «ورود علامه به فضای مبارزه» از نیمه پاییز ۴۳ هست؟

پس ظاهراً علامه طباطبایی در آغاز که هنوز بحث «اصلاح» بوده است و نه «انقلاب»، همراهی هایی با مبارزان داشته است؛ ولی با قساوت رژیم شاه و در ماجرای این ریزش ها و پس از تبعید امام و زندانی شدن برخی انقلابیون، از تحقق پیروزی ناامید شده است و در این تاریخ است که رفت و آمدهای ایشان در هنگامی که به مشهد می‌رفته است، مورد اشاره آیت الله خامنه ای است. اما آیا ایشان پس از پاییز سال ۴۳ تا پیروزی انقلاب، موضعی داشته است که ناقض سخن آیت الله خامنه ای باشد؟ اسناد و مواضع را بررسی می‌کنیم.[۸]

۳-۷. دوران پیش از ریزش

پس دست کم، اسناد قبل از نیمه پاییز سال ۴۳، حتی اگر از نظر دلالت، صراحتاً مخالف کلام مورد بررسی آیت الله خامنه ای باشد، ناقض سخن ایشان نمی‌باشد؛ مانند موارد زیر:

اسنادی مثل جلسه نهضت آزادی با امام خمینی در منزل علامه طباطبایی در سال ۴۱، یا مخالفت علامه با لایحه ایالتی ولایتی در سال ۴۱، یا پیوستن به تجمع خرداد سال ۴۲ در حرم حضرت معصومه یا مهاجرت به تهران به همراه شریعتمداری برای اعتراض به دستگیری امام در سال ۴۲ یا ابراز تاسف علامه به دلیل دستگیری آیت الله محمد علی قاضی طباطبایی و جلسه استقبال از آزادی وی در منزل علامه در سال ۴۲ یا گزارش ساواک در ۴ مرداد ۴۳ درباره فعالیت سیاسی علامه و لزوم اتحاد حوزویان و دانشگاهیان در مبارزه، به فرض این که همه موارد دال بر «ورود علامه به فضای مبارزه برای براندازی رژیم» باشد، مخالف نظر آیت الله خامنه ای نیست.

۳-۸. دوران پس از ریزش

پس از بازگشت آیت الله خامنه ای به مشهد در نیمه پاییز ۴۳ و همزمانی این دوره با ریزش برخی همراهان فعالیت های امام خمینی، آیت الله خامنه ای دیدگاه علامه نسبت به مبارزه و براندازی رژیم را گزارش می‌دهد. اینک بررسی می‌شود که آیا دلیلی بر نقض سخن آیت الله خامنه ای هست یا نه.

آ. علامه طباطبایی در سال ۴۳ به دیدار طالقانی و سید صادق قاضی که زندانی سیاسی بودند، رفته است. طالقانی در تیر ۴۳ زندانی شده بود و احتمالا این دیدار قبل از پاییز باشد، به هر روی اگر بعد از پاییز هم باشد، این دیدار ثابت نمی‌کند که علامه مبارزه برای نابودی رژیم را معقول می‌دانسته و در فضای چنین مبارزه ای وارد شده است.

ب. علامه یکی از ۳۹ نفری بود که پیام تلگرافی به امام زدند؛ مبنی بر ابراز خشنودی از انتقال امام از ترکیه به نجف. این مساله ربطی به اعتقاد به معقول بودن مبارزه برای براندازی رژیم شاه و ورود به آن ندارد.

ج. علامه دو تلگراف در سال ۴۴ برای امام خمینی فرستاده است که چیزی را اثبات نمی‌کند.

د. علامه در سال ۴۶ به دیدن سید احمد خمینی که تازه از زندان آزاد شده بود، رفته است و سید احمد هم به منزل ایشان باز دید را انجام داده است. این امر هیچ دلالتی به معقول دانستن مبارزه برای براندازی رژیم شاه و ورود به آن ندارد.

ه. علامه از لحاظ نظری، اسرائیل را دولت پوشالی و دست نشانده خطاب می‌کند. یا این که در سال ۴۹ اعلامیه ای یافت شده است که علامه طباطبایی و مطهری و زنجانی برای کمک به فلسطین حساب باز کرده اند. این دو مساله ربطی به معقول دانستن مبارزه برای نابودی رژیم و ورود به آن ندارد.

و. علامه طباطبایی به دیدن آیت الله صدوقی مبارز و انقلابی، مشتاق بوده است و ایشان را انسان خیلی ظریفی می‌دانسته است و بالاخره دیده است. این به معنای معقول دانستن مبارزه برای براندازی رژیم شاه و ورود به آن نیست. بله اگر علامه کسی را به جهت مبارز انقلابی بودن ستوده بود، هر چند ثابت نمی‌کرد که خودش وارد مبارزه شده است، اما تأییدی بر مطلوب بودن مبارزه در آن زمان بود.

ز. سفر علامه به لندن برای معالجه و همراهی شهید مطهری مبارز و انقلابی با وی در این سفر. این مساله هم ربطی به معقول دانستن مبارزه برای نابودی رژیم و ورود به مبارزه ندارد.

ح. در قیام ۱۹ دی قم، طلاب انقلابی به سمت منزل علامه رفتند، علامه هم سخنان «بسیار کوتاهی» در حمایت از «امام خمینی» بیان کرده است؛ آیت الله خامنه ای هم سخنان بسیار زیادی در حمایت از علامه دارد، اما در عین حال نشان می‌دهد که او مبارز انقلابی نبوده است. پس حمایت بسیار کوتاه[۹] علامه از امام خمینی در حضور طلاب انقلابی، سندی بر «حمایت» علامه از «مبارزه بر ضد رژیم» نیست؛ چه رسد به این که «ورود به فضای مبارزه» تلقی شود و ناقض سخن آیت الله خامنه ای باشد. مثلا در فتنه ۸۸ فلان آیت الله از رهبری حمایت ضعیفی کرد و گفت رهبری طبق حجت شرعی درست عمل کرده است، در عین حال قویاً قائل به تقلب بود! و در جمع سبزها هم صحبت کرد.

ط. آیت الله پهلوانی که مبارز و انقلابی بوده است، شاگرد سلوکی علامه بوده است. آیت الله پهلوانی سالک را موظف به مراقبت در تبعیت از سخن و سیره استاد می‌دانسته است. پس معلوم می‌شود که او علامه را با «مبارزات انقلابی» موافق می‌دانسته است.

اولاً سیره عقلا آن است که به خبره هر فنی مراجعه کنند و اطاعت سالک از استاد، در حوزه خبرویت سلوکی است نه در همه چیز حتی در حوزه ای که سالک از استاد تخصص بیشتری دارد؛ زیرا تقلید عالم از غیر عالم حرام است.

ثانیاً مگر امام خمینی عارف نبود؟ سائس هم بود. مگر عارف پاک باخته ای مثل پهلوانی، قرار است مثل فرقه بازی اهل خرقه، حزب بازی معنوی درست کنند که الا و لابد باید چشم و گوش بسته در همه زندگی مطیع یک غیر معصوم باشم! در عین حال نویسنده «رساله سیاسیات علامه طباطبایی» در پایان نوشته، مطلبی آورده است که این شبه استدلال خودش را نقد می‌کند.

ی. این که علامه طباطبایی مطالبش برای نظام اسلامی مفید باشد، دلیل بر آن نیست که علامه جزو مبارزان برای براندازی رژیم طاغوت بوده است و حتی حاکی از آن نیست که علامه برای نظام اسلامی محتوا تولید کرده است؛ چرا؟ چون نظام ما اسلامی است. علامه هم مسلمان متفکر است. روشن است که خواهی نخواهی تولیدات اسلامی وی در خدمت مسلمانان و جامعه اسلامی است. پس دو نوع تولید داریم؛ تولید عام و تولید خاص؛ چنانکه دو نوع تربیت شاگرد داریم، تربیت عام شاگردان، تربیت خاص شاگردان. در تولید عام علم یا تربیت عام شاگرد، علم و شاگردانی برای مصرف اسلام تولید می‌شود. اما در تولید خاص علم و تربیت خاص شاگرد، علم و شاگردانی برای مقصد خاصی مثل «انقلاب اسلامی» تولید می‌شود. چه دلیلی وجود دارد که علامه طباطبایی تولید خاص علم یا تربیت خاص شاگرد برای انقلاب داشته است؟

علامه مصباح می‌گوید: «نمی‌دانم ایشان می‌دانست که به چه کار مهمی دست زده است و چه افرادی را برای چنین روزگاری تربیت می‌کند یا نه؟! به حسب ظاهر نمی‌دانست، ولی خدای متعال آنچنان تدبیر فرمود که در آن عصر این افراد پرورش یابند تا امروز بتوانند بر زخم های جامعه مرهمی بگذارند». تماشای فرزانگی و فروزندگی، علامه مصباح یزدی، ص ۸۳؛ به نقل از نوشته آقای اکبری.

مطالب علمی علامه مفید بود، اما مهمترین مساله علمی و مبنای انقلاب اسلامی و نظام سیاسی اسلام در عصر غیبت یعنی ولایت فقیه را با ادبیات برون دینی یا کلامی، پرورش نداد و لذا شاگرد برجسته وی، علامه شهید مطهری هم دچار هم نقص بود؛ اما علامه مصباح یزدی تلاش شگرف و آگاهانه ای در این راستا داشتند؛ علامه جوادی آملی نیز در حدی خوبی به آن پرداختند.

تقسیم کار خوب و ضروری است و اگر علامه مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه را معقول می‌دانست و در عین حال، به سبب تقسیم کار به سراغ تربیت شاگرد و تالیف کتب می‌رفت، اولا جهت گیری تربیت شاگرد و تولید علم، متفاوت می‌شد و ثانیاً پشت انقلابی ها به این حمایت ها گرم می‌شد. اما چنانکه آیت الله خامنه ای گفته است و علامه مصباح هم مطرح کرده است، مساله این گونه نبوده است و تقسیم کاری در میان نبوده است.

در پایان «رساله سیاسیات علامه» آمده است که همین عدم مشارکت علامه در مبارزه، برای آیت الله پهلوانی سوال بوده است علامه در پاسخ به ایشان چنین می‌گوید: «من همچون پاسبان سر پُست می‌مانم. اگر آن طرف یک درگیری بشود پاسبان سر پست پستش را رها نمی‌کند و به آنجا برود».

  • طرح این پرسش نشان می‌دهد که آیت الله پهلوانی راه خود را یافته بود و نیازی به تبعیت از علامه در این مساله نداشته است؛ تا حدی که نه تنها از رفتار علامه تبعیت نمی‌کند، بلکه منتظر پاسخ مناسبی برای این کار استادش است. بنابراین شِبه استدلال قبلی باطل است.
  • پرسش آیت الله پهلوانی و به ویژه، پاسخ علامه طباطبایی به ایشان، ثابت می‌کند که همه دلایل قبلی نویسنده مقاله، اگر بخواهد دال بر «مبارزات انقلابی» علامه طباطبایی باشد، اشتباه است. زیرا چنان شاگردی که باید مراقبه بر تبعیت از استاد داشته باشد، از مثلاً مبارزات استاد بی خبر است و استاد را در مقام پاسخگویی نسبت به عدم مبارزه انقلابی قرار می‌دهد. پاسخ علامه هم این نیست که من در مسیر براندازی رژیم مبارزه می‌کنم، بلکه می‌گوید اگر درگیری ای هم در کار باشد، من کار خودم را می‌کنم!
  • پاسخ علامه طباطبایی صراحت دارد که وی وارد مبارزات نمی‌شود.

پس روشن است که حرف آیت الله خامنه ای بسیار دقیق و درست است و علامه طباطبایی دچار اشتباه بزرگی شده است؛ اشتباهی که بیم آن است بر همان وضعیتی تطبیق شود که خودش آن را «گناه بزرگ» می‌دانست.

۳-۹. نقد منطق نقالی- بقالی مصطفی محقق و حکیمی در انتساب یک تهمت نامشروع به طباطبایی

آیت الله سید مصطفی محقق[۱۰] سخنی از علامه در یک جلسه خصوصی را افشا می‌کند؛ همین مساله، شائبه عدالت نداشتن یا سفاهت ناقل را جدی می‌کند. (پاورقی مهم زیر را بخوانید).[۱۱] محمد رضا حکیمی هم با اشاره به همین نقل ها، علامه طباطبایی را ضد انقلاب معرفی می‌کند. (حکیمی، عقلانیت جعفری، کتاب اول، تهران: دلیل ما، ص ۱۲۴ تا ۱۳۰) و تهمت بزرگی را به او نسبت می‌دهند: «این انقلاب یک شهید دارد و آن هم اسلام است»! (همان، ص ۱۲۲) و این سخن را، دیدگاه علمی او دانسته است! به فرض که شواهدی بر این تهمت، وجود داشته باشد، آیا یک فقیه دانا به رموز حجت و استدلال فقهی، حق دارد یک جریان عظیم و دارای ابعاد بسیار و زوایای نشکفته که از سوی یک فقیه مهذب و عادل و مدبر و شجاع رهبری می‌شود را به صرف برخی شواهد، «قاتل اسلام» بداند! العیاذ بالله از طرح چنین سخن غیر علمی از یک انسان اهل اخلاق و دقت! طرح و انتشار چنین تهمت غیر علمی و نامشروع به انقلاب اسلامی، آن هم با منطق نقالی- بقالی، واقعاً نیازمند جابجا کردن مرزهای وقاحت است.

توجیه عرفانی برای تهمت منتسب به علامه: برخی نیز بنا را بر بیان این جمله از سوی علامه گذاشته اند ولی گفته اند که این جمله، یک جمله عرفانی است؛ یعنی همانگونه که خداوند برهمه چیز شهید است، خداوند بر «انقلاب ایران» هم شهید است؛ پس دین خداوند هم به مثابه یک موجود عارف، بر این انقلاب شهید است. از این رو، درست است که علامه گفته است که نخستین شهید انقلاب، اسلام است.

اولاً «شهید بودن بر چیزی» غیر از «شهید چیزی بودن» است. ثانیاً اگر علامه این انقلاب را این سان ملکوتی می دید، چرا در مصاحبه خود درباره کارهای شهید مطهری برای آینده انقلاب، می گوید که من به این چیزها خیلی دل نمی دهم؟ ثالثاً سهم ایشان از مبارزه برای تحقق این انقلاب ملکوتی چقدر بوده است؟ رابعاً مگر آن جمع شاگردان عرفانی علامه، مانند آیت الله پهلوانی بودند که علامه سخن عرفانی گفته باشد؟ خامساً اگر چنین توجیه عرفانی ای درست باشد، «نخستین» شهید الله بوده است نه اسلام. شگفت این که آقای پهلوانی که شاگرد سلوکی علامه بوده است، عدم مشارکت علامه در مبارزات برای همین انقلاب را به پرسش می گذارد و علامه هم در پاسخ نشان می دهد که کاری به مبارزات این انقلاب ندارد. لذا این توجیهات را نمی توان درست دانست. سادساً عبارتی که از سید مصطفی محقق داماد از علامه طباطبایی نقل شده است، اصلا اجازه چنین توجیهی را نمیدهد: «در این انقلاب یک شهید واقعی بود که مظلومانه هم شهید شد، و آن اسلام بود.»

  1. ابرکاوی شناسی شخصیت علامه طباطبایی

القصه علامه طباطبایی با توجه به همه کراماتی که از هر فردی برای وی جمع آوری می شود، یک عالم غیرتراز بوده است و توان عبودیت ورزی وی در امر حیاتیِ تحقق انقلاب اسلامی ایران، حتی در حد کفن پوشان ورامین هم نبوده است؛ ولی ضد انقلاب هم نبوده است. به سخن آیت الله خامنه ای، درک درستی از واقعیات جامعه نداشت؛ چنان که آیت الله حکیم و برخی دیگر از علما هم نداشته اند.

کسی که دیدگاه علمی اش این است که اسلام، شهید انقلاب است، آیا در مصاحبه خود با رسانه رسمی جمهوری اسلامی ایران، این گونه سخن می‌گوید؟

آیا علامه در برابر قتل اسلام، تقیه و بلکه همزبانی کرده است؟ اگر علامه به صورت علمی مخالفت خود را بیان می‌کرد، سرنوشتش دلخراشتر از امام حسین (ع) یا امام حسن یا امام سجاد می‌شد؟ آیا انقلاب با شریعتمداری که در پی کودتا برآمد، برخورد خشن و تند و یزیدی کرد که کسی از ابراز علمی نظرش آن هم در برابر فاجعه قتل اسلام، سکوت کند! مگر برخی از مخالفان انقلاب، در کتاب های شان اظهار لحیه نکردند؟ چه شد؟ آیا علامه با شهید مطهری در بدو پیروزی انقلاب، به دیدن امام خمینی (رهبر جریانی که گفته شده علامه آن را قاتل اسلام می‌داند) نرفت؟ این تهمت شنیع به انقلاب، از کدام مقدمات بدیهی یا حجت شرعی درست شده است؟ اگر علامه چنین حرف غلطی زده باشد، آیا غیب گو بوده است؟ مباحث علمی، شاخص خاصی دارد و هیچ شاخصی برای ارزیابی قطعی چنین تهمتی به انقلاب اسلامی در دست نبوده است!! اگر بوده است کجا مطرح شده است؟ کجا استدلال و نقض و ابرام شده است؟

همان گونه که شواهد یا دلایل فوق هم نشان می‌دهد، علامه مخالف دخالت علما در سیاست یا تحقق انقلاب اسلامی یا حتی مبارزه برای انقلاب اسلامی نبوده است. لکن معتقد بوده است که همه اینها درست است، اما الان وقت قیام نیست! چرا؟ چون این قیام به نتیجه نمی‌رسد. یعنی ظاهراً در برآورد واقعیات جامعه دچار اشتباه شده است. بنابراین نمی‌توان علامه را «ضد انقلاب» دانست. براندازی رژیم شاه آرزوی ایشان بوده است. این آرزو با انقلاب اسلامی امام خمینی و یارانش محقق شد؛ هر چند که مصاحبه ایشان با صدای جمهوری اسلامی ایران، حاوی جمله ای بود که نشان از قدرشناسی از انقلاب نبود؛ اما این مصاحبه، یک پیام بزرگ دیگر هم دارد؛ این که منطق «نقالی» برخی را رسوا می‌کند.

ایشان در حیاتی ترین مساله و بزرگترین واجب الهی[۱۲] نه خود شان توانستند به وظیفه خود پی ببرند و نه از ولی امر خود اطاعت کرد. به راستی علت ناتوانی در رسیدن به فرقان و شناخت حق از باطل، آن هم حق و باطلی در این تراز حیاتی چیست؟ در این جا نکات بسیار پیچیده ای است که ابردانش و فقه استراتژیک، در صدد پاسخگویی به آن است.

در سخنی که رهبری از علامه نقل کرده است، علامه می‌گوید آن وقتی که می‌شد کاری کرد و یک عده نکردند، آنان مرتکب گناه بزرگی شدند. توجه به آن گناه بزرگی که قطعا در ذهن علامه بوده است، وی را وا می‌داشت که مرتکب آن نشود. یعنی او بنایش بر آن نبود که اگر آن طرف، درگیری بشود و این درگیری برای نابودی رژیم معقول باشد، او مشارکت نکند و مرتکب گناه کبیره بشود. بنابراین تقسیم کاری در میان نبوده است. به ویژه این که علامه مصباح می‌گوید معلوم نیست که علامه طباطبایی می‌دانست دارد چه کار بزرگی در تربیت شاگردان می‌کند یا نه، بلکه ظاهر امر آن است که او نمی‌دانست.

رم، ۲۲ مهر ۱۳۹۶

 ـــــــــــ پی نوشتـــــــــ

[۱]. «إِنَّمَا یدْرَک الْخَیرُ کلُّهُ بِالْعَقْلِ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ وَ أَثْنَی قَوْمٌ بِحَضْرَتِهِ عَلَی رَجُلٍ حَتَّی ذَکرُوا جَمِیعَ خِصَالِ الْخَیرِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص کیفَ عَقْلُ الرَّجُلِ فَقَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ نُخْبِرُک عَنْهُ بِاجْتِهَادِهِ فِی الْعِبَادَهِ وَ أَصْنَافِ الْخَیرِ تَسْأَلُنَا عَنْ عَقْلِهِ فَقَالَ (ص) إِنَّ الْأَحْمَقَ یصِیبُ‏ بِحُمْقِهِ أَعْظَمَ مِنْ فُجُورِ الْفَاجِرِ …». ابن شعبه حرانى، تحف العقول، قم: جامعه مدرسین‏، ۱۴۰۴ق؛ النص، ص ۵۴ و نیز حسین نوری، مستدرک الوسائل، قم: آل البیت، ۱۴۰۸، ج ۱۱، ص ۲۱۰.

[۲]. امیر المؤمنین در موضعی ظاهراً آشکار و طی نامه ۶۱ نهج البلاغه به کمیل به عنوان عامل خود در «هیت» چنین می گوید: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْیِیعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّیَ وَ تَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْیٌ مُتَبَّرٌ وَ إِنَّ تَعَاطِیَکَ الْغَارَهَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِیسِیَا وَ تَعْطِیلَکَ مَسَالِحَکَ‏ الَّتِی وَلَّیْنَاکَ لَیْسَ بِهَا مَنْ یَمْنَعُهَا وَ لَا یَرُدُّ الْجَیْشَ عَنْهَا لَرَأْیٌ شَعَاعٌ‏ فَقَدْ صِرْتَ‏ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَهَ مِنْ أَعْدَائِکَ عَلَى أَوْلِیَائِکَ غَیْرَ شَدِیدِ الْمَنْکِبِ‏ وَ لَا مَهِیبِ الْجَانِبِ‏ وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَهً وَ لَا کَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْکَهً وَ لَا مُغْنٍ عَنْ‏ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِیرِه‏». اما بعد، بى‏گمان این روش که کسی امور تحت سرپرستی خود را تباه کند و درگیر کاری شود که به او واگذار نشده است، ناتوانی آشکار و رایی ویران است. اقدام تو به هجوم بر اهل قرقیسا و وانهادن مرزهایى که تو را بر آن گماشته بودیم، در حالى که براى دفاع از آن جا و پس راندن دشمن از آن جا نیرویى نبود، چیزی جز پراکندگى رای نباشد؛ بنابراین قطعا تو پلی برای هجوم دشمانت بر دوستانت شده‏اى؛ با شانه‏هایى شل و سیمایی بی اقتدار، بى‏آن که رخنه‏ى مرزى را ببندی یا بخشی از هیمنه دشمن را در هم بشکنى! و نه نیاز مردم آن شهر را برآوردی و نه فرمانبردار امیر آن بودی.

[۳]. «به عموم ملت ایران حکم خدا را اعلام می‌داریم؛ الیوم بذل جهد در استحکام و استقرار مشروطیت به منزله جهاد در رکاب امام زمان _ ارواحنا فداه_ و سر مویی مخالفت و مسامحه به منزله خذلان و محاربه با آن حضرت _‌صلوات الله و سلامه علیه_ است، أعاذ الله المسلمین من ذلک إن شاء الله! الأحقر عبدالله المازندرانی، الأحقر محمد کاظم الخراسانی، الاأحقر نجل المرحوم الحاج میرزا خلیل». فقه و مصلحت، ابوالقاسم علیدوست، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول ۱۳۸۸، ص۶۶۶، به نقل از حسین زرگری نژاد، رسائل مشروطیت، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷، ص۴۴۷.

[۴]. آیت الله بهجت فرمودند: «پس از شهادت شیخ فضل الله نوری، میرزای نایینی، ورقه ای با امضای شیخ فضل الله پیش آخوند خراسانی می خواند که در آن نوشته شده بود: “بر کسانی که داخل مشروطه شده اند، باید احکام مرتدّ فطری را جاری کرد.” آخوند پس از شنیدن این مطلب می گوید: “من وقتی خبر کشته شدن شیخ فضل الله را شنیدم، متأثر شدم؛ ولی اکنون از تأثرم متأثرم!». زمزم عرفان، یادنامه فقیه عارف حضرت آیت الله محمد تقی بهجت، محمد محمدی ری شهری، قم: دارالحدیث، سوم، ، ص ۳۴۴ و ۳۴۵.

[۵]. به نظر ما لطف خداوند دستگیر کسانی است که بر اشتباه خود اصرار ندارد و دچار خطای نقطه ای می شوند. در این صورت احتمالا امام زمان (عج) خود یا یکی از یارانش را برای حل مشکل می فرستد؛ حتی اگر در حد حفظ جان یک جنین بر اثر فتوای دفن زن حامله مرده ای از سوی شیخ مفید باشد. اما در مشروطه به داد اشتباه بزرگ آخوند خراسانی نمی رسد.

[۶]. حکیمی برای درک عظمت انقلاب و خدمات آن و عمق و گستره استراتژیک تأثیرات آن نیاز به تکاپوی بیشتر و رهایی از چنبره جریان چپ داشت. او با جامعه ای سر و کار دارد که افرادش واژه ها هستند و تولید کنندگانش مداد و نظام قضایی آن مداد پاک کن است. مردی که (تا جایی که ما اطلاع کسب کردیم) حتی تجربه مدیریت یک زندگی خانوادگی زن و فرزندی ندارد و بیشتر با کتاب و قلم و پاک کن و کاغذ زندگی کرده است، چقدر می تواند واقعیات غیر کاغذی جامعه و مدیریت استراتژیک و کلان جهانی و منطقه ای را درک کند؟ آیا ایشان به نیازهای خدادادی شخص خودش در ازدواج عمل کرده است؟ آیا حق آن کسی که برای او آفریده شده بود را پاسخ داده است؟ چنین کسی که اطرافش کتاب و کاغذ و قلم است و با عده ای چپ استحاله شد، هم نشین است، با کدام تقوا انقلاب اسلامی را این گونه قضاوت می کند؟ آیا شرایط قضاوت درباره فرد را نمی داند؟ آیا نباید ادله دو طرف را به طور کامل بشنود؟ آیا درک کاغذی افراد توان ارزیابی میدانی موانع عظیم «فقد نبی، غیبت ولیّ، کثره عدوّ، قله عدد، شده فتن و تظاهر الزمان را دارد؟ خطر قضاوت درباره انقلاب، کمتر از قضاوت درباره فرد است؟ حاشا و کلا! عدالت را بر کاغذ نوشتن با پیاده کردن آن در جامعه ای که در متن بی عدالتی تاریخی، بی عدالتی جهانی، منطقه ای و … است خیلی فرق دارد. با فهم کاغذی و مدیریت مدادی و مدادتراشی و اصلاحات مدادپاک کنی، نمی توان انقلاب اسلامی را ارزیابی کرد؛ قرار به قیامت جناب آقای حکیمی!

[۷]. طبق رویه علما در رعایت زمان بندی تدریس، بسیار بعید است که علامه یک ماه دو ماه در وسط سال تحصیلی به مشهد بروند. قاعدتاً این سفرها در تابستان بوده است؛ یعنی اولین تابستان که امکان حضور علامه در خانه آسید جواد خامنه ای و حضور سید علی خامنه ای در خانه پدر بوده است، تابستان ۴۴ است. ضمن این که در اوایل انقلاب، مبارزات بیشتر جنبه اصلاح رژیم داشت تا انقلاب اسلامی؛ امام خمینی در نطق ۱۳ خرداد ۴۲ هنوز از اصلاح رژیم و شخص شاه می گوید و نه انقلاب.

[۸]. [۸]. تا جای که بنده دیده ام، جامع ترین نوشته ای که شواهد، تبیین ها و اسنادی در باره مواضع مبارزاتی علامه طباطبایی دارد، «رساله سیاسیات علامه طباطبایی؛ کلید حکومت» نوشته رضا اکبری آهنگر است. رساله خوبی که با دهها سند نشان می دهد که علامه ضد انقلاب نبود؛ اما انقلابی بودن هم از آن در نمی آید؛ بلکه نشان می دهد که علامه از وضع موجود ناراضی بود و برای اسلامی سازی اوضاع تلاش می کرد؛ اما نمی توانست بفهمد که انقلاب هم شدنی است. لذا بررسی ما درباره ضد انقلاب نبودن و نیز انقلابی نبودن علامه نیز بیشتر ناظر به این رساله است.

[۹]. «من این مقاله را نخواندم ولی ‌شأن آقای ‌خمینی أجل از این صحبت هاست.» رجانیوز در مصاحبه با آیت الله دوست محمدی.

[۱۰]. چندی است که تهمتی نسبت به انقلاب اسلامی در برخی رسانه ها برجسته شده است که «ثقل نقل» و «ثقل ادعای وثاقت» آن بر آیت الله سید مصطفی محقق داماد است و تا آنجا که بنده بررسی کردم، تکذیبی از آقای محقق ندیدم. انتشار این مطلب، هم ظلم به ناقل (مصطفی محقق) است، هم ظلم به علامه و هم ظلم به انقلاب و نظام اسلامی. لذا بر فرض وجود چنین نقل قولی، انتقاداتی متوجه مصطفی محقق است.

[۱۱]. از منظر ناقل (مصطفی محقق) یا این سخن درست است؛ یا غلط است! و در هر دو حال، صلاحیت ناقل برای پذیرش نقل وی، احراز نمی شود. اگر آن سخن نقل شده از منظر ناقل، درست است، خود ناقل در سپاه قتل اسلام بوده است و لذا عدالت ندارد؛ بلکه فاسق است یا دچار سفاهتی که قاتل اسلام بودنش را درک نکرده است و در آن تداوم کار داده است؛ مگر این که اعلام کند مشغول ضربه زدن به این انقلاب و نظام، بوده است. اگر هم سخن نقل شده، از منظر خود ناقل، نادرست است، بیان این تهمت زشت به نظام مقدس اسلامی، توهین به نظام و وهن شخصیت علامه است. صرف نظر از بحث اهانت به نظام، این امر خیانت به علامه طباطبایی است. زیرا (بنابر فرض) قضاوت غلط، شنیع و نامشروع وی را که در جلسه ای خصوصی مطرح شده است، وی به بیرون درز داده، حرمت «المجالس بالامانات» را نگه نداشته، آبروی یک مؤمن مرده را برده و خیرخواه برادر مؤمنش نبوده است. لذا باز هم نامبرده یا نسبت به احکام بی مبالاتی یا … است نه موثق یا ضبط؛ بلکه احتمال فسق و مغرض بودن دور از ذهن نیست.

اما اگر علامه چنین سخنی را گفته باشد. یا این سخن از سر ناراحتی بوده است، لذا نباید بازگو می شد؛ یا این سخن، دیدگاه علامه بوده است. در این حال وظایف چندی بر عهده ناقل بوده است که احتمالاً انجام نشده است:

آ. نامبرده باید به شکل مناسب با آن شرایط، فی المجلس یا پس از آن، اعتراض علمی خود را به آن سخن بیان می کرد؛ ب. نامبرده باید نسبت به این ظلمی که به انقلاب شد، یا نهی از منکر می کرد و یا دست کم تذکر می داد (فإن الذکری تنفع المؤمنین) و از انقلاب دفاع می کرد؛ ج. دست کم این که ادله شرعی حجت بودن برای بیان چنین اهانتی را درخواست می کرد؛ تا دفع شبهه کرده یا در حق برادر مؤمنش که در خطای فاحش بود، خیرخواهی کرده و پاسخ مناسب برایش ارسال می کرد. به هر حال، احراز صلاحیت ناقل، برای پذیرفته شدن این قبیل سخنان از وی بسیار بعید است. این اشکال به نقد آیت الله خامنه ای که حاکی از رویه عملی علامه هم هست و امری مشهود است نه خصوصی وارد نیست.

[۱۲]. «و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق، حق الوالی علی الرعیه و حق الرعیه علی الوالی». نهج البلاغه، ص ۳۳۳، قم: هجرت، خطبه ۲۱۶.

درباره ی مدیر

همچنین ببینید

«فقه استراتژیک» چیست؟

به گزارش خبرگزاری رسا: … این دانش آموخته حوزوی پس از حدود  ۱۷ سال بررسی ...

۹ دیدگاه

  1. تفاوت در بیان علامه (نیاز شدید مالی داشتیم) و خترشان (ارباب بودیم)

    تسنیم: شما [دختر علامه طباطبایی] متولد تبریز هستید. دوران کودکی شما در تبریز چگونه گذشت؟ من در تبریز به دنیا آمدم و تا شش سالگی آنجا بودم. حاج‌آقا در تبریز املاک داشتند و ارباب بودند. خاطرم هست که در تبریز چند حیاط تو‌درتو (اندرونی و بیرونی و حیاط مطبخ و طویله) داشتیم که حاج‌آقا کلی زحمت کشیدند و آنها را بازسازی کردند و ساختند. گاو و اسب هم داشتیم. خواهرم سه ساله بود و پرستار داشت که قدیم‌ها به آن «تایه» می‌گفتند. وقتی به قم آمدیم خواهرم از غصه تایه‌اش مریض شد. وقتی مرحوم علامه تصمیم گرفتند به قم بروند مادرتان بابت اینکه باید زندگی راحت و مرفه‌شان در تبریز را‌‌ رها کنند و به قم بروند اعتراض نکردند؟ خیر، ۱۰، ۱۲ ساله بودم که به مادر گفتم اگر الان چشم‌هایت را ببندی و ببینی در تبریز هستی و خانه و زندگی و همه چیز داری خوشحال می‌شوی؟ گفت هرگز. من یک دقیقه زندگی در قم را با زندگی در تبریز عوض نمی‌کنم.

    شرح زندگی علامه به روایت خودشان: سپس به علت نابسامانى وضع اقتصادى به ناچار به وطن خود بازگشته و در شهر تبریز زادگاه خود منزل گزیدم، درآنجا بیش از ده سال اقامت کردم و در واقع آن روزها روزهاى سیاهى در زندگى من بود زیرا به علت نیاز شدید مادى که‏ براى گذراندن زندگى داشتیم از تفکر و درس دور گشته و به کشاورزى مشغول شدم، زمانى که در آنجا بودم احساس‏ مى‏ کردم که عمرم تلف مى‏شود فقر و تهیدستى روح مرا تیره و تار نموده و ابرهاى درد و رنج بر روى من سایه‏ مى‏ گستراندند، چرا که از درس و تفکر دور بودم، تا اینکه دیده خود را بر وضع زندگیمان بستم و شهر تبریز را به مقصدشهر مقدس قم ترک گفتم.

    • عزیز من بیانات علامه درخصوص فقر مربوط می شود به زمانی که ایشان برای مدتی به عراق می روند و زمینهایشان بلااستفاده مانده و در نتیجه ایشان دچار فقر می شوند.بعد به وطن برگشته و زمینها را آباد می کنند که البته وضعشان خوب می شود لیکن از نظر روحی لخاطر دوری از درس ناراحت بودند

  2. سلام به شما علی آقا خودشان می گوید که علت ماندن در تبریز فقر بوده است؛ یعنی ایامی که در تبریز بوده است، دچار فقر بوده است؛ این متن عبارت ایشان است که خودشان نوشته اند؛ لطفا دقت بفرمایید:

    ✅ شرح زندگی علامه به روایت خودشان: سپس به علت نابسامانى وضع اقتصادى به ناچار به وطن خود بازگشته و در شهر تبریز زادگاه خود منزل گزیدم، درآنجا بیش از ده سال اقامت کردم و در واقع 👈آن روزها روزهاى سیاهى در زندگى من بود زیرا به علت نیاز شدید مادى که‏ براى گذراندن زندگى داشتیم👉 از تفکر و درس دور گشته و به کشاورزى مشغول شدم،👈 زمانى که در آنجا بودم احساس‏ مى‏ کردم که عمرم تلف مى‏شود فقر و تهیدستى روح مرا تیره و تار نموده👉 و ابرهاى درد و رنج بر روى من سایه‏ مى‏ گستراندند، چرا که از درس و تفکر دور بودم، تا اینکه دیده خود را بر وضع زندگیمان بستم و شهر تبریز را به مقصدشهر مقدس قم ترک گفتم.

  3. کاملا مشخص است که نویسنده بدون تعصب روی اشخاصی این مطلب را نوشته اند
    در سرتاسر نوشته نویسنده حرصش از علامه واصح است .

    • سلام
      لطفا اگر بدون تعصب نسبت به حق نوشته شده است، عبارت مد نظر را بیان کنید.
      موفق باشیم.

  4. افق فکری عقیدتی و معرفتی علامه فراتر از فهم کسانی است که شور انقلابی دارند ولی شعور دینی معرفتی‌ ندارند. حضرت امام هم شور انقلابی داشت (و همچنین رهبر فرزانه انقلاب) و هم شعور معرفتی و اسلامی، اما علامه طباطبایی صرفا دارای شعور عمیق معرفتی و اسلامی بوند و شابید بتوان گفت فاقد شور انقلابی بودند و آن هم به دلایل مختلف، از جمله غرق بودن شخصیت ایشان در عرفان و فلسفه یا دید باطنی ایشان نسبت به ضرورت انقلاب فرهنگی و به احتمال زیاد آگاهی باطنی از وضعیت فرهنگی امروز جامعه! این که توقع داشته باشیم علامه طباطبایی همچون هاشمی رفسنجانی شور انقلابی داشته باشد و به خاطر آن به زندان بیافتد، دیدگاه عبثی است. بله افق معرفتی ایشان با مرحوم امام یکی بود، ولی شور و حال امام در کار سیاسی انقلابی را نداشتند. آیت الله بهجت هم علیرغم همراهی باطنی با انقلاب و امام و رهبری، هیچگاه مانند کروبی و هاشمی و امثالهم شور انقلابی نداشتند. در عین حال عارف کامل مکمل علامه طهرانی(ره) که مظهر انسان کامل در عرفان بودند، علاوه بر افق عمیق معرفتی و طی مراتب باطنی بسیار بالا، با انقلاب هم قلباً، هم عملاً، هم قلماً همراه بودند و بسیاری از طرح های اول انقلاب از جمله اصلاح پیش نویس قانون اساسی، موضوع حجاب، گنجاندن کلمه مطلقه در ولایت مطلقه فقیه و … را مستقیم یا از طریق شهید مطهری به سمع و نظر امام می رساندند.(رجوع شود به کتاب نور مجرد تالیف فرزند بزرگوار ایشان)

    مــــدیر:
    با سلام و تشکر.
    دو بحث است؛
    آ. یکی تصریح علامه به بی فایده بودن انجام انقلاب که امری معرفتی و به بیان شما، شعوری است و علامه فاقد این معرفت بود. پس تراز معرفتی وی اشکال داشت؛ چنان که در مقاله آمده است.
    ب. اینکه مؤمن فقط شعور نیست و معرفت وقتی برای انسانی ارزش تولید می کند، که سبب شناخت وظیفه و مهمتر از آن عمل به وظیفه شود. وگرنه «خلاقی در آخرت» برای ما نخواهد داشت.

    پس عدم معرفت علامه به اوضاع زمان و مکان و وظایف بسیار مهم در حد حیاتی، طبق بیان خودشان، ایشان را در معرض «گناه بزرگ» قرار میدهد که طبق بیان امام خامنه ای، «مانع کبیره» ممکن است باشد و ما سعی کردیم تا حد ممکن جانبدارانه از ایشان، بحث را به پیش ببریم.

    ممنونم

  5. سلام مجدد خدمت شما
    به هرحال قضاوت در مورد شخصیتی که دارای مراتب بالای باطنی و معرفتی بوده سخت است. شاید برخی برداشتها یا معذوریت ها بوده… به هرحال سطح بزرگان از علما فرق می‌کند، مثلا همانطور که عرض شد علامه طهرانی که تا مدتی شاگرد علامه طباطبایی بودند، به تمام معنی کلمه با انقلاب همراهی کردند و بسیاری از مواردی که شاید پرشورترین انقلابی هم آن را تند بداند برای انقلاب درنظر داشتند و سال ها در مسجد قائم تهران کارهای سیاسی فرهنگی تبلیغاتی بزرگی انجام دادند که بسیاری هنوز خبری از آن ندارند.
    ولی آنچه مسلم است و شما هم به خوی اشاره کردید این که علامه طباطبایی(ره) با انقلاب و رهبری عنادی نداشتند. ولی حال همراهی هم نبوده.
    برقرار باشید

    • سلام و ارادت و سپاس از شما

      واقعاً مساله سنگینی است و من حقیقتا حدود ۱۵ سال بلکه بیشتر، درگیر فهم آن بوده ام و هنوز هم جای کار دارد.

      یا علی

  6. این سخنان آیت الله جوادی آملی در صفحه ۲۶ از شماره ۱۰ «قبسات»، تأمل برانگیز است:

    «گاهی شما رسول را به معجزه می‏شناسید، به تعبیر مرحوم ملاصدرا(ره) فرمود: آنهایی که موسی را با عصایش شناختند با گوساله سامری هم رفتند. ولی اگر کسی بداند معجزه چیست، علوم غربیه از قبیل سحر و شعبده و طلسم و ریاضت مرتاضها چیست؟ فرق جوهری معجزه با علوم غربیه چیست؟ ربط ضروری بین اعجاز و صدق دعوای مدعی چیست؟ این فرد می‏ماند. اما همین که دید چوبی مار شده می‏گوید آمنا و سلّمنا، و وقتی هم می‏بیند «فاخرج [لهم] عجلاً جسدا له خوار» طه/۸۸ دعوی سامری را که می‏گوید: «هذا الهکم و اله موسی[فنسی]» طه/۸۸ می‏پذیرد.»

    در صفحه ۲۶۳ از کتاب «تبیین براهین اثبات خدا» نیز به ادبیات بهتری به این مساله پرداخته است.

    حمام به ویژه برای فرد کثیف است و پیامبر به ویژه نیاز مردمی است که رشد کافی فکری ندارند (هر چند که بقیه که رشد دارند نیز محتاج پیامبرند) و یکی از راه های مهمی که پیامبران خود را به مردم می شناساندنند، معجزه بوده است (البته تنها راه نبوده است) اکنون پرسش این ا ستکه اگر قرار است امثال ملاصدار و جوادی آملی عدم فهم تفاوت معجزه و جادو را دستاویز این سخنان درباره معجزه و کارایی آن بکنند واقعاً من یکی خجالت می کشم. آخر این چه حرفی است؟

پاسخ دادن به مدیر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *